ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
دوشنبه ۲۶ آبان ۸۲ :: November 17, 2003 

اندر مناقب جان کين

سابقه نداشته است که روزی را در کلاس جان کين سپری کنم و از وسعت و عمقِ دانشِ او در زمينه‌ای که تدريس می‌کند به شوق و وجد نيايم. آنچه که همواره در شخصيت و رفتارِ او برايم جذاب بوده است، اين است که جان به هيچ رو انسانی يکسونگر و مطلق‌انديش نيست. تأنی و درنگِ او در رأی دادن و بی‌پروايی او در نقادی مقولاتی که برای غربيان و ما شرقيان شايد پذيرفته شده و مسلم هستند همواره برايم دلپذير و مايه‌ی خرسندی است. (همين اکنون که اينها را می‌نوشتم، جان کين به سراغم آمد! قول داده بود که مقاله‌ای از فرويد را برايم کپی کند. ساختمان را به دنبالم گشته بود تا مرا بيابد!!). می‌خواهيد ببينيدش؟ اينجاست:

از تقديس کردنِ آدميان روی‌گردانم. با اين وجود، شايد کاری که اکنون می‌کنم چنين رايحه‌ای از آن برخيزد. اما به دلايلی که خواهم گفت، رويکردِ من به جان کين چنين نيست.

بگذاريد پيش از اينکه به مسايل تئوريک بپردازم، کمی بشری‌تر از او حرف بزنم. عکسش از خودش جوان‌تر به چشم می‌آيد. بايد نزديک پنجاه و پنج سال سن داشته باشد. موهای آشفته و پريشانش را می‌بينيد؟ کفش‌هايش را ولی نمی‌بينيد! هميشه يک جفت کفش مشکی چرمی و نوک تيز به پا دارد که جلوه‌ی جوانان به او می‌دهد. اين آدم را من هيچ وقت اخمو و ملال­آور نديدم. طبعِ طربناکی دارد اين مرد. دغدغه‌ی پيگير او جامعه‌ی مدنی و دموکراسی است. بر خلافِ بسياری از غربيان و شرقيان، آنگاه که به جوامعِ شرق می‌رسد همواره اذعان دارد که در اين زمينه کار زيادی نشده است و مخصوصاً غربيان در تحليل و تلقیِ خود از فرهنگ و سياست نقش مهمِ جهان اسلام و انديشه‌ی مسلمين را ناديده انگاشته‌اند. مرادم اسلام سنتی و کلاسيک نيست. سخنِ او حتی اسلامِ بحران‌زده‌ی امروز را در بر‌می‌گيرد.

امروز در ضمن بحثی که درباره‌ی هابز، نوربرت الياس و فرويد داشتيم، موضوعی مطرح شد که به نقش اديان در گسترش خشونت می‌پرداخت. سئوالی را مطرح کردم با اين مضمون که اديان وقتی که به قدرت نزديک می‌شوند و بر مسندِ شهرياری تکيه می‌زنند، به طور طبيعی متوسل به خشونت می‌شوند و خونريزی فرعی بر ماهيتِ آنان می‌شود. من در به کار بردن تعبير «طبيعی» قصدی نداشتم و شايد اين تعبير تنها لغزش زبانی بود، اما به محض اينکه اين کلمه را به کار بردم، ناگهان جان به ميان سخنم پريد و عذرخواهی‌کنان گفت که به چه حقی اين صفت طبيعی را بر اديان، بر آدميان وضع می‌کنی؟ جان کين جداً منتقد تئوری‌های هابز در لوايتان است. او باور ندارد که غضب و شهوت و حرص و قدرت‌طلبی ذاتاً در نهادِ آدميان است. اين رفتار طبيعی آدميان و ايضاً اديان نيست که قدرت‌طلب باشند و منفعت‌جو. هشدار جدیِ او اين بود که اين تلقی را بايد به کناری نهاد. ما خيلی اوقات اين را مفروض می­گيريم که آدمی به طور طبيعی منفعت‌جوست و به شرايطی که اين وضعيت را پديد می‌آورند توجهی نداريم. او هشدار مشابهی را در مورد اديان می‌دهد. اديان چه اسلام باشند، چه مسيحيت، چه يهوديت، در ذاتِ خود خونريز نيستند و نمی‌توانند چنين باشند. اين آدميان و عاملان به آنها هستند که در شرايط ويژه‌ای دين را مفرّ و گريزگاه کژمداری و درشتخويی خود می‌سازند و اتفاقاً با گوهرِ ديانت بيگانه‌اند که چنين می‌کنند.

نمی‌خواهم بحث را خيلی ساده‌انگارانه مختومه کنم. جوانب تئورتيک اين مدعا بسيارند. يقين دارم که شايد هم اکنون برخی از دوستان مرا متهم کنند که سخنان جان کين را دارم قلب می‌کنم. اما، مجالی داشته باشم، خلاصه‌ای از يکی از مقالاتِ آتی خود را با استناد به سخنانِ جان کين و منابع و اشاراتِ موجود در مدعيات هابز، مورگنتاو، نوربرت الياس، هانا آرنت، زيگموند فرويد و جيمز گيليگان (از به کار بردن اسامی دهن پرکن پيشاپيش عذر می‌خواهم!!) خواهم آورد.

خيلی خلاصه بگويم که نوع داوری‌هايی که درباره‌ی اديان، مخصوصاً اسلام می‌بينم، که در مطالبِ پيشين و مخصوصاً يادداشتی که برای حسين درخشان در مورد حقوق بشر نگاشته بودم آورده‌ام، بيش از آنکه متکی بر تحليلی علمی و نقدی آکادميک باشد، مبتنی بر نگرشی احساسی و عاطفی به کلِ مقوله‌ی اديان است. کاتب کتابچه در ذيلِ نوشته‌ای که برای درخشان نوشته بودم، حتی مرا متهم ساخته بود به اينکه حقِ اظهار نظر را از او سلب می‌کنم و در همان جا يا جای ديگر مظنون يا متهم به قلب و تحريف سخنان جان کين بودم. باری من هنوز بر همان موضعِ پيشينم و اتفاقاً يافته‌های روزانه‌ی من بر همان مدعيات صحه می‌گذارند و مرا به بسط دادنِ همان نظر ترغيب می‌کنند.

و اما بعد. مطلبِ ديگر که می‌خواستم در ذيل همين نکته بياوريم، موضوعی بود که در خلال بحث در مورد انديشه‌ی رئاليسم در تئوری سياسی پيش آمد. (مزيد توضيح بگويم که بنا به همان سخنانِ پيشين، جان کين از همين تعبير رئاليسم هم دلِ خوشی ندارد. به عقيده‌ی او اين قلب کردن جامعه است که مدعی شويم واقعيت وجودیِ آدمی اين است! نگاه کنيد به مدعای نوربرت الياس و فرويد در باب اينکه آدمی دارای طبيعت و فطرتِ خداداده و ثابتی نيست که واجدِ اين رذايل و پليدی‌ها باشد.) باری، به آرای عارفان و صوفيان مسلمان می‌انديشيدم و قرابتی که سخنانِ آنها در عرصه‌ی سياست و قدرت به مغزِ تئوری‌های ماکياولی، مورگنتاو و هابز دارد. به همين تعبير مولوی نگاه کنيد:
اژدها را دار در برفِ فراق / هين مکش او را به خورشيد عراق
نفس اژدرهاست، او کی مرده است؟ / از غمِ بی‌آلتی افسرده است
نفس فرعونی است هان سيرش مکن / تا نيارد ياد از آن کفر کهن
در نگاه مولوی و سلفِ او غزالی، قدرت فساد آور است و آدمی قوياً مستعد درافتادن به گردابِ شهوتِ قدرت و خشونت و خونريزی. پس به اعتقاد اينها عموم مردم، به جز خواص و نوادری که توانايی مهار کردنِ نفسِ خود را دارند، بايد از نزديک شدن به حوزه‌ی قدرت و سياست پرهيز کنند. اين سخن، خلاصه‌ی مدعای هابز از نگاهی ديگر است. هابز هم همين سخن را درباره‌ی نفس آدمی دارد، درست بر خلاف فرويد که برای آدمی شخصيت و نفسی ثابت و شکل گرفته قايل نيست. بايد البته يادآور شد که فرويد در تئوری سياسی آراءش بسيار سست است و محل تکيه ندارد. اما در روانکاوی نفسِ آدمی، با تکيه بر اين مدعيات، بر خلاف نوبرت الياس، کسی است که به آدميان بسيار بدبين است.

خلاصه می‌کنم که با مقدماتِ فوق، درآمدن عارفان و صوفيان به عرصه‌ی سياست، نظرياتی را می‌پروراند که منجر به شکل گرفتن و متبلور شدن يک تئوری رئاليستی از سنخِ انديشه‌های هابز در لوايتان [Leviathan] می‌شود. در نکاتی که شتابزده امروز نوشتم، جای تأمل بيشتری هست و تلاش خواهم کردم مراجعِ سخنانم را يا در وب و يا در آثار چاپ شده، در همين جا به دست دهم، تا جای گله و شکايتی برای دوستان نماند. صد البته مشتاق شنيدن نظراتِ حتی خصمانه، غضبناک و عتاب‌آلود دوستان هستم! سخنِ دشمنان را هم که ديری است شنيده‌ايم و می‌شنويم.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است