ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۲۸ آبان ۸۳ :: November 17, 2004 

اندر حديث مدارا و دموکراسی

 امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرين برگ کتابچه‌اش ورق خورد. ماجرا شايد از حد يک اختلاف نظر تئوريک فراتر باشد، اما اين اتفاق مهر تصويبی بود بر تمام واقعيت‌های جاری در وبلاگستان فارسی گويا. ماجرای قتل فيلم‌ساز هلندی برای عده‌ای گويا پيراهن عثمانی شده است تا تمامی عقده‌های فروخورده‌ی خود را از فرهنگ ايرانی و تمدن اسلامی بيرون بريزند. موضع نظری و تئوريک کاتب کتابچه با آسانی قابل فهم است و می‌توان به سادگی با آن در پيچيد اما هرگز نمی‌توان با ارباب جزميت و اصحاب خشونت تئوريک گفت‌وگو کرد. آن‌چه جای دريغ بيشتر دارد اين است که گروهی که از بيرون به مباحثات ما نظر داشتند، هر روز تلاشی بيشتر در راه مسموم‌تر کردن فضای اين گفت‌وگو نمودند و عجيب‌تر آن‌که از گفت‌وگوهای ما استنباط کردند که شايد ما هم روزی به روی هم شمشير بکشيم و سينه‌ی يکديگر بدريم. به جرأت می‌گويم که اگر اين برداشت از گفت‌وگوهای تند کاتب کتابچه، صاحب سيبستان و من حاصل شده است، برداشتی است ناروا و غيرمنصفانه و صراحتاً نشان می‌دهد که عده‌ای مطلقاً پيشينه و زمينه‌ی مباحثات ما را نمی‌دانند. در خلال همين نوع مباحثات و اختلاف مشرب‌های فکری بود که کاتب کتابچه به جمع ما پيوست و بينه‌ی محکم این مدعا، مباحثات سال گذشته‌ی ما بود که همگی در ملکوت ثبت است. در ميان نه کاتب کتابچه مواضع‌اش را بی‌دليل ترک گفته است و نه من بيهوده از نظر خود دست کشيده‌ام. تمامی بحث ما بر سر اين بود که به اشتراک نظری برسيم روشنگر و البته در اين ميان دانش کاتب کتابچه بر شور و حرارت بحث می‌افزود. اين نوع مناظرات البته در تاريخ اسلام پيشينه‌ای بلند دارد. از مباحثات امام صادق بگيريد تا مناظرات ميان ابوحاتم رازی و زکريای رازی و جدليات غزالی فقيه در برابر باطنيان و پاسخ‌های گروه مقابل به او.

اما فضای وبلاگستان ما به محيطی تبديل شده است که گويا وبلاگ قرار است نقش حزب سياسی را ايفا کند و از آن می‌توان توقع داشت که تبديل به شمشيری مکتوب برای ستيز با استبداد سياسی شود. پيش از اين‌که نظرم را درباره‌ی آشوب‌های وبلاگستان بگويم، بگذاريد از ملکوت بگويم که خانه‌ی من است. ملکوت، هيچ‌گاه به قصد موضع‌گيری سياسی عليه هيچ دولت يا حکومتی بسط نيافته است و اگر در ملکوت چنين فضايی پديد آمده است، قطعاً نيت پديد آورنده آن نبوده است و بدون هيچ ترديدی هر گاه احساس کنم از اين فضا استفاده‌ی سياسی می‌شود و تبديل به تريبونی سياسی عليه غرب يا شرق شود، راه گسترش آن را مسدود خواهم ساخت. اگر هم تا به امروز بر پاره‌ای از تندروی‌ها به ديده‌ی اغماض نگريسته ام از آن رو بوده است که نخواسته‌ام فضای تساهل و رواداری را از ميان ببرم. اما واقعيت گويا جز اين است. گروهی بدون هيچ اعتنا و ملاحظه‌ای از سر عصبيت و جهالت اين فضا را آشفته ساختند و کار بدانجا رسيد که ناچار اهل انديشه قلم را بر زمين بنهند. دريغ بزرگ‌تر آن است که در اين ميانه‌ی آشوب، مفاهيمی از جهان مدرن همچون دموکراسی، حقوق بشر و آزادی بيان در دست جمعی که فهمی ابتدايی از زيربناهای تئوريک و اقتضائات فرهنگی آن دارد،‌ به مثابه‌ی سلاحی برای خراش دادن سينه‌ی انديشه و روی خردورزی به کار می‌آيد. از سويی ديگر، بلهوسان در اين ميانه بل گرفته‌اند که ما ايرانی‌ها همين هستيم که هست. جهل و تعصب در ميان هر گروه انسانی می‌تواند رشد کند و اختصاصی به ايرانی و عرب و اروپايی و آمريکايی ندارد. اندکی به انصاف در احوال آمريکاييان نظر کنيد و ميزان بروز و شيوع خشونت را در رسانه‌ها،‌ فيلم‌ها و اجتماعات‌شان ملاحظه کنيد. بيهوده نيست که نظريه‌پردازانی چون هابز و مورگنتا شالوده‌ی سياست رئاليستی آمريکا را پديد آورده‌اند. در حين اين مباحثات البته کسانی خود را در مباحثات تند ما آويختند که مثقال ذره‌ای دانش و معرفت در ما نحن فيه نداشتند و تنها مانند شاگردان شلوغ مدرسه هنرشان جيغ و داد بود.

در وبلاگستان فارسی تا زمانی که کسی احوال شخصی خود را فارغ از تئوری‌های معرفتی و فلسفی بنگارد آب از آب تکان نمی‌خورد. اما همين که پا به عرصه‌ای جدی و عقلانی می‌نهی، بلفضولان می‌پندارند که اين وادی هم همان وادی سابق‌الذکر است. طرح تئوری در اين فضا آشوب پديد می‌آورد. البته می‌توان راه اين آشوب‌ها را با بستن بخش نظرها سد کرد و مجال هتاکی و افترا را از درازدستان سلب نمود. اما مگر می‌توان به ذهن‌های بيمار انديشه و عقلانيت تزريق کرد؟ اينجا هر کسی به خود اجازه می‌دهد از هر چيزی بنويسد و بدتر از آن خود را صاحب‌نظر آن عرصه بداند و برای تمامی خلايق تعيين تکليف کند.

باری، تمام اين‌ها را نوشتم از حسرتی که از رفتن کاتب کتابچه دارم اگر چه شايد من يکی از پرشورترين مخالفان او هستم. او در اين ميان می‌فهميد که از چه سخن می‌گفت و حداقل دانشی داشت که ده‌ها برابر سواد ادعايی مدعيان بود و بيهوده و خالی‌الذهن برای عرفان و سياست و فقه و فلسفه حکم صادر نمی‌کرد. حضور او رونق عقلانی جمع ما بود و غيبت او فقدان تفکر جدی است. در ملکوت بسا کسان که آمده‌اند و رفته‌اند و بسا کسان که شايد بروند، اما رفتن اوست که جای سؤال دارد. تا جايی که من شريک بحث کاتب کتابچه بودم، نديدم که او از چيزی سخن بگويد که از حوزه‌ی دانش او برون است، اما فراوان هستند کسانی که تنها با روزنامه خواندن و وبگردی و بيانيه سياسی خواندن، خود را علامه‌ی دهر می‌شمارند و تئوريسين سياسی! هيچ کس گويا در اين فضا کار خود را انجام نمی‌دهد و می‌خواهد برای تمامی عرصه‌های دانش بشری حکم صادر کند. اين است که فضای وبلاگستان ما آشفته است و مسموم. وبلاگ‌نويسانی هم که از وبلاگ ابزار مبارزه‌ی سياسی ساخته‌اند راه‌شان به ترکستان است زيرا چيزی که اين‌جا می‌لنگد، فقدان دانش و تصور دقيق و صحيح از احوال عالم است. وبلاگ‌نويسی آدمی را عالم و دانشمند نمی‌کند. وبلاگ‌نويسی وقت آدمی را می‌خورد و اگر در ازای اين وقت بر باد رفته چيزی حاصل نکنی که توشه‌ی اين جهان و آن جهانت باشد، روزگار بر باد داده‌ای. حال ببينيد با اين اوصاف وبلاگ‌نويسی چه کار دشواری خواهد بود. در ميان اين همه غوغا و تلخی‌ها و درشتی‌های جاهلان، حضرت دوست را منت‌پذيرم که دوستانی حاصل کرده‌ام اهل معرفت و همنشين دل.

با اين حال يقين دارم که کاتب کتابچه نه از انديشيدن باز می‌ايستد و نه از نوشتن. حسن روزافزون يوسف زليخا را روزی از پرده‌ی عصمت برون خواهد کرد. خلجی هم در پرده دير نخواهد پاييد. سخن نيکو و طيبه راه خود را پيدا می‌کند و ناپاکان خود به پليدی جذب می‌شوند:
خانه‌ی خود را شناسد آن دعا / تو به نام هر که خواهی کن ثنا
آن کلام پاک در دل‌های کور / می‌نپايد، می‌رود تا اصل نور
وان فسون ديو در دل‌ها کژ / می‌رود چون کفش کژ در پای کژ
مترددين اين عرصه به عيان ديدند که در خلال اين بحث، چگونه کفش کژ تعصب و نادانی در پای کژ بهانه‌جويان و خشونت‌پرستان رفته است. آن‌ها که اهل اشارت‌اند و حکمت، البته بهره خود بر گرفتند.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است