ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۵ آذر ۸۲ :: November 26, 2003 

پاسباني از سنت؛ چيرگي مدرنيسم يا انصافِ علمي

ديشب و امروز هر وقت كه در قطار يا ميان راه دانشگاه فرصتي به چنگ مي‌آوردم‏‌، مروري در يادداشت‌هاي اخير كاتب كتابچه و صاحب سيبستان مي‌كردم. نوشته‌ي كاتب كتابچه،‏ ستايش از سنت‏ پاسباني از آن نيست‏، در پي يادداشت پيشينِ او آمده بود. مهدي در پي آن نكاتي را بر حاشيه‌ي اين مطلب و همچنين مطالبِ پيشيني كه محل مناقشه‌ي ما سه نفر بوده است‏ نوشت. من اما ‏‌به هر دو مهدي انتقاد دارم. بگذاريد نخست با صاحب سيبستان در پيچيم كه خود را به منظرِ فكري او از برخي جهات نزديك‌تر مي‌دانم. در فضايي كه كاتب كتابچه، عنوان مطلبش را چنان برگزيده بود‏ روا نبود كه مهدي با اختيار عنواني چون ‏«تذكرة لمن يخشي» از همان نخست‏ روشي كلامي در پيش بگيرد و در كسوت متكلمي قرون وسطايي مهدي را به چالش بطلبد؛ حتي اگر سخنانش مر حقيقت مي‌بود،‌ اين عنوان را بايد اصلاح مي‌كرد. درست است؛ اگر كاتب كتابچه روشي كلامي يا جدلي را برمي‌گزيد شايد من هم به همان شيوه و با عباراتي گزنده‌تر بر او مي‌تاختم! باري من هم چون صاحب سيبستان سخنِ آخر خود را اول مي‌گويم: در همان دو پاراگراف نخستِ تذكره، مهدي روشي روانكاوانه را اختيار كرده است كه شايد اين نتايج را بايد از آخر و با استدلال مي‌گرفت.

اما مدعاي نويسنده‌ي كتابچه در بابِ اينكه معرفتي نوين پديد آمده است كه مسلمين تا بر اساسِ اين معرفت تاريخ و فرهنگِ خويشتن را نفهمند، راهي به دهي نخواهد برد، سخني است كه به اعتقاد من و با تكيه بر آنچه تا امروز آموخته‌ام اندكي گزاف مي‌نمايد. پديد آمدن اين معرفت نوين در مغرب زمين پيوندي تنگاتنگ با بر آمدن و طلوع تمدن غربي و غرب به شيوه‌اي كه امروز مي‌شناسيم دارد. سيطره و چيرگي علم تجربي و ريشه دواندن تئوري‌هاي نقادانه‌ي فلسفي كه خود عميقاً متأثر از نظريان علم تجربي بودند، نقشي انكارناپذير در نضج گرفتن اين فرهنگ داشتند. ماكس وبر شايد يكي از كساني باشد كه به خوبي سير شكل‌گيري تمدن غربي و انسجام يافتن فرهنگ بوروكراتيك را تحليل كرده است. قطعاً جاي انكار نيست كه آراي كانت و دكارت و هگل هم در رشد اين انديشه‌ها مؤثر بوده‌اند و هم رجوع به ما قبلِ آنها ميسر شايد نباشد. براي ظريفترين نكته اين است كه وقتي كه نه صاحبِ آن آراء و نه پديدآورنده‌گان آن منظومه‌هاي معرفتي قايل به تسري‌پذير بودن آنها نيستند و آنها را الگوهايي مي‌دانند كه در بستر زماني و مكاني خاص موضوعيت دارند‏، طرفه مدعاي شگرفي است كه ما از برون در لاف جاودانگي آنها يا تفوق و برتري آنها را بزنيم! همين جا مي‌خواهيم به نكته‌اي بازگردم كه نويسنده‌ي سيبستان از ويتگنشتاين يادآوري كرده است. از منظر ويتنگشتاين، حتي در پديدآوردن منظومه‌هاي معرفتي، ما درگير يك بازي زباني هستيم. سخنان ما و تعاريف و تعابير ما همگي در بستر و بر زمين و زمينه‌ي همين بازي‌هاي زباني بنا مي‌شوند. در نتيجه هرگز نمي‌توان يك الگوي فكري و معرفتي را كه در منطقه‌اي خاص پديد آمده است به همين سادگي به جاي ديگر برد. وقتي مؤلفه‌ها و مقومات يك بناي معرفتي در دو فرهنگ مختلف تفاوت دارد، نقش كردنِ آنها بر سپهر معرفتي قومي ديگر خبطي بزرگ است.

