March 14, 2013

« تو حرفِ معمايی... | صفحه‌ی اصلی | در مهابت و لطافت شفقت »

فرضيه‌ها، نظريه‌ها و پيش‌داوری‌های عاطفی

چيزی که می‌نويسم يک نکته‌ی روش‌شناختی است؛ لزوماً تئوری فلسفی نيست. اين ستون فقرات کار خردگرايان نقاد است. به اختصار توضيح می‌دهم تا قصه روشن شود. اهميت اين نکته‌ی روش‌شناختی هم اين است که کاربردهای عملی گسترده‌ای هم در فلسفه‌ی علم – و خود علم – و هم در جامعه و سیاست می‌تواند داشته باشد. سعی می‌کنم چکيده‌ی روش را به اختصار با زبانی ساده توضيح دهم.

نخست. وقتی از «حقیقت» سخت می‌گوييم در واقع مراد ما «تئوری‌های صادق» است – يعنی نظريه‌های درست – نه «باور موجه». خردگرايان نقاد ميانه‌ای با توجيه و تأييد (با اقتضائات استقرايی‌اش) ندارند. خردگرايان نقاد،‌ ابطال‌گرا هستند. هيچ نظريه‌ای که برای تقریب به حقيقت پيشنهاد می‌شود، نظريه‌ی نهايی نيست. يعنی حتی وقتی از تئوری‌های صادق حرف می‌زنيم فقط عجالتاً آن را صادق می‌نامیم تا زمانی که اين نظريه رد يا نقض شود. در مشی خردگرایان نقاد، استوارترين نظريه‌ها هم هم‌چنان تنها «بهترين حدس» ما هستند.

دوم. تحول تئوری‌ها و جست‌وجو برای نظريه‌های بديل – و بهتر – زمانی آغاز می‌شود که يک تئوری از برآوردن انتظاراتی که از آن می‌رود ناتوان بماند؛ اين يعنی نظريه در جايی به مشکل بر می‌خورد. مثال روشن‌اش،‌ نظريه‌های کيهان‌شناختی زمين‌محور است (در مقابل نظريه‌ها یا مدل‌های خورشيد-محور). نتيجه اين می‌شود که نظريه‌پردازان – و اين نظريه‌پردازی را می‌توان از حوزه‌ی فيزيک و کيهان‌شناسی به حوزه‌ی علوم سياسی و علوم انسانی هم تسری داد – برای حل مشکل، راه‌حل‌هايی موقتی يا آزمايشی عرضه می‌کنند و سپس اين راه‌حل‌ها را در معرض ارزيابی انتقادی قرار می‌دهد. پس از اين‌که راه‌حل از اين ارزيابی انتقادی سربلند بيرون آمد (در ادامه توضيح می‌دهم چطور)، نتيجه رسيدن به راه‌حلی برای آن مشکل نيست؛ بلکه نتيجه تحول‌يافتن مسأله است. يعنی مشکل شکل ديگری پيدا می‌کند (دليل‌اش هم اين است که «راه‌حل» همواره موقتی است و به ظن قوی در آينده نقض يا رد خواهد شد و نيازمند تکميل يا بازنگری خواهد بود).

سوم. ارزيابی انتقادی يک نظريه به شيوه‌ی خردگرايان نقاد از طريق کوشش برای رد يا نقض آن نظريه ميسر است. يعنی برای توفيق در ارزيابی انتقادی يک نظريه، خردگرايان نقاد هيچ وقت سراغ مثال‌ها يا نمونه‌های بيشتری نمی‌روند که در «تأييد» آن نظريه باشد بلکه تمام کوشش‌شان را به خرج می‌دهند تا آن نظريه را رد کنند و تنها زمانی که از رد آن نظريه ناتوان بمانند، خواهند گفت که اين نظريه، فعلاً، بهترين حدس ما به شمار می‌آيد،‌ تا اطلاع ثانوی.

التزام به اين روش خردگرايان نقاد برای بسياری از کسانی که به سياست می‌پردازند – و حتی نظريه‌پردازان سياست و دانشمندان علوم سياسی – دشوار است نه به خاطر دشوار بودن روش بلکه به خاطر پيامدهای دشواری که دارد. فرض کنيد شما صاحب نظريه‌ی الف هستيد و خودتان تمام کوششی را که می‌توانید برای رد و نفی آن به خرج نداده‌ايد و در واقع ساده‌ترين راه‌ها را برای رد و نقد آن آزموده‌ايد و خودتان به همان نقدهای ساده، يا جواب‌های ساده و از-سر-بازکن داده‌ايد يا اگر هم به پرسشی پاسخ جدی داده‌ايد، اصل پرسش چندان جدی و مهم نبوده است. تئوری‌های ناکافی هميشه با تئوری‌های بديل جايگزين نمی‌شوند ولی وقتی بتوان نشان داد تئوری الف در بوته‌ی آزمون ضعف و نقصان‌اش آشکار است، نمی‌توان گفت اگر تئوری بديلی نداريد، بيايید به همین تئوری معيوب و ناقص رضا بدهيد (و در همان حال تلويحاً مدعی بهترين تئوری بودن همان تئوری‌ای شد که به اذعان خودتان معيوب است). اين قضيه در مسايل سياسی و اجتماعی کمی پيچیده‌تر می‌شود از اين رو که منتقدان اين روش در پاسخ خواهند گفت نمی‌شود سرنوشت و آينده‌ی مردم را در تعلیق قرار داد تا نظريه‌پردازی بتواند نظريه‌ی پاکیزه و استوارتری ارايه بدهد که نقصان‌های فعلی را بپوشاند. ولی می‌توان در پاسخ اين انتقاد هم گفت دقيقاً به همين دلیل – که با سرنوشت و آينده‌ی مردم سر و کار داريم – نمی‌توان اين تئوری موجود و معيوب را که بارها در گذشته نقصان‌اش را نشان داده است متکفل آينده‌ی همين مردم کرد.

بيايید مثال را عوض کنيم. در ناوگان‌های هوايی جهان،‌ اگر مشخص شود که يک هواپيمای خاص عيب مهمی دارد منتظر نمی‌مانند تا هواپيمای بهتری ساخته شود و تا آن زمان ريسک‌ها را هم‌چنان به جان بخرند. هواپيمای معيوب زمين‌گير می‌شود و از چرخه‌ی توليد خارج خواهد شد. نمونه‌ی مهم‌اش کنکورد است. ولی سياست بی‌شک از اين جنس نيست. انسان‌ها هم هواپيما نیستند ولی نظريه‌ها را می‌توان زير تيغ نقد برد. در سياست، اشخاص و ويژگی‌های فردی‌شان مهم‌اند ولی بيش از آن نظريه‌هايی که حول آن حرکت و عمل سياسی می‌کنند تعيين‌کننده‌اند.

به باور من، در فقدان – ادعايی – بديلی برای يک پيشنهاد خاص در سياست، هيچ دليل عقلی يا فلسفی محکمی برای رو کردن به گزينه‌ای که به نظر من عيوب آشکاری دارد، وجود نخواهد داشت. طلب بديل و آلترناتيو کردن در بحث سياست (با اين منطق که گزينه‌ی پيشنهادی من در ميان سایر گزينه‌ها بهترین است)،‌ مغالطه‌ است و يکی از راه‌های نشان دادن مغالطی بودن آن این است که طرف مقابل يک جناح سياسی نيز می‌تواند با توسل به همين مغالطه وجود، حضور و استمرارش را در قدرت توجيه کند. اين پاسخ‌ها تنها کمکی که به ما می‌کنند حرکت در يک چرخه‌ی باطل و تن دادن به معايب نظری و عملی آن است به اميد اين‌که جایی، روزی، دری به تخته‌ای بخورد و گشايشی بشود.
(855 کلمه)

مطالب مرتبط

بر عکس نهند نام زنگی کافور!

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

غلام آن کلماتم که آتش انگيزد...

عشقِ فرزانگان

زهر بر پوست و زهر در جان

در پندار کمال و خطاکاری آدمی

قال الأستاذ...

نظرها (1)

جور دیگری هم می‌شود مسئله را دید. یک دوراهی پیش رو داریم: عمل کردن یا نکردن به آن پیشنهاد خاص.

کسانی که با درخواست بدیل از شما سعی در اثبات درستی پیشنهاد خود دارند، در واقع سخنشان این است که اگر به این پیشنهاد عمل نکنیم مضرات بیشتری در کمین خواهد بود.

به عبارت دیگر، تنها هواپیمایی که می‌شناسیم و در اختیار داریم کنکورد است و ما می‌خواهیم از لندن به نیویورک برویم. ریسکی هم در کار است. اما امید ریاضی سود ما در حالت استفاده از کنکورد بیشتر است.

به طور خلاصه، این مسائل هیچ وقت صفر و یکی نیست و طلب بدیل کردن در دنیای سیاست هم لزوما مغالطه نیست. کار درست سنجیدن واقعی مضرات هر دو طرف ماجراست.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats