ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
یکشنبه ۱۶ بهمن ۸۴ :: February 5, 2006 

روزگار ديوانگی

ديشب تلويزيون فيلم پيانيست رومن پولانسکی را نشان می‌داد که به شدت احوال‌ام را به هم ريخت و هزار غم و غصه در جان‌ام چنگ زد. امروز که برخاسته‌ام می‌بينم خبرها از جنس همان جنون‌های افسار گسيخته‌ی قرن پيشين است: عده‌ای مسلمان افراطی در لندن تظاهرات‌‌شان را درباره‌ی کاريکاتورها ادامه داده‌اند و شور ماجرا را در آورده‌اند. معنی‌اش اين است که رسماً حماقتی بدتر از کار منتشر کنندگان کاريکاتورها را اين شتاب‌زدگان افراطی و خودخواه دارند انجام می‌دهند:‌ برای اين‌ها اسلام و پيغمبر و ايمان و دين،‌ حتی انسانيت و اخلاق مطرح نيست. اين‌ها چيزی جز ارضاء شهوات خود و آرام کردن نفس خود نمی‌خواهند. دين برای اين‌ها بهانه است، همچنان که آزادی بيان برای عده‌ای بهانه است. به خدا که از هر دو طايفه بيزارم! نمونه‌ی ديگرش را می‌خواهيد،‌ اتفاقات سوريه و آتش زدن سفارت‌خانه‌هاست. وقتی خدا عقل را از عده‌ای مسلمان می‌گيرد به جای‌اش به آن‌ها خشونت می‌دهد؛ نه، ببخشيد، چرا خدا؟ وقتی عده‌ای خودشان به دست خودشان عقل را کنار می‌گذارند، چرا خشونت و حماقت جای‌اش را نگيرد؟

بيدار که می‌شوم رديف خبرها را می‌بينم: تظاهرات عده‌ای در ايران را در ميان مراسم محرم، سينه‌زنان،‌ می‌بينم که فرياد می‌زنند:‌ «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست». آقا! شماها خوابيد؟ يا شده‌ايد مثل همين افراطيون لندن که بعد از اين‌که اصل ماجرا دارد حل می‌شود،‌ هنوز دارند شلوغ می‌کنند؟ بس است ديگر!‌ دنبال راه حل‌تان باشيد! اين ماجرا انرژی هسته‌ای و شاخ و شانه کشيدن‌های ما مرا ياد داستان مثنوی می‌اندازد که قلدری قصد مخنثی کرده بود و هنگام فعل شنيع‌اش ناگهان ديد که مخنث خنجری بر کمر دارد. حيران پرسيد که اين خنجر برای چی‌ست؟ مخنث گفت که اگر کسی سوء نيتی (!)‌داشته باشد، با همين خنجر خدمت‌اش می‌رسم. طرف گفت الحمد لله که من سوء نيتی ندارم! اين حکايت بی‌کم و کاست قصه‌ی ماست:

کنده‌ای را لوطیی در خانه برد
سرنگون افکندش و در وی فشرد
بر میانش خنجری دید آن لعین
پس بگفتش بر میانت چیست این
گفت آنک با من ار یک بدمنش
بد بیندیشد بدرم اشکمش
گفت لوطی حمد لله را که من
بد نه اندیشیده‌ام با تو به فن
چون که مردی نیست خنجرها چه سود
چون نباشد دل ندارد سود خود
از علی میراث داری ذوالفقار
بازوی شیر خدا هستت بیار
گر فسونی یاد داری از مسیح
کو لب و دندان عیسی ای قبیح
کشتیی سازی ز توزیع و فتوح
کو یکی ملاح کشتی هم‌چو نوح
بت شکستی گیرم ابراهیم‌وار
کو بت تن را فدی کردن بنار
گر دلیلت هست اندر فعل آر
تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار

ياد حرف‌های کلينتون افتادم که بانو ديشب به يادم انداخت. انگار اروپا همان رفتاری را که با يهوديان کرده بود، دارد با مسلمان‌ها تکرار می‌کند. يادمان باشد اين همه نفرت و نژادپرستی غريبی را که در کشورهای متمدن و دموکرات دارد عليه مسلمان‌ها موج می‌زند. يعنی ما هم مثل همان يهودی‌های قرن پيش می‌شويم؟ و اين اروپا باز هم مدعی همان ارزش‌های فرادينی و انسانی خواهد بود؟

اين جنون نيست که به راه افتاده است: کاريکاتور می‌کشند و زمانی که غايله رو به خوابيدن است،‌ درست در بحرانی‌ترين شرايط که حماس برنده‌ی انتخابات فلسطين شده است،‌ ايران دارد در طوفان شورای امنيت کشتی شکسته‌اش را به جان کندن ناخدايی می‌کند، و ذهن مسلمانان و عرب‌ها معطوف به چيز ديگری است، دوباره اين‌ها را چاپ می‌کنند و نفت بر اين آتش می‌ريزند. انگار خوب می‌دانند که در ميان اين مسلمان‌ها،‌ نادان، بی‌سواد، خشن و بيمار فراوان است (و انگار ما نمی‌دانيم که در آن اردو هم از همين قبيل موجوداتی در لباسی متمدن زياد هستند). سرسام گرفته‌ام از اين ديوانگی‌های بی‌فرجام. انگار همه با هم دست به دست يکديگر داده‌اند که آشوبی جهانی بر پا کنند. خسته‌ام از اين همه دروغ. بيزارم از اين همه خشونت. متنفرم از اين همه نفرت. سرگيجه‌ام می‌گيرد از اين همه بی‌خويشتنی و شتاب در ارضای نفس. هنوز هم در همه جای دنيا، در هر نظام سياسی، «مادر بت‌ها، بت نفس شماست». هنوز هم خشم و غضب و قدرت و ثروت است که آدميان را می‌چرخاند. آی،‌ هابز کجايی؟!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است