ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۶ اسفند ۸۳ :: February 23, 2005 

راه دشوار معرفت

آسان‌ترين کار در برابر تصميم‌های دشوار عقلانی و اجتماعی در روزگار ما، مخصوصاً در مغرب زمين، همراه شدن با امواج رسانه‌ای و تبليغات سياسی است. عموم مردم، به ويژه کسانی که مشغوليت روزمره و ذهنی‌شان واشکافی دقيق و بی‌طرفانه‌ی مسايل اطراف‌شان نیست، به سادگی تمايل دارند برای توجيه مسايلی که به ظاهر غير قابل هضم هستند يا آدمی را با انتخاب‌های دشوار مواجه می‌کنند، سهل‌الوصول‌ترين و در دسترس‌ترين توجيهی را که ممکن است عرضه کنند و خود را از زحمت تفکر بيشتر و چالش‌های عقلانی جدی برهانند. اين سر راست‌ترين توصيف از متوسطان و عامه‌ی مردم است که در هر جامعه و ملتی يافت می‌شوند، چه آن جامعه مدرن باشد يا سنتی، دين‌دار باشد يا لاييک. نمونه‌ی این قضاوت‌ها را از قديم‌الايام در وطن خودمان البته فراوان ديده‌ايم در توجيهات دايی‌جان ناپلئونی و تفکر وهم‌آلود دشمن‌شناس رايج. نمونه‌ی جدی‌تر آن را که در آن عمدتاً تفکر دقيق علمی و نقد و سنجش هوشمندانه غايب است، همان اثر مشهور «غربزدگی» آل احمد است که داريوش آشوری در همان اوايل انتشارش، نقد جانانه‌ای بر آن نوشت و ضعف‌های ساختاری و نگرشی آل احمد را بر آفتاب افکند. اين مقاله بعدها در کتاب «ما و مدرنیت» که مجموعه‌ی مقالاتی از داريوش آشوری بود، تحت عنوان «هشياری تاريخی» توسط انتشارات صراط منتشر شد. (شايد يکی از همين روزها آن مقاله با توضيحاتی تازه از داريوش آشوری در جستار منتشر شود).

باری اين مقدمه را نوشتم تا وضع فعلی تفکر و رويکردهای آکادميک ما به مسايل مبتلا به‌ روزگارمان را در چهارچوبی روشن ببينيم. در خلال بحث‌های مختلف و متضادی که در غوغای جنگ تبليغاتی آمريکا عليه ايران و واکنش‌های تبليغاتی‌ مشابه ايران نسبت به آمريکا در می‌گيرد، شاهد الگوی يکسانی در شمار زیادی از واکنش‌های افراد مختلف به آن هستيم. فراوان هستند کسانی که دنبال ساده‌ترين راه حل هستند که بالاخره آمريکا بيايید و ما را از شر اين‌ها خلاص کند! الگوی مشابهی را هم البته در واکنش نسبت به دين می‌بينيم. جمع فراوانی هستند که يا همان قاعده‌ی متعارف حکومت‌زده و ولايت‌مدار را برای دفاع از دين انتخاب می‌کند يا در مقابل عده‌ای از الگوی متعارف و دست‌مالی شده‌ی عناد با دين که چه بسا هيچ رنگ و بويی هم از لاييسيته‌ی فلسفی و روشنفکرانه‌ ندارد، دين را طرد می‌کنند و به تلخ‌ترين و خصمانه‌ترين بيان‌ها تمام همت خود را در ساکت کردن دين به خرج می‌دهند. نمونه‌ی دين‌ورزی رياکارانه و مزورانه را هم که قرن‌های قرن است ديده‌ايم، با اين تفاوت که در ربع قرن اخير نمونه‌ی حکومتی‌اش روی اسلاف‌اش را سفید کرده است!

