July 15, 2013

« سماحتِ روزه | صفحه‌ی اصلی | فريب جنگ؛ صلح انگاشتن »

مقامِ مستی و روزه

ميان شاعران هنرمند ما، بی‌گمان حافظ هوشی افسانه‌ای دارد. هر جا که سخن از ديانت و دين‌ورزی در ميان است و شائبه‌ای از خطا و ريا هست، اين رند اسطوره‌ای، بی‌درنگ دين و مناسک‌اش را کنار می و ميخانه می‌نشاند. صورتِ ظاهر ماجرا اين است که سخن‌اش انتقاد است يا طعنه‌ای رندانه در دين‌ورزی. ساده‌دلان آن را تمسخر شايد تلقی کنند. اما لایه‌ی عمیق‌تر قصه جای ديگری است.

صوفی، از ورد سحری مست می‌شود. آن‌چه به او نشئه‌ای جانبخش می‌دهد، ذکر است. اما همين صوفی، شب نشده، مستِ باده‌ی ديگری می‌شود. يعنی دين‌ورزی او سست است و لنگ. هيچ لازم نيست صوفی ما، اهل مسکرات باشد و از خمره‌ی خمريات لبی تر کند. اين سرخوشی از هزار جای ديگر می‌آيد جز اين باده‌ی انگوری تا بدان حد که مستی باده‌ی انگوری صد بار شرف دارد به آن مستی‌های خبيث ديگر. پس کليد قصه کجاست؟

کليد ماجرا در همين زدودن نقشِ خويشتن است. يعنی نقش خود بر آب می‌زنی به می‌پرستی. يعنی اين باده می‌شود رمز يا راهِ برداشتن خويش از ميانه. تمام هدف همين است که حجابِ من و تو از ميانه برخيزد. حال اين حجاب چه به شريعت برخيزد چه به راهی ديگر، مهم نيست. درجات آدميان تفاوت دارد. درست. اما رهزنی‌ها در هر مقامی به وفور يافت می‌شوند. در نتيجه، سخن از روی دين اگر باشد، مهم نيست که عبرانی باشد يا سريانی (و حتی «عربی» هم نباشد). مکان هم اگر از روی حق باشد، مهم نيست جابلقا باشد يا جابلسا (و سر سوزنی هم مهم نيست اگر مکه يا بيت‌المقدس نباشد). گره درست آن‌جاست که سخن‌ها از روی دين و مکان‌ها از بهر حق نيست. همه‌ی علت‌ها و مايه‌ها و انگيزه‌ها از نفس است. دليلی در ميانه نيست. حکايت تقابل نفس است و حق.

برای رندی مثل حافظ، «ثواب روزه و حج قبول آن‌کس برد | که خاک ميکده‌ی عشق را زيارت کرد». يعنی دو رکن شريعت را برابر نهاده است با دو حکم مناسک‌برانداز. به يکی – يعنی به باده خوردن – هم نفی نفس می‌کند و هم «ره تقوا» می‌زند. به ديگری، به زيارت ميکده، راه کعبه‌ی ظاهر را می‌گرداند به سوی کعبه‌ی باطن. کعبه‌ی ظاهر نشانه است و بس. سنگ است و خاک. پس بيهوده نيست اگر «تا ابد بوی محبت به مشام‌اش نرسد | هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت». اما، از روزه و حج به رکن ديگری هم می‌رسد: «نماز در خم آن ابروان محرابی | کسی کند که به خون جگر طهارت کرد». باز هم نماز که حکايت از خشوع زاهدانه دارد، گره می‌خورد به عاشقی (محراب و ابرو را کنار هم نشاندن يعنی دلربايی عشق از زهد). طهارتی که در آن آلودگی خون نبايد باشد، در اين مقام تنها با خون ميسر می‌شود: صلاة العشق رکعتان لا يصح وضوئهما الا بالدم.

قصه کوتاه کنم. روزه، معلم است. مدرس است. برای نقش خويش بر آب زدن. برای آموختن الفبای مستی. برای رندی. روزه بهانه است و نشانه. اين يک درس را اگر به کسی آموختن نتواند، غالب آن است که زيان‌‌اش بيش از سودش باشد: حکايت کسانی می‌شود که اخسرين اعمالا هستند ولی يحسبون انهم يحسنون صنعا (و گمان نيکوکاری را بهتر از تمسک به مناسک شريعت برای متوسطان در کجا می‌توان جست؟). روزه ترک است و امساک. مستی نيز از جنس ترک است. يکی ترک خوردن و آشاميدن – در ظاهر و ترک غير دوست در باطن – و ديگری ترک هشياری؛ يعنی ترک هر آن چيزی که اتکای به نفس و خويش را به آدمی می‌آموزد: «پشمينه‌پوش تندخو از عشق نشنيده ست بو | از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشياری کند». روزه‌ی ظاهر، رکن شريعت است. از رکن شريعت تا تمام قيامت چقدر راه است؟ ميان قائمی بودن و اباحی بودن فاصله چه اندازه است؟ رندان را اشاره‌ای بس.
(613 کلمه)

مطالب مرتبط

سماحتِ روزه

روزه‌ی جان؛ روزه‌ی مردانه‌وار

تا دوردستِ آينه...

قبول خلق، قبول حق...؟!

پيشِ مفتی روزه‌خوار و پيش رندان روزه‌دار...

ای دوست! شاد باش که شادی سزای تست...

وقت «سحر» است؛ خيز ای مايه‌ی ناز...

Free counter and web stats