ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۱۰ دی ۸۴ :: December 31, 2005 

مرثيه‌ای برای نوشتن!

هزار انديشه‌ی تابناک و بی‌تاب در ذهن‌ام جوانه می‌زند و يک به يک پر پر می‌شود. لحظه‌های ناب به شتاب می‌آيند و مانند شهاب از آسمان جان‌ام می‌گذرند. آن‌چه به ذهن و ضمير می‌آيد، مجال جاری شدن بر زبان نمی‌يابد و حتی راه قلم نمی‌داند. جوانه‌های‌ام در اين برهوت خشک زير تيغ آفتاب بی‌دريغ می‌سوزند و پژمرده می‌شوند. هزار حرف دارم برای نوشتن. صدها اشارت. صدها نکته‌ی به خون دل پرورده. فرصتی نيست. زمان مثل باد صر صر از من می‌گريزد و من می‌مانم و حسرت رؤيايی تعبير ناشده. حرف‌ها، کلمات، عبارات منطوی در اشارات دارند خاکستر می‌شوند و من هيجان‌ام به کسری از ثانيه هم نمی‌رسد! مرا چه می‌شود؟!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است