مدتی است که شهردار لندن، کن ليوينگستون دچار جنجالی شده است که به خاطر سخنانی نژادپرستانه درباره‌ی یک روزنامه‌نگار سر و صدای رسانه‌ای زيادی بر پا شده است. ليوينگستون در ماجرايی که يک سرش به يک نماينده‌ی همجنس‌گرای پارلمان وصل است و يک سرش به بيان سخنانی به اصطلاح نژادپرستانه، در ميان معرکه‌ای گير کرده است که انگار آزمونی است برای آزادی بيان در بريتانيا. کار به جايی رسيد که حتی تونی بلر رسماً از او خواست که به اين خاطر بايد عذرخواهی کند (قدرت و تفاوت سياست را ببينيد: اگر طرف مسلمان بود و در فرانسه می‌بود به خاطر اين سخنان به جرم جنايت عليه بشریت محکوم می‌شد!). با وجود آن همه سر و صدا، وقتی شهردار لندن هيچ سخنی در ابراز پشيمانی نگفت، نهايتاً تونی بلر در پارلمان گفت که دولت بايد به کار خود ادامه دهد و همه می‌دانند که دولت او از حاميان دولت اسراييل است و روابط خوب با يهوديان دارد. همين اواخر يکی از استادان دانشگاهی در فرانسه به خاطر ترديد کردن در تعداد کشته‌شدگان قتل عام نازی‌ها از کار بر کنار شد که در فرانسه جنجالی بر پا کرد. از اين دست اتفاقات البته در فرانسه فراوان رخ می‌دهد که به رغم لاييک بودن‌اش، نشانه‌های پر رنگی از گرايشات راست افراطی و طرفدار صهيونيست در آن مشهود است. در اين ميان آن‌چه البته مغفول است کار تحليلی و آکادميک است. سخنان شهردار لندن را که کنار بگذاريم، همه می‌دانند که باب بحث‌ تاريخی و علمی درباره‌ی صحت و سقم و حتی جزييات کشتار آشويتس قانوناً مسدود است. اين از ماجرای يهوديان. از آن سو، گويا اسلام هم دارد دچار همين آفت می‌شود: آفت مطلق‌نگری و مطلق‌گويی در مباحث تاريخی، کلامی، آکادميک و جامعه‌شناختی. نخست اين‌که در مباحث علمی، جای محکوم کردن و اين مباد آن باد نيست. جای دریغ و تأسف بسيار است که در ميان حتی ايرانيان و شمار زيادی از مسلمانان، نقد بی‌غرض و عالمانه به دور از موضع‌گيری‌های سياسی يا عاطفی نادر يا ناياب است. از آن سوی قضيه در وطن هم سايه‌ی سنگين ايدئولوژی سياسی بر تمام شئون حيات مردم، همه‌ی ارکان دين را بر حسب آرزوها و آرمان‌ها و هوس‌های خود تفسير می‌کند. اين سوی ديگر ماجرا هم وضع بهتری ندارد. منتقدین دين و تفکر دين، عمدتاً در گروه مخالفان سياسی يا دشمنان فردی دين هستند نه در زمره‌ی منتقدان عالم و آگاه به دقايق و ريزه‌کاری‌های بحث‌های تاريخی و آکادميک. 

شايد اين توهم پيش بيايد که مرادم از اين سخنان اين است که کسانی که صلاحيت علمی ورود به بحث‌های فنی را ندارند، بايد از دخالت در مسايل علمی پرهيز کنند و کار به کاردان بسپارند. اما اين تنها يک بخش ماجراست. بديهی است که هر انسانی هم می‌تواند نسبت به اتفاقات پيرامون‌اش موضع بگيرد و هم می‌تواند راه خود را اختيار کند. اما چه با اين سخن موافق باشيم يا مخالف، با اندکی تقريب اين سخنی درست است که شناخت تاريخی و علمی ما از خودمان و «ديگران» در بسياری از موارد سطحی است و اغلب عنان‌اش در دست تبليغات رسانه‌ای است. در همین انگلستان ايرانيان زيادی را ديده‌ام که حکومت ايران، افغانی‌ها، عراقی‌ها، حزب‌الله لبنان و سوريه را از يک کنار رفيق و هم‌پيمان القاعده می‌دانند، بدون اين‌که حتی بدانند القاعده اصلاً چی هست! عامه‌ی مردم، چشم‌شان به ديدن تفاوت‌های کوچک خو نگرفته است و (درست مانند رييس جمهوری فعلی آمريکا، جورج بوش ثانی) عادت دارند تا قالبی واحد و الگويی يکپارچه داشته باشند تا بلافاصله تکليف‌شان را با چيزی که می‌بينند روشن کنند.

