ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۵ آذر ۸۲ :: November 26, 2003 

تابِ نگاه

شکنجه‌ی جانکاهِ عزلت
و بی‌خويشیِ رهزنِ خود را
تاب آوردم
تا نگاهی تابناک
در عمقِ ظلمتم درخشيدن گرفت.

تا دميدنِ اين خورشيد
بسی قربانیِ عزيز داديم
از فرزندانِ وقت
که اسماعيل‌های ابراهيمِ جان بودند.

اين آفتاب
که معنايی تازه از خدای و صنم داشت
الهه‌ای بود از نور
برای فهمی ديگر از صمدِ پيشين.

از آتشِ نمرود تا گلستان
از طوفانِ قهر تا کشتیِ نوح
از نيلِ خون‌آلود تا چشمه‌های موسوی
و از وسوسه‌های شرق و فلسفه‌های غرب
تا اين وادی که هستيم
راه پيموده‌ايم و هنوز راه است
تا بر زمين نهادنِ خرقه‌ی هستی!

بارِ هستی و شأنِ اختيار را تابِ آوردن
چون هم‌عنانی با خورشيد است!
غرقه گشتن در عشق دشوار کاری نيست
وقتی که اختيار را در نيافته باشی!

پ.ن. اينها را نوشتم که بگويم سال‌ها دويده‌ايم تا به هم رسيده‌ايم! همين!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است