December 25, 2012

« از يلدای ايرانی تا ايران در يلدا (*) | صفحه‌ی اصلی | سرآسيمه‌گی‌های روز نکبت نظام مقدس »

تعصبات فلسفی رايج: نگاهی پوپری به سياست، الاهيات و فلسفه

مدت‌های درازی است که ذهن‌ام درگير پوپر است؛ دراز يعنی از سال ۲۰۰۳ که برای اولين بار در دوره‌ی فوق لیسانس، بيکو پارک، مدرس پوپر ما بود (بر خلاف بسیاری از فارسی‌زبانانی که پوپر را در بستر بحث‌های جنجالی و جدلی بعد از انقلاب ايران، آن هم بعضاً به شکلی سطحی، شناخته‌اند). هنگامی که کار روی رساله‌ی دکتری‌ام را آغاز کردم، هم‌چنان وسوسه‌ی برگرفتن روش خردگرايی نقاد گريبان‌ام را رها نمی‌کرد. به دلايلی که در حوصله‌ی موضوع رساله نبود، و خود من هم آماده‌اش نبودم، جای پوپر را ماکس وبر گرفت و به جای خردگرايی نقاد، به سوی شيوه‌ای هرمنوتيکی مبتنی بر «قرب/صميميت انتقادی» (*) رفتم. به هر حال، رساله تمام شد و دوره‌ی دکتری به سر آمد، اما پوپر هم‌چنان از پس نقاب چهره می‌نمايد. اين روزها به خاطر پروژه‌ای کاری که قرار است تبديل به کتابی شود، مشغول بازنگری طرح‌های اوليه و سياه‌مشق‌های مضامين اصلی پروژه‌ام هستم. اين مضامين را در دو سال گذشته تدريس کرده‌ام ولی گاهی اوقات چيزهايی که به صرافت طبع يافته بودم يا نزد خودم کشف مهمی می‌نمودند، چندان در تبيین صيقل‌خورده نبودند، ولو بيان‌شان رسا بود. اين کليد مهم را، گمان می‌کنم، اکنون نزد پوپر يافته‌ام. سادگی، انسجام و قدرت تبيين روش خردگرايی نقاد، مهم‌ترین ابزار برای کاری است که می‌کنم.

اين مقدمه را برای اين نوشتم که بگويم چرا اين یادداشت نوشته شده است. متنی که در زير می‌آيد، ترجمه‌ی فارسی بخش هشتم از مقاله‌ی «من فلسفه را چگونه می‌بينم؟» پوپر در کتاب «در جست‌وجوی جهانی بهتر»‌ است. يکی از ابعاد (و شايد عيوب) درس خواندن و زيستن در غرب – يا خارج از ایران – اين است که وقتی در آن فضا نباشی و به آن زبان و با آن زبان ارتباط روزمره‌ی ارگانيک نداشته باشی، شايد هرگز با خبر نشوی که آثار حوزه‌ی کارت آیا به فارسی ترجمه شده‌اند یا نه. لذا، من نمی‌دