ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۲۲ آذر ۸۲ :: December 12, 2003 

عبادی: عقده‌ای در گلوی دشمن و دوست

سخنِ درشت و شايد متهورانه‌ای باشد، اما چنان که پيشتر نوشته‌ام و بر اساسِ آنچه من باور دارم و می‌فهمم، روشنفکریِ ايرانيان عمدتاً ناقص‌الخلقه است و نشانه‌ی بزرگ‌اش کلی‌گويی و صادر کردنِ رأی‌های گزاف است. طرفه‌تر اين که گروهی از اين طيف چنان انحصارگرا شده‌اند که جز خود را به هيچ نمی‌انگارند و نادان می‌شمارند. سخنِ من تنها روی‌اش به فردی چون احمد فرديد نيست که صراحتاً برخی را احمق می‌خواند و سخنان‌شان را نامربوط و مغشوش. اين آفت حتی دامن‌گير افرادی از طيف مقابلِ فرديد نيز هست. در اين غوغای خويشتن‌پرستانه‌ای که تحتِ لوای نقد و ژستِ انديشه‌ی علمی پناه گرفته است، البته روز به روز هر کسی که مثقال ذره‌ای آبرو و عزت می‌تواند برای ما به ارمغان آورد، قربانیِ اين جنجال‌هاست. آخرين نمونه‌اش به گمانم عبادی است. عبادی را هم افراطيونِ داخل ايران از خود می‌رانند و هم به اصطلاح روشنفکرانِ خارج از ايران. مطلقاً قصد ندارم بگويم که اگر کسی جايزه نوبل را برد، هر سخنی را بايد بگويد و مجاز است هر رأی مشکوک و ادعای مشوشی از او صادر شود. اما اين برای من سؤال است که اگر نگاهی به فهرست برندگان جايزه‌ی صلح نوبل بيندازيم، آيا کسی از ميان آنها هست که قديس باشد يا امامزاده؟ کسی از ميان آنها هست که معصوم باشد؟ حتی روشنفکران‌شان هم خطا می‌کنند. اما کسی هست که چنين بر کسی که مايه‌ی مباهات وطن‌اش شده است بتازد و به صرف داشتنِ ادعايی که چندان هم بی‌طرفدار و گزاف نيست، مغضوب کسانی شود که تا همين دو سه روز پيش از کسبِ اين جايزه شادمان بودند؟

وقتی می‌گويم روشنفکریِ ما عجيب‌الخلقه است به خاطر اين چيزهاست. آيا شده است که يک بار سرنوشت و تاريخ انديشه‌ی خود و انديشه‌ی غربيان را به انصاف داوری کنيم و سيرِ تحول اين دو انديشه را به دور از حب و بغض و موضع‌گيری سياسی بررسی کنيم؟ يا مانند تيره و طايفه‌ی حسين شريعتمداری به تف و لعنت کردن هر چه حقوق بشر و دموکراسی است می‌پردازيم يا از سوی ديگر اينها را بت می‌کنيم و هر که اندکی جز اين بينديشد از نگاه‌مان می‌افتد. عجيب است که اين افراط و تفريط‌ها سخت از ميان ما رخت بر می‌بندد و حتی انديشمندانِ ما گروگانِ اين کاستی‌ها و زياده‌روی‌ها هستند.

چند شب پيش که مصاحبه عبادی را با برنامه‌ی هاردتاک بی‌بی‌سی می‌ديدم، سخنانِ او چندان به دلم ننشست، بر خلافِ سخنرانی‌اش هنگام دريافت جايزه. با اين حال، آنچه مسلم است اين است که سخنانِ او و مشیِ او اين پيام را برای غربيان داشت که چهره‌ی ديگری از اسلام وجود دارد و می‌تواند وجود داشته باشد که با چهره‌ی متعارفی که در ايران ترسيم می‌شود فرق دارد. اين دستيافت به اعتقادِ من کم نيست. شايد عبادی می‌توانست به گونه‌ای از اسلام، ايران و حقوق بشر و دموکراسی سخن بگويد که اسلام را چون جسدی پوسيده يا رو به احتضار و زوال معرفی کند که دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد. اما اگر عبادی چنين می‌بود، از او بعيد بود. حداقل چيزی که در سخنان او می‌بينم دردمندی و غيرتِ او برای سربلندی و عزت يک ايرانی مسلمان است که در دين‌دار بودنِ خود اسبابی برای ننگ و سرافکنده‌گی نبيند و باور داشته باشد که فرهنگ‌اش و دين‌اش در زمانه‌ی ما سخنی برای گفتن دارد و عقيده‌ای نيست که تاريخ مصرف‌اش گذشته باشد يا از کارکردِ اجتماعی ساقط شده باشد. عبادی شايد در تبيين برخی از سخنان خطا کند و استدلال‌هايش محل ايراد باشد. می‌توان به صرفِ خطاهايی که ممکن است در تبيين سخنان‌اش و تشريح مدعياتش مرتکب شده است، قلم بطلان بر هر چه دستاوردِ او کشيد، اما کجاست يک نفر در عالم که خطاکار نباشد و سخنان‌اش عين حقيقت باشد؟ جای آن داشت که به جای اين موضع‌گيری‌های افراطی، اندکی همدلانه‌تر با او و ايرانيان و مسلمانان رفتار کرد. هر چه باشد، ايرانی بودن و مسلمان بودن او بخشی از هويت اوست.

کاش اندکی هم دغدغه‌ی عزت و آبروی مسلمين را داشته باشيم و به جای بهانه‌جويی، قدمی برای پيشتر بردن مقامِ و منزلت مسلمين در جهان برداريم. اين برای من نه حسرت است و نه آرزو که کسی با شجاعت بيايد و بگويد اسلام تفاسير متعدد و متفاوتی دارد. بسا کسان که چنين کرده‌اند. نه، گمان مبريد که مقصودم تنها دکتر سروش است که امروزه حتی مبغوض گروهی از شاگردانِ پيشينِ خود است. سروش تنها يک نفر از اين طايفه است. کسانی هم هستند که سال‌ها، خاموش و بدون غوغا و جنجال، بدون موضع‌گيری‌های سياسی دقيقاً در همين راستا حرکت کرده‌اند و به غربيان نشان داده‌اند که آری اسلامِ ديگری هم هست که نه آدمی ستيز است و نه خشونت‌زا؛ اسلامی هم هستند که گروگانِ علايق سياسی و نزاع‌های قدرت نيست؛ اسلامی هم هست که آدمی و جانِ آدمی نزدِ او عزيز است و حرمت دارد. باری سخن مختصر می‌کنم. يقين دارم که گروهی را اين سخنان بسی گران خواهد آمد. باکی ندارم از اين. باورِ من اين است و برای اين کار کرده‌ام و کار خواهم کرد. اين فرهنگ و اين دين را دوست دارم و از دوست داشتن ملامت می‌خيزد: والله ما رأينا حباً بلا ملامه:
هر که ترسد ز ملال، انده عشقش نه حلال / سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است