نكته‌اي كه شايد در اين ميان رهزني مي‌كند و چه بسا كتاب كتابچه هم به اين موضوع متوسل شود و آن را،‌ چنانكه من نيز پيشتر اشاره كردم، مبناي بحث بداند، حجيت علوم تجربي است. به اعتقاد من يكي از خطاهاي پاره‌اي از روشنفكران معاصران خلط كردن و برآميختن حوزه‌ي علوم تجربي و علوم انساني است. نمي‌توان مدعي شد كه روش‌هاي علمي محققين غربي در همه جا موفق خواهند بود. روش‌هاي علمي محققين غربي در علوم انساني هم‌رديف و هم‌شأن روش‌هاي ايشان در مثلاً رياضيات يا فيزيك نيست كه چنين مدعايي داشته باشيم. اين البته سخن من نيست و فلاسفه‌ي علم و فلاسفه‌ي علم‌الاجتماع اين دو حوزه را به خوبي تفكيك كرده‌اند. ايضاً مدعاي كساني كه مي‌گويند «ايمان مدرن» (در صورت معنا داشتن) وجود ندارد و تعبير متناقض است همين ايراد را دارد. همچنين مدعاي آقاي جهانبگلو كه روشنفكري دين را مثل مربعِ مدور مي‌داند، ناشي از همين خلط موضوع است.

متأسفانه يكي از تعبيراتي كه كاتب كتابچه به كار مي‌برد و هيچ تلاشي براي تعريف و توضيح آن به خرج نمي‌دهد «معرفت اسلامي» است؛ حتي تعبير او از «مسلمانان» همين ايراد را دارد. اين متصلب ساختن و مونوليت ساختن كلمات نتيجه‌اي جز همان نتايجي كه كاتب كتابچه مي‌خواهد نمي‌دهد. آنچه كه من بر نمي‌تابم همين مطلق‌نگري است كه مي‌بينم. مهدي همه‌ي مسلمانان را به يك چوب مي‌راند و غافل از اينكه حتي كساني از جنس او و خودِ او هم نام و عنوان مسلماني را با خود دارند. معرفتي هم كه او شايد بتواند پديد بياورد، نهايتا از ديدِ يك غربي معرفتي است كه مسلماني پديد آورده است. مگر كسي امروزه پزشكي مغرب زمين را از آن رو كه زماني بسياري از مقوماتش از نزد مسلمين آمده است، پزشكي غربيان بدون غربيان مي‌داند؟! آري،‌ وقتي كه تعاريف ما يكسان نباشد،‌ معلوم است كه با مقدمات مهدي خلجي همان نتايجي كه مي‌خواهد گرفته مي‌شود. اما كسي هيچ وقت در صحت و سقم آن مقدمات تشكيك و ترديد كرده است؟ به اعتقاد من چالش اساسي و عمده‌اي كه مهدي بايد پاسخگوي آن باشد، تعيين حدود و ثغور تعاريف و روشن ساختن اين «ايده‌آل تايپ»‌هاست. اين رده‌بندي‌هاي اوست كه براي من محل مناقشه‌ي اصلي است.

باز هم اين بحث را ادامه خواهم داد. تا بعد.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است