ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
سه شنبه ۱۶ تیر ۸۳ :: July 6, 2004 

قصه‌ی معيشت و ماجرای عاشقی

ديشب اين يادداشت نقطه‌ی صفر سيد رضا شکراللهی را خواندم. با خودم گفتم با توپ پر می‌روم سراغ‌اش و به او می‌گويم تو اين کاره نيستی! باز فردا می‌نويسی، اگر اينجا نشود جای ديگر. اما آيا واقعاً ماجرا به همين سادگی است؟ وبلاگ‌نويسی آيا تجملی است که نصيب هر کسی می‌شود؟ ببخشيد اگر با لحن پرولتاريا ستيز و بورژوا شکن مارکسی حرف می‌زنم، ولی واقعاً هر کدام از ما که وبلاگ می‌نويسيم چقدر وقت داريم تا بنويسيم و جدی بنويسيم؟ آری، می‌شود وبلاگ نوشت و حرف روزمره زد اما شرط دارد البته. برای بعضی‌ها حضور در عرصه‌ی اينترنت به نوعی نشان دادن جايگاه متفاوت‌شان در حوزه‌ی اجتماع است. وبلاگ‌نويسی برای همه فقط نشستن پای اينترنت و تايپ کردن نيست. اما با تمام اين اوصاف مطلقاً با سيد خوابگرد موافق نيستم که يا همه يا هيچ. سيد خودش هم خوب می‌داند که با اين شعار اصلاً نمی‌شود زندگی کرد حتی، مخصوصاً در ايران. در ولايت ما (ديگر مملکت نداريم که؛ ملکی در کار نيست!)، تنها اهل قدرت و سياست که تمامی مجاری اعمال اقتدار را در اختيار دارند می‌توانند بگويند يا همه يا هيچ. بقيه با اين شعار يا بايد منزوی شوند و سکوت کنند يا سر به باد دهند. پس نتيجه می‌شود اين‌که خاموش و سر به زير حرف بزنی. گاهی اوقات هم به رندی و زيرک‌ساری در پس هزاران پرده حرف بزنی که: «به بانگ چنگ مخور می که محتسب تيز است»! هر جا را هم که نگاه کنی هيچ کس در آن ولايت بند زبان ندارد که جان در امان بماند. پس حکايت باز هم حکايت جان است و لقمه‌ای نان. اين را هم در همين حواشی بگويم که وقتی ازدواج کردی ديگری خودت تنها نيستی که بگويی کار ملک است آن‌که تدبير و تأمل بايدش! زندگی خانواده هم تدبير و تأمل می‌خواهد. می‌خواستم بگويم که اگر سيد خوابگرد قلم بر زمين می‌نهد، کسانی هستند که بختک غصه‌ی نان بر زندگی‌شان نيست و می‌نويسند به جای او و اوهای ديگر. اما نمی‌شود! رضا شکراللهی خودش بايد بنويسد و خودش بايد باشد. اگر نباشد، يک جای آسمان انتقاد و ادبيات و فرهنگ سوراخ می‌شود. وقتی هم که سوراخ شد ديگر رفو نمی‌شود. روزگاری خودم نیت کرده بودم اين وبلاگ را تعطيل کنم و بروم پی کارم با انگيزه‌هايی شايد مشابه سيد خوابگرد. اما نمی‌دانم، راستش را بخواهيد نمی‌دانم که چه شد باز نوشتم. نوشتن آن هم به اين ترتيب «نفس اماره»‌ای می‌خواهد که خيلی زورش به تمامی کف نفس‌های زاهدانه بچربد. ما هم که خدا را شکر (هزار شکر که ياران شهر بی‌گنه‌اند) بازيچه‌ی نفسيم! سر سيد رضا سلامت که از بند ملامت می‌رهاند خودش را! ولی خودمانيم. کسی که اين مرض لاعلاج نوشتن در جان‌اش رخنه کند شب‌ها هم کابوس نوشتن می‌گيرد. می‌گوييد نه؟ می‌بينيد! اگر سيد رضا شکراللهی ديگر ننويسد، شب‌ها حتماً خواب می‌بيند دارد توی وبلاگ‌اش می‌نويسد. مگر نه اين‌که وبلاگ‌اش نام خوابگرد را دارد. خدا به خير کند! حالا که شب‌ها توی وبلاگ‌اش نمی‌نويسد، کجا می‌رود خوابگردی؟!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است