ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
دوشنبه ۸ دی ۸۲ :: December 29, 2003 

زبانِ دين و حقوقِ مفسران

تا به حال چندين مرتبه مقاله‌ی محمد رضا نيکفر را درباره‌ی دين و حقوقِ بشر خوانده‌ام. به کاتب کتابچه هم گفتم که اين مطلب را بيشتر می‌پسندم تا موضع‌گيریِ برهنه و تندِ او را. در سخنان نيکفر هم البته ايراداتی می‌بينم که شايد در مجالی ديگر به تفصيل بنويسم. مقاله‌ی نيکفر شايد به جز تدوين عباراتی منسجم و منطقی چيزی زيادی به موضوع بحث نيفزوده است. در سراسر اين مقاله چندين بار به بيان‌های مختلف نيکفر آورده است که افراد حق تفسير دين را دارند و بايد به اين حق آنها احترام گذاشت. از سويی نيکفر در بسياری از جاها تفسير اربابِ عقايد گوناگون را در حدِ يک اختلاف سليقه فرو می‌کاهد. آنچه که من فهميدم اين است که گويی از نظرِ نيکفر دين يک مقوله‌ی يکپارچه و عينیِ تاريخی است که صفات و ويژگی‌های ثابت و معينی دارد و نهايتاً عده‌ای ممکن است بر حسبِ آرزو يا سليقه، استنباطی مختلف يا متفاوت با آن پيشينه‌ی تاريخی عرضه کنند. لذا، نهايتاً از منظر يک انسان مدرن می‌توان و بايد به حق اين تفسير سليقه‌ای و بيانِ آرزو احترام گذاشت.

چندين نکته به ذهنم می‌رسد که شايد طرحِ آن خالی از فايده نباشد. نخست اينکه نيکفر مکرر از حقِ تفسير سخن می‌گويد و اشاره‌ی صريحی به امکانِ تفسير ندارد. نيکفر می‌گويد که: «دين مدام موضوع تفسير است. به تعدادِ مؤمنان دين وجود دارد». اين سخن را البته سخنِ نوی نمی‌دانم. سروش پيشتر از او اين سخنان را به بيانی بهتر تدوين کرده است. اين سخن را می‌پذيرم که دين تاريخی دارد. اما نمی‌توان تنها ابعادی از اين تاريخ را برگرفت و ابعاد ديگری از آن را فرو نهاد. سخن مشابهی را درباره‌ی سياست و تئوری‌های سياسی می‌توان گفت. باری، در خصوص دين، البته اين سخنی متين است که يک برداشت از دين با حقوقِ بشر سازگار است و برداشتی ديگر با آن سازگار نيست. از اين منظر، سخن گفتن از سازگاری يا ناسازگاری دين با حقوقِ بشر بی‌معناست. چون وقتی که دين معروض تفسير باشد و حامل و واجدِ معانی خاصی باشد که تفسير کننده‌ی آن از دين مراد می‌کند، طبعاً هر کدام از آن گزاره‌ها ايدئولوژيک است. اين تنها سخن قائلين به سازگاری دين با حقوق بشر نيست که ايدئولوژيک محسوب می‌شود. مدعيات گروه مقابل هم با همين استدلال از عرصه خارج می‌شوند.

وقتی که بابِ نقدِ منصفانه باز شود و تاريخ دين اسلام را در ترازوی تفاسير متعدد و متفاوت از دين بسنجيم، نمی‌توان از حضور جريان‌های مختلف فکری در عالم اسلام چشم پوشيد. نيکفر در همان ابتدای نوشته‌اش نکته‌ای به حق را گوشزد کرده است که متأسفانه در مدعيات بسياری از قائلين ناسازگاری دين با حقوق بشر غايب است: «حقوقِ بشر مفهومی است شکل گرفته در عصر جديد». اما حتی در همين گزاره، گوينده‌ی آن توجه ندارد که مقوله‌ی حقوقِ بشر در جهان امروز، نزد فلاسفه و اربابِ علم سياست مرتب محل بازنگری و نقد است. به عبارتی ديگر، خطوط اصلی حقوقِ بشر هم وقتی که در حوزه‌ی تعيين مصاديق می‌رسد بحث‌ها شروع می‌شوند و نه تنها حق بلکه امکان تفسيرهای متفاوت از آن رخ می‌نماياند. نمونه‌ی بسيار خوب اين مقوله، اختلافاتی است که نزدِ ارباب علم سياست و اهل انديشه در زمينه‌ی مقوله‌ی آزادی بيان وجود دارد. مدتی پيش وقتی که سخنان جان کين را درباره‌ی آزادی بيان مطرح کردم، مطعون دوستان واقع شدم که سخنان او را تحريف کرده‌ام. شايد هم مرا دانشجويی تازه‌کار می‌دانند که غوره نشده می‌خواهم مويز شوم! باری، همين جا به عين مصاحبه‌ی استانلی فيش لينک می‌دهم تا ببينيد حتی در زمينه‌ی مقولاتی چون آزادی بيان که طبعاً با همان استدلال فوق دوستان آن را ناسازگار با اسلام می‌بينند، چه اندازه بحث و نقد وجود دارد و يک مفهوم ثابت و معين را از آن نمی‌توان مراد کرد. بماند که طرح اين مقولات را بايد در بستر زمانی، مکانی و منطقه‌ای خاص خودشان تحليل کرد. مصاحبه‌ی استانلی فيش را می‌توانيد در اينجا بيابيد:
«چيزی به نام آزادی بيان وجود ندارد»

باری، بديهی است که آنچه می‌گويم مطلقاً به اين معنا نيست که به اين بهانه که حتی در غرب هم اين مقولات از مسلمات نيستند، می‌توان هر کاری را در يک کشور مسلمان انجام داد. نه اسلام بهانه‌ی خوبی برای تضييق حقوقِ آدميان است و نه حقوقِ بشر و آزادی بيان بهانه‌ی خوبی برای خاموش کردن و مهجور خواستن اسلام. دين تا زمانی که کسی آن را به صدا در نياورد صامت است. سخن علی ابن ابی‌طالب، که البته نزد شيعيان بيشتر پذيرفتنی است و قطعاً وهابيون آن را نمی‌پذيرند، همين بود که خود را قرآن ناطق می‌خواند و قرآنی که را که بر سر نيزه‌ها بود ورق‌پاره‌ای بيش نمی‌دانست. آيا اين ديدگاه علی ابن ابی‌طالب درباره‌ی دين و قرآن، بخشی از تاريخ نيست؟ چگونه است که از اين سخن و سخنانِ فراوان ديگری از اين قبيل می‌توان در برابر دژم‌خويی‌های سخت‌گيران چشم پوشيد و اسلام و تاريخِ آن را تماماً خشونت و خشونت‌طلبی دانست. تاريخ دين مجموعه‌ای است از هر دو سوی اين تفاسير. لذا نمی‌توان تنها از حقِ اين تفاسير ياد کرد. نکته‌ی ديگر اين است که تمامیِ اين تفاسير ممکن بوده است و جز اين اگر بود، تاريخ دين اسلام جای مناقشه‌ای نداشت. يعنی ماجرا صرفاً در حد يک دفاعِ ايدئولوژيک خلاصه نمی‌شود. اين نکات عجالتاً باشد تا بعد.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است