اين ماجرا البته برای مواجهه با اصناف مختلف دين‌داری هم صادق است. از یک جهت، مخالفان دين راست می‌گويند که آخرالآمر تفکر دينی به يک نقطه‌ی کور و بن‌بست می‌رسد! (هجر تو خوشترم آيد ز وصال دگران!). در ميانه هم از آن ديد، تفاوت‌های تفسير و برداشت نمی‌توانند مهم باشند. شايد زبان و بيان خود قرآن رساترین و گوياترين وجه برای شناساندن اين گروه باشد وقتی که می‌گويد که چون نام خدای يگانه را می‌شنوند، کسانی که به خدا ايمان ندارند، دل‌هاشان مشمئز می‌شود. اين تعابير البته، از نگاه کسی است که بخواهد بر حسب اعتقادات قلبی و محبوب‌های روحانی خود به مصاف جنجال و غوغا برود يا خود را از آن برهاند. اما، نشان دادن سستی آن مدعيات دين‌ستيزانه و عاطفی هم البته کار سختی نيست. نگاهی سریع به نوع ادبياتی که دين‌ستيزان به کار می‌برند با عباراتی که سرشار از خشم و خروش و نفرت و انزجار از دين و تمام مظاهر آن است، روحيه‌ی حاکم بر آن ديدگاه را نشان می‌دهد.

آيا ماجرای آزادی بيان هم چنين است؟ بدون هيچ ترديدی. همین تفاوت‌های فهم آزادی بیان در ايران و خارج از ايران را ببينید با تبعات و پيامدهای اجتماعی و سياسی آن. محدوديت‌های آزادی بیان، به ميزان توسعه يافتگی کشورهای مورد بحث تغيير می‌کند. کافی است بدون دخيل کردن احساسات و عواطف وضع آزادی بيان را، بی‌طرفانه و برای همه‌ی انسان‌ها علی‌الاطلاق، در کشورهای ايران، تاجيکستان، عربستان، اسراييل، فرانسه و بريتانيا مقايسه کنيد. به راحتی می‌توان به نقاط مشابهی رسيد و البته با تفاوت‌هايی شگرف. ميزان تحمل و رواداری فرانسه، مخصوصاً در سال‌های اخير، در برابر هر سخنی که عليه يهوديان گفته می‌شود، به طرز اعجاب‌آوری پايين‌تر از ميزان تحمل بريتانيايی‌ها است. اين تفاوت از کجا ناشی می‌شود؟ آيا نادرست خواهد بود اگر بگوييم نفوذ يهوديان، يا به عبارت دقيق‌تر صهيونيست‌ها، در دستگاه سياسی و قضايی فرانسه بسیار بيشتر است؟ اين‌ها سر نخ‌هايی کوچک است برای باز کردن بحث‌هايی بزرگ. يکی دو نکته را هم که به اشاره در باب دين گفتم، تنها از اين رو بود که بعضی وقت‌ها عده‌ای باور می‌کنند که تبليغات رسانه‌ای و هر آن‌چه می‌خوانند لزوماً درست هستند. رسانه‌ها يک بخش پنهان و سايه‌نشين دارند که عوامل متعددی در شکل دادن به آن‌ها دخيل است. وبلاگ‌ها نیز هم‌چنين هستند. حتی توقع ندارم که کسی با خواندن وبلاگ من نتيجه‌ای مستقیم و سر راست و قطعی بگيرد، چه اين نتيجه موافق با نتيجه‌ی من باشد يا مخالف آن. همه‌ی ما ذراتی کوچک هستيم که آن تصوير بزرگ اطلاعاتی را می‌سازيم و در هجوم و ازدحام خبرها و معلومات متکثر و متخالف، رسيدن به تصويری همسان و قرين به واقعيت کاری است دشوار. نادرند کسانی که خويش را واصل بر سماطی ندانند و به هيچ منزلی نمی‌آسايند:
مريد همت آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دريا نيست

مطالب مرتبط:
نگاهی به حکم (CSA) پیرامون ممنوعیت پخش برنامه های شبکه «سحر یک» از فرانسه

تکميل: ماه‌منير در «مختصر»اش مطلبی نوشته است با عنوان «سرخ و سياه». در ذيل آن يادداشتی نوشته‌ام که بی‌ربط به موضوع بالا نيست. نوشته‌ی ماه‌منير در نقد رسوم خشن در عزاداری‌های محرم است که اگر چه با کليت آن موافق‌ام، نبايد مجال لغزش‌ را به اين بهانه در مسايل حساس فراهم کرد. عين يادداشت من اين است:

«با آن‌چه نوشتی و گلايه‌هايی که داشتی موافقم با اين تفاوت که از همان اول تمام اين‌ها را که نوشتی به «فرهنگ اسلامی» نسبت داده‌ای. نمی‌دانم تا چه اندازه همه‌ی جوانب و ابعاد اين به اصطلاح «فرهنگ اسلامی» را ديده و شناخته‌ای، اما از خود می‌گويم که جدای اين‌ها که نوشته‌ای، فرهنگ و فرهنگ‌های ديگری در اسلام می‌شناسم که نه تنها چنين خشونت‌ها و مرگ‌طلبی‌هايی را توصيه و تجويز نمی‌کند بلکه به جد در برابر آن‌ها می‌ايستد.

پيش از نقد جدی و به جايی که از اين رسوم و سنت‌ها کرده‌ای، بايد تکليف چند موضوع حساس و مهم را روشن کنيم. يکم اين‌که وقتی از نفی خشونت صحبت می‌کنيم داريم از مقوله‌ای مدرن سخن می‌گويیم و اين مقوله‌ی مدرن برای همه‌ی آدميان تنها زمانی می‌تواند موضوعيت داشته باشد که قبلاً توانسته باشيم فرهنگ و تفکر مدرنيته را در هر جامعه‌ای رسوخ دهيم. می‌‌دانم و می‌دانی که آن تفکر، آن فرهنگ و آن فلسفه در ديار ما رسوخی و شيوع نيافته است حداقل تا اکنون. نکته‌ی مهم ديگر اين است که اين تجويزها و نفی خشونت‌ها را نبايد از بستر زمانی‌شان جدا کرد و دچار تاريخ گسستگی شد. آيا نفی خشونت مثلاً دويست سال پيش در چند نقطه‌ی جهان وجود داشت؟ جهالت و خرافه‌پرستی را توجيه نمی‌کنم اما تا دويست سال پيش فرانسه و انگليس و آمريکا هم وضع بهتری نداشتند. اين نفی خشونت، که تازه در باب آن هم چون و چراهايی هست، همه محصول مدرنيته بودند. فرهنگ اسلام هم نمی‌تواند و نتوانسته است از تأثير اين تغييرات بر کنار بماند، با اين تفاوت که مقاومت بخش‌های سنتی و قدرت‌مند اجتماعات اسلامی که عمدتاً در فقر و بی‌سوادی زندگی می‌کنند راه را بر امواج آن تغيير بسته است.

اين نکته را تنها برای همان تعبير «فرهنگ اسلامی‌» نوشتم که دور از انصاف علمی و آکادميک است. اما اگر بخواهيم به ماجرا از منظر احساس و عاطفه بنگريم، بايد انصاف داد که مار گزيده‌ای چون تو از هر ريسمان سياه و سفيدی می‌ترسد. من يک «فرهنگ اسلامی‌» نمی‌شناسم. سال‌های سال است که از همان طفوليت با «فرهنگ‌های اسلامی‌» و برداشت‌های مختلف و شايد متضاد از دين آشنا بوده‌ام. به همين دلايل نمی‌توانم همه را به يک چوب برانم و عقايد و تجربيات شخصی‌ام را بر کليت جوامع اسلامی سوار کنم.

عقب‌تر اگر بر گرديم، می‌بينيم که عارفی مانند مولوی، که شايد از منظری مدرن ايرادات بسيار ديگری به ساير جنبه‌های زندگی اجتماعی او وارد باشد، به صراحت در مثنوی از رسوم عاشورا و عزاداری شيعيان حلب انتقاد می‌کند و حتی آن را به سخره می‌گيرد.

خلاصه بگويم که اگر چه با نفس سخن‌ات موافقم و نه اين نوع ترويج خشونت‌ها را می‌پسندم و نه مروج آن هستم، خو نکرده‌ام که به اين مقولات تنگ‌نظرانه و با ديدی مطلق‌گرا نگاه کنم. اشارات کوتاه‌ام را به «فرهنگ‌های اسلامی‌» البته خودت نيکوتر می‌دانی که از چه زاويه‌ای است.

اميدوارم نفی خشونت در مرام تو، خود باعث پرورش و رشد خشونتی از نوع ديگر در ذهن و ضميرت نباشد.
شاد، سالم و صلح دوست باشی.»


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است