ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۱۸ آبان ۸۴ :: November 9, 2005 

درد و دريغ‌های کنسرت شجريان

برای کسی که شريف‌ترين لحظات عمرش را با آواز شجريان سپری کرده است و بعضی از درخشان‌ترين و ناب‌ترين تجربه‌های معنوی‌اش همراه با اين صدا بوده است، داوری کردن درباره‌ی امروز شجريان کار صعبی است. قصه‌ی کنسرت ديشب، اما، تکان عجيبی بود. هرگز گمان نمی‌بردم تا اين اندازه دچار شوک بشوم. شايد چيزی که باعث اين حیرت من شده، بد عادت شدن من است. بد عادت که می‌گويم به اين معناست که من عادت کرده‌ام صدای شجريان را در کنار آهنگ آهنگسازی طراز اول با ساخت و پرداخت حرفه‌ای و پروسواس بشنوم، مانند کارهايی که با مشکاتيان کرده است. بی پرده می‌گويم که کارهای اخير شجريان به هيچ رو آن شور و شيدايی کارهای پيشين را ندارد.

در کنسرت ديشب و شمار زيادی از کنسرت‌های اخير، صدای استاد هنوز همان شفافيت و استواری و صلابت لازم را دارد. هنوز صدای شجريان دلنشين است. اما اين ترکيب تازه‌ی گروه سه چهار نفره تا دلتان بخواهد برای من ناسازگار و غريب است. اول اين‌که برنامه به هيچ رو نظم خاصی که از موسيقی سنتی انتظار دارم، نداشت. يعنی يک مقدمه‌‌ی پانزده دقيقه‌ای تار عليزاده که فقط به درد کسانی می‌خورد که با تار حال می‌کنند. بعد مقدمه‌ای در دشتی و بلافاصله دو سه بيت از يک غزل سوزناک و پر اندوه. شجريان گويی ديگر حال و حوصله و رمق رديف‌خوانی ندارد و ترجيح می‌دهد زود آواز را از سر خودش باز کند و به اولين تصنيف سر راه‌اش سری بزند. بعد هم تا تصنیف تمام می‌شود دو سه بيت آواز ديگر و در آن ميانه هم استاد نفسی تازه می‌کنند و گه‌گاهی هم همايون با صدای لطيف و جوان‌اش به پدر می‌پيوندد و به ظرافت مقطع‌خوانی پدر را جبران می‌کند. گويی شجريان در سراسر کنسرت فقط در کار نمايش هنر و استادی در اوج خواندن و بلافاصله فرود آمدن بود. انگار نه انگار که خواننده هم بايد از تلفيق شعر و موسيقی مناسب وجد و لذتی حس کند.

برای من که عمری را با حافظ سپری کرده‌ام فاجعه‌ی بزرگی است که شجريان بايد يک بيت را دو سه بار بخواند تا تازه بفهمم اصلاً بيت چه بود. چرا بايد کلمات ابيات مشهور حافظ برای منِ مأنوس با شعر او نامفهوم باشد؟ چرا شجريان بايد جوری آواز بخواند که کلمات روی هم جويده شوند؟ چرا بايد شجريان وسط تصنيف هوس کند نيم‌چه تحريری هم بزند و اصلاً مفهوم بودن شعر را فدای هنرنمايی استادانه کند؟ شايد بگويند استاد کار جديد ارايه کرده است و اشعار نو و اين حرف‌ها. اين توجيهات به خرج من نمی‌رود. مگر «قاصدک» که با مشکاتيان کار شده است کار سنتی رديفی است؟ چرا قاصدک اين قدر نامفهوم نيست که اين کنسرت‌ها و کارها اخير؟ کارهای مشترک شجريان و مشکاتيان مرا بد عادت کرده‌اند. بدون کوچک‌ترين ترديدی جدايی هنری شجريان و مشکاتيان صدمه‌ی جبران‌ناپذيری برای موسيقی ما بود. شکی در اين نيست. استادی مثل مشکاتيان را خوانندگانی چون افتخاری و نوربخش در خور نيستند. مشکاتيان بايد با شجريان کار می‌کرد. به هر تقدير، آن در هم بودن و نامفهوم بودن کلمات به کنار، شلوغ‌کاری‌های عليزاده با تار از سوی ديگر اعصاب‌ آدم را خراب می‌کرد. ولی مگر عليزاده بد تار می‌زد پيش از اين؟ اين همان عليزاده‌ی خالق «نی‌نوا» است؟ همان است؟ پس چرا اين قدر متوسط ظاهر شده است؟ تنها نوازنده‌ی درخشان اين گروه سه‌نفره کيهان کلهر بود. همايون که کار خودش را می‌کرد و تنبکی که گاه و بی‌گاه فاصله‌ها را پر می‌کرد. صدای همايون انصافاً گيرا و دلنشين است و البته نکته‌ی برجسته‌ی اين کنسرت، گو اين‌که هنوز در حنجره‌ی همايون آن توانايی استادانه‌ی پدر برای تحرير زدن نيست. استاد گويی می‌خواهد هميشه در اوج بماند و هميشه در اوج بخواند. گويا پيش بينی من چندان غلط نبوده است. يعنی شجريان دارد رو به بازنشستگی می‌رود؟ می‌دانم که از شجريان باز هم می‌توان انتظار عجايب داشت. شجريان بسيار بسيار بهتر از اين می‌تواند کار کند. اما کدام خواننده با کدام گروه و با کدام آهنگساز؟ درد اين است!

کنسرت ديشب، که اولين کنسرتی بود که در عمرم از شجريان ديدم، مطلقاً انتظارات مرا بر آورده نکرد. شايد عوامی که هر سر و صدايی برای‌شان موسيقی است و بلافاصله برای‌اش کف می‌زنند، خوش‌شان بيايد. اما شجريان که بسی بهتر از همه می‌داند که:
بس نکته غير حسن ببايد که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب‌نظر شود


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است