ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
دوشنبه ۱۲ بهمن ۸۳ :: January 30, 2005 

بيم‌های حقيقی، شجاعت‌های مجازی

وقتی از قبح جنگ می‌نويسی، مخصوصاً جنگی که کسی با نيت اشغال‌گری و در لفافه‌ی آزادی و بشريت، علناً پرچمدار تروريزم حکومتی باشد، پيش از هر چيز با دو واکنش متضاد مواجه می‌شوی. از يک سو، متهم به ترس می‌شوی. اما در چنين وضعی، مگر ترسيدن بد است؟ برای کدام ارزش بايد حاضر شد که جان انسان‌های بی‌گناه فدا شود؟ چه ارزشی بالاتر از رفاه و آسايش انسان‌ها هست؟ کدام عاقلی امنيت و آسايش نيم‌بند خود را رها می‌کند و دل به دريايی طوفانی می‌زند که شايد در جوار نره‌پيلی بی‌پروا و مست، امنيتی بيابد؟ آری، ما می‌ترسيم: می‌ترسيم از اين‌که آزادی‌مان از دست برود؛ می‌ترسيم از اين‌که خون‌هايی ريخته شود که می‌توانست ريخته نشود. آن‌ها ‌که در آمريکا عنان سياست‌های قلدرانه و زورگويانه‌ی دولت جمهوری‌خواه بوش را به دست دارند، گمان می‌کنند ما بر جان خود می‌لرزيم. آری درست است، اما در اين ميانه، جان من آخرين چيزی است که بايد به آن انديشيد و البته ما بر جان خود هم می‌لرزيم! از اين سو هم، آن کسانی که بقای خود را در جنگ و امنيتی کردن فضا می‌بينند، کسانی را که از جنگ پرهيز دارند، زبون و ترسو می‌خوانند. تسليم سياست‌های ضد انسانی و ضد عقلانی نشدن، نشان زبونی نيست؛ شجاعت، هل من مبارز طلبيدن و شاخ و شانه کشيدن نيست، پرهيز از جنگ است که عين شجاعت اخلاقی است.


جنجال‌های دو سه هفته‌ی گذشته سياست خارجی آمريکا، به فرض هم که نشانه‌ی سنجيدن احوال و سبک‌ سنگين کردن وضعيت افکار عمومی باشد، باز هم رفتاری است ضد انسانی که بايد در همان گام نخست آن را محکوم کرد. انسان‌های کره‌ی زمين ديگر به آن اندازه رشادت و بلوغ عقلی رسيده اند که تن به خواسته‌های قلدرانه با توجيه‌های مختلف ندهند. اما شجاعت هم برای ايرانيان و هم برای آمريکايی‌ها در اين است که بدانند اولاً جنگ و خونريزی ضد اخلاقی است و شجاعت در همين است که بگويی به هيچ آيه و افسونی، ما تن به نبرد نمی‌دهيم، آن هم نبردهايی از جنس «حق عليه باطل» که هم بوش خود را تجسم آن می‌داند و هم اين طرفی‌ها. اگر در اين ميانه نبردی هست، نبرد ميان مرگ و زندگی است. نبرد جدی‌تر جايی است که اين همه انسان در کنار و گوشه‌ی زمين دارند از فقر و بيسوادی و گرسنگی، به تباهی کشانده می‌شوند و عده‌ای فارغ از رنج آن همه انسان، با بهانه‌های ايدئولوژيک، مدام در پی گسترش قدرت يا به کرسی نشاندن مدعيات خود هستند. آمريکا چرا از ياد برده است که در قاره‌ی سياه، آن همه کشور با معضلات بزرگ توسعه هستند که کمک مالی صندوق بين‌المللی پول و بانک جهانی می‌توانست آن‌ها را از آن همه مشقت برهاند؟ دست بر قضا در اين کشورها نه ايدئولوژی اسلامی حاکم است و نه تروريزم بن لادنی. چه شده است که آن همه رنج و محنت آدميان از ياد رفته است و «ایران در رأس کشورهای دردسر ساز واقع شده است»؟ خلاصه ماجرا اين است که ايران برای آمريکا از هر حيثی دردسر ساز است! و گرنه عربستان سعودی، ليبی، الجزاير، بورکينافاسو و بنگلادش هرگز برای آمريکا مسأله نيستند چون منافع او را محدود نمی‌کنند؛ چون آن‌ها در قلب خاورميانه استخوان گلوی آمريکا نيستند. آمريکا گويی می‌خواهد ناتوانی و ناکامی خود را در حل مسأله‌ی فلسطين، با سرکوب و ساکت کردن تمام کشورهای خاور ميانه تسکين دهد.

تمام کسانی که در ايران هستند و شايد هر کسی که از بن جان از نظام موجود ناراضی باشد، اگر قرار باشد نظامیِ آمريکايی خويشاوندان‌شان و فرزندان‌شان را جلوی چشم‌شان بکشند و حاصل سال‌ها خون جگر خوردن‌شان را به باد دهند، از خود دفاع خواهند کرد. اين‌ها که بديهيات ماجراست. اما بحث بر سر تقديس يا تشويق به دفاع نیست. دستگاه تبليغات دولتی کارش خط و نشان کشيدن است که اگر چنان کنند، چنين می‌کنيم. کار ما اين است که بگویم حق ندارند چنان کنند. همين. وظيفه‌ی من و شما اين است که بگوييم مداخله‌ی نظامی در امور کشورها، حتی اگر کوبايی باشد که بيخ گوش آمريکا باشد، نقض قوانین بين‌الملل است چه برسد به اين‌که از آن گوشه‌ی دنيا لشکر بکشی به گوشه‌ی ديگرش که آقا بودن خودت را ثابت کنی. رفتارهای قلدرانه‌ی آمریکا بر اين فرض استوار است که قلمرو آن‌ها چنان در جهان گسترده است که هر گوشه‌ی آن را در بر می‌گيرد و لذا برای حفظ منافع و امنيت خود بايد علم اقتدار خود را بر بام هر سرزمينی بيفرازد مبادا کسی خيال خامی داشته باشد! آمريکا، خارج از خاک آمريکا اشغال‌گر است، علی‌الخصوص که دخالت‌های نظامی‌اش بدون تصويب و اجازه‌ی جامعه‌ی جهانی و سازمان ملل بوده است. آمريکا، برای حرف‌های‌اش، پايگاه حقوقی و بين‌المللی استواری ندارد؛ اخلاق آمريکا، اخلاق خدايان است، اخلاق زور، قانون جنگل. اما هيچ کس در هیچ کجای دنيا برای نقض حقوق بشر، مستمسک محکمی ندارد!

سخت است وقتی آدم ميان دريا و آتشفشان گرفتار باشد و نداند چه بايد بکند. اما ماجرای کنون روشن‌تر از اين حرف‌هاست. آمريکا نبايد در ايران مداخله‌ی نظامی بکند؛ حق اين کار را ندارد. ما از پای‌مال شدن آزادی به نام آزادی می‌ترسيم. اين ترس هم مشروع است هم محترم.

تکميليه: توماس فريدمن (در جايگزين ژئو-گرين در نيويورک تايمز)‌ می‌گويد بوش نمی‌تواند به ايران حمله کند. او حتی به گرانادا هم نمی‌تواند حمله کند. با اين همه نبايد به اين سادگی باور کرد که آمريکا ناتوان از حمله‌ی نظامی است.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است