ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۸۲ :: February 4, 2004 

وقايع اتفاقيه

دو سه روزی شده است که عزم نوشتن دارم و مجالی حاصل نمی‌شود تا شرح حکايات اخير را بازگويم. روز يکشنبه به ديدار علی دهباشی و همسرش طوبی ساطعی رفتيم در محل مجله‌های بخارا و سمرقند. وقتی که وارد دفتر کارشان می‌شوی مهم‌ترين چيزی که توجه‌ات را جلب می‌کند ازدحام و اجتماع انديشه و فرهنگ است. فارغ از هر گونه ارزش‌گذاری، به گمان من دهباشی يکی از کسانی است که خدمتی عظيم به فرهنگ و ادبيات ايران کرده است و در حرکت مهمی که در انتشار کلک و بخارا داشته، شايد برجسته‌ترين ويژگی کار او احتياط‌اش در نزديک شدن به عرصه‌ی سياست بوده است. محال است نگاهی به کلک و بخارا بيندازيد و چهره‌ای برجسته و بزرگ در ادبيات، تاريخ و فرهنگ ايران را از مجله‌ی او غايب ببينيد. تصادف را، روز يکشنبه، نيما افشار نادری از اصحاب سايت پندار نيز آنجا بود. گويا حضور من برای‌اش مايه‌ی تعجب و حيرت شده بود. باری، در خلال گفت‌وگو با او درباره‌ی تغيير دادن صفحه‌ی نخست سايت گفت‌وگو کرديم که البته پيشنهادی بود که قبلاً صاحب زخمه داده بود. اما دليل تأخير در تغيير دادن آن سردر پيش از هر چيز ديگر ضيق وقت و قلت دانش فنی من بود. اين يک ماه گذشته هم که چنان پر مشغله بوده است که فرصت هر کاری را از ما سلب کرده بود. اميدوارم از چند روز آينده مجال فراخ‌تری برای ديدار دوستان و رسيدگی به امور فرعيه پيدا کنم. القصه، برای طرح صفحه‌ی نخست تلاش می‌کنم کاری انجام بدهم. دانيال کشانی به گردن ملکوتيان حقوق زيادی دارد. شايد ديگر بار او را به زحمت بيندازم.

ديروز را هم دوباره نزد دهباشی بوديم برای مهمی ديگر. البته مجاورت سفارت فخيمه هم در آن حوالی خود دليلی ديگر برای حضور در آن منطقه بود. نمی‌شود در کنار دهباشی باشی و سخنی از هنر و ادبيات و فرهنگ نرود. نمی‌شود با او باشی و چيزی نياموزی. ساعتی بعدتر نزد شهاب‌الدين فرخ‌يار بودم که برای ابلاغ پيام و امانت عزيزی به نزد او رفته بوديم. فرستنده‌ی امانت اصرار کرده بود که حتماً شخصاً به نزد فرخ‌يار بروم و او را ببينم. يکی دو ساعت بعد، به هوش و درايت او آفرين گفتم. فرخ‌يار از آن گروه اهل دانش است که می‌توان پيوسته از او سخن شنيد و سخنان گرم و عميق. صميميت و محبت او در عين فضل و دانش‌اش فضايی را پديد می‌آورد که آدم دل‌اش نمی‌خواهد از نزد او برود.

آخرين نکته‌ای که می‌خواهم بنويسم در حقيقت يادداشتی است که بايد در مطلبی جداگانه می‌آمد. دو سه روزی طول کشيد تا کتاب «بهشت خاکستری» را که عطاءالله مهاجرانی نوشته است تمام کنم. مهاجرانی دست و پا زده است تا در همان صفحه‌ی اول نخست خود را تبرئه کند و بگويد هر گونه شباهتی ميان شخصيت‌های کتاب و شخصيت‌های حقيقی تصادفی است که پس از خواندن کتاب آدمی را از قياس مهاجرانی خنده می‌آيد. مهاجرانی در اين داستان مهم‌ترين ارکان جناح اقتدارگرا و انحصارطلب را در حاکميت ايران به چالش و تمسخر می‌گيرد. شايد بتوان گفت اين داستانی او روايتی است طنزآلود و رندانه از همان کتاب استيضاح او. بند 27 از باب ششم کتاب او،‌ روايت گفت‌وگوی آقای جنت‌ساز است با فيلسوفی مهجور با نام آقای استاد پيرزاده. وقتی بندهای اين داستان را می‌خوانی ناخودآگاه به ياد سيد احمد فرديد می‌افتی. گويی مهاجرانی بی‌پروا فرديد و تمام پيروان او را به استهزاء و تمسخر گرفته است. در بخش‌های ديگر که از قتل شقايق اشرفی در زندان صحبت می‌کند گويی تمامی رفتار قوه‌ی قضاييه آينه‌ای تمام قد شده است و پيش چشمت ايستاده است. تصوير پشت جلد کتاب،‌ ناخودآگاه تصور سقوط و شکست نظام را به ذهن خواننده القاء می‌کند.

کتاب مهاجرانی برای من البته چنان که بايد شأن و جايگاه يک کتاب داستانی را ندارد و قطعاً‌ عاری از معايب نيست. شايد عباس معروفی بيشتر صلاحيت داشته باشد که ساختار آن را نقد کند. اما از حيث محتوا، اقدام دليرانه‌ای است که در يک کتاب داستان که سه بار در يک سال تجديد چاپ شده است مهم‌ترين بخش‌های حاکميت نظام به ريشخند گرفته می‌شود. دست و پا زدن‌های بيهوده‌ی مهاجرانی برای تبرئه‌ی خويش از اين کار هم بيهوده است. در متن کتاب، مهاجرانی به بسياری از وقايع مهم شش‌ساله‌ی اخير اشاره می‌کند و بنيان‌های تفکر متحجرانه‌ی محافظه‌کاران را به نقد و سخره می‌گيرد. در وقتی فراخ‌تر نظر خود را درباره‌ی کتاب به صورتی دقيق‌تر خواهم گفت. چندان با مهاجرانی در چنين داوری‌هايی هم‌رأی نيستم اگر چه نمی‌توان سخنان او را رد کرد و مهر ابطال بر آن‌ها زد.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است