ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۸ مهر ۸۴ :: September 29, 2005 

دموکراسی نظام مطلوب نخبگان نيست

تا به حال قطعاً بحث‌های بی‌شمار مخالفان يا موافقان دموکراسی را شنيده‌ايد. موافقان، عمدتاً با هر تعريفی که از دموکراسی دارند – چه مينيمال باشد و چه ماکزيمال – غالباً به نفس مطلوبيت نظام دموکراتيک توجه دارند تا پاره‌ای از سويه‌های معرفت‌شناختی يا اجتماعی و فرهنگی آن. دموکراسی را می‌توان و بايد از منظری ديگر نيز نگاه کرد.


چنان‌که بارها نوشته‌ام، دموکراسی يک نظام کامل نيست بلکه شيوه‌ای است برای حکومت کردن که مانند هر شيوه‌ی ديگر کشورداری معروض تغيير و آفات و فسادهايی است. دموکراسی همانند هر تئوری ديگر سياسی، الگويی است ساخته‌ی ذهن بشر. در عالم خاک، به باور من، هيچ نظام سياسی قداستی آسمانی ندارد. همين خاکی بودن وجه مشترک دموکراسی با تمام تئوری‌های ديگر برای کشورداری است و لذا از اين جهت، دموکراسی را فضيلتی نيست بر ساير تئوری‌ها. با تمام اين احوال من مدافع دموکراسی هستم نه به اين معنا که دموکراسی با طبع و ذوق و سليقه‌ی من سازگار است، بلکه از آن رو که در ميان تئوری‌‌های سياسی موجود از جمله‌ی الگوهايی است که راهکارهايی خوب برای مهار ساختن قدرت و پاسخگو کردن آن دارد (مقولاتی که به قطع در نظام‌های سلطانی و توتاليتر غايب است).

اما بايد در هنگام بحث از دموکراسی عنايت کافی به جنبه‌ی فرهنگی آن نيز داشته باشيم. دموکراسی چنان که از نام آن بر می‌آيد الگويی است برخاسته از مردم و برای مردم. مردم هم عمدتاً «عموم» مردم هستند و همين عموم هستند که رأی خود را در مقاطع مختلف حيات سياسی يک ملت به نمايش می‌گذارند. اين مردم مختلف هستند و طبايع و انتظارات مختلفی هم دارند. لذا، به عنوان مثال نمی‌توان دموکراسی نروژ را با دموکراسی آمريکا يا انگليس يا فرانسه يکی دانست. در هر کدام از کشورهای غربی، دموکراسی خالی از بار فرهنگی مردمان آن کشورها نيست. بر همين سياق در ايران نيز، دموکراسی «ممکن» است و از يک ديدگاه موجود،‌ هر چند يک دموکراسی نيم‌بند و عجيب و غريب باشد. اندکی درنگ کنيد. اين دموکراسی زمين تا آسمان با دموکراسی بريتانيا يا آمريکا فرق دارد – چنان‌که مردمان ايرانی با مردمان انگليسی يا آمريکايی فرق دارند، با تمام پيچيدگی‌های فرهنگی، تاريخی و قومی‌شان. از اين نظر، سخن گفتن از جمع دموکراسی با اسلام يا مسيحيت يا يهوديت، کلی ساختن بحث است. دموکراسی «می‌تواند» با هر آيينی قابل جمع باشد. يک دليل نسبتاً شهودی آن اين است که پيروان هيچ دين و آيينی در سراسر جهان، خواص يا نخبگان آن آيين نيستند. پيروان اديان، پيروان معمولی و به تعبيری «متوسطين» آن دين هستند و اين سخن برای هر جايی صادق است.

من دموکراسی را نظام مطلوب نخبگان نمی‌دانم. نخبگان هم اگر به اين تصور خطا رسيده‌اند که در يک نظام دموکراتيک تمام مرادها برای‌شان حاصل است، بايد زودتر از اين خواب بيدارشان کرد. حداکثر، نخبگان می‌توانند متواضعانه در برابر خواست و اراده‌ی متوسطين سر تسليم فرود آورند و خود را به امواج اراده‌ی جمعی بسپارند تا با گذشت زمانه، اين عموم به سطحی از ادراک و فهم برسند که ميزانی از خواسته‌ها و توقعات خواص را بر آورده سازند – که در عمل امری است ناممکن. تمام اين‌ها با اين پيش فرض است که شايد نخبگان حظی بيشتر از معرفت و حقيقت داشته باشند. نخبگان هر اندازه هم که کثرت‌گرا باشند باز هم عمدتاً از مقامی مرتفع و جايگاهی بلند به ساير پاره‌های جامعه‌ی بشری می‌نگرند. من هنوز هم معتقدم نظام مطلوب نخبگان – يعنی نظامی که نخبگان علی‌‌القاعده بايد در آن قدر ببينند و بر صدر نشينند – هنوز همان نظام حاکمِ حکيم است که شاهی فيلسوف بر مسند قدرت باشد. البته نيک می‌دانيم که چنين نظامی آرمانی بيش نيست (شايد هم فقط يک رؤيای تحقق‌ناپذير اما شيرين باشد). تصور من اين است که طبع جهان – اگر چه ناگزير از عشق است – نظام حاکم حکيم را بر نمی‌تابد. بايد گذاشت تا تنازع شيطان و رحمان – هر هر لباسی – کمی تلبيس بورزد! در اين جهان «ممکنات»، توقع سيمرغ و کيميا نمی‌توان داشت، اما می‌توان برای اقوام و ملت‌ها، دموکراسی را کيميا نکرد. دموکراسی – يا با قدری احتياط واجب همان «مردم‌سالاری» - برای هر جامعه‌ای ممکن است. مطلوبيت‌اش اما قصه‌ای ديگر است که به زعم من بايد حتماً با توجه به ويژگی‌های فرهنگی هر قومی در آن نظر کرد. نکته‌ی ديگر اين‌که در اين ميانه «زمان»‌ عنصری مهم است. چرخ‌های ارابه‌ی زمان از روی پيکر بسی نظام‌ها گذشته است، آخرين‌اش همين نظام اشتراکی مسلکان شوروی. استخوان هيچ نظامی از فشار چرخ‌های اين ارابه‌ی پر زور مصون نيست. علی‌الخصوص تن حاکمان است که خوراک تيغ بی‌دريغ زمانه خواهد شد. زمان را بيشتر باور داشته باشيم و کمی بيشتر صبر و حوصله. آن دو بيت مولوی درباره‌ی خودپرستان الحق که بيشترين مصداق را درباره‌‌ی حاکمان دارد. هر که بر مسند قدرت نشيند، واجب است روزی سه نوبت اين دو بيت را به خويشتن تلقين کند:
نردبان خلق اين ما و منی است
عاقبت زين نربان افتادنی است
هر که بالاتر رود ابله‌تر است
کاستخوان او بتر خواهد شکست!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است