ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۲۷ بهمن ۸۴ :: February 16, 2006 

ای محال ناگزير

پرم از گريه . . . پر از ياد مرگ‌ام. خاطره‌ی رنگارنگ و خون‌فشانی جان پر دردم را شعله‌ور می‌کند مدام. با خودم می‌گفتم که:‌«بگذاشتی‌ام، غم تو نگذاشت مرا / حقا که غم‌ات از تو وفادارتر است». اما يکپارچه شده‌ام آوارگی و در به دری؛ محض رنج پنهان شده‌ام. سنگی سنگين آويخته بالای سينه‌‌ام مدام نوسان می‌کند. هر دو سه روزی، آشکار يا نهان، راه نفس می‌بندد و بغض را در گلو می‌شکند. غصه‌های روز به روزم کم‌اند که هر نفس زخم تازه‌ای را می‌گشايی و رگی را از نو می‌درانی؟ گمشده‌ای تا به حال داشته‌ايد؟ عزيزی که سال‌ها پيش گم شده باشد؟ عده‌ای می‌گويند از دنيا رفته است و من خوش‌باورانه فريب می‌دهم خود را که گم‌شده است و پيدای‌اش خواهم کرد. اما اين باور سراب هنوز ريشه‌ام را می‌گدازد و زنجيری که بر گردن‌ام سنگينی می‌‌کند، صدای نویدی ندارد جز تداوم زندان، جز امتداد رنج. هان؟ چه گفتی؟ همه اسيريم در اين دنيا؟ راست می‌گويی، اما:
همه درمان‌شان بی‌درد دارند
ندونم مو که بی‌درمون چرايم!
خارهای راه مدام صورت را چنگال می‌کشند و هنوز آن مايه همت گويی نيست که دامن بر کشم و آسوده‌وار عبور کنم. هنوز درد می‌کشم و گريه‌ها را فرو می‌خورم. هنوز خاموش می‌گريم و زنده زنده می‌ميرم. هنوز دست غم گلوی‌ام را می‌فشارد. آی عشق ناممکن! ای محال! ای ناگزير! ای سرمايه‌ی وجود پريشان و حيران! می‌بينی چگونه به هذيان‌ام کشانده‌ای؟ می‌بينی؟


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است