ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۱۵ آذر ۸۲ :: December 6, 2003 

شبِ شعر سايه

تازه از شب شعر سايه به خانه بازگشته‌ام. سايه امشب دو مثنوی بلند خواند و چند شعرِ غير کلاسيک؛ يعنی غزل نخواند. وقت چندانی هم نبود. باری شبی به ياد ماندنی بود هر چند می‌خواستيم با دوستان سايه را بيرون ببريم و به دلايلی نشد. القصه، آنها که با سايه انس و الفتی داشتند حتماً بهره‌مند و شيرين‌کام بازگشتند، اگر چه شايد سايه بايد غزل می‌خواند که بسياری از شيرين‌کاری‌های او در همان است. ابيات زيادی از مثنوی بانگ نی را که در جايی چاپ نشده است امشب برای همگان خواند. دکتر سروش وقتی وارد شد، متوجه سايه نشد که گوشه‌ی سالن نشسته است. با هم سلام و احوال‌پرسی کرديم در همان شلوغی و او رفت جايی نشست. وقتی که دوباره به سمتِ من نگاه افکند، تازه ديده سايه هم روبروی من نشسته است. دوباره با احترام برخاست و به سوی سايه آمد. سايه وقتی دکتر سروش را ديد، گفت: «شما چرا زحمت کشيديد؟». سروش حاضر جواب هم که در شعرورزی کم نمی‌آورد گفت: «لطف کردی سايه‌ای بر آفتاب انداختی! شوق ديدار توام اينجا کشيد!». بماند که هر دوتاشان با من و نامِ من چندان که توانستد، به آن لطف به انواع عتاب آلوده، چه شوخی‌ها که نکردند! در انتهای مجلس، به قيد قرعه می‌خواستند يک نسخه از حافظ به سعی سايه را به يکی از حضاری که بليط خريده بود هديه کنند. آقای محمود کيانوش کنار جمشيد بزرگر نشسته بود و قرعه را که آلما خانم کشيد به نامِ او افتاد. او به اصرار بليط را به دستِ جمشيد داد و جمشيد امشب نسخه‌ای از حافظ برد که سايه بعد برايش امضا کرد و کلی خاطره شد برای جمشيد. قصه مختصر می‌کنم و تعدادی از عکس‌های امشب را می‌گذارم اينجا. سايه شب يکشنبه هم در شمال لندن شعرِ خوانی دارد. آدرس آن را هم خواهم گذاشت.

سايه‌ی متفکر داشت به من می‌گفت: عکاس ناشی - نفر سمت راست فرخ نگهدار است با مسعود بهنود سايه در ابتدای شعر خوانی با جواد شمس دارد به سؤالات مردم گوش می‌دهد شعر می‌خواند بعد از مجلس با دکتر سروش يادم نيست چه به او می‌گفتم به ترتيب: سايه، خانم آذر ابتهاج، فرخ نگهدار، خودم و جمشيد برزگر و حافظی که برنده شد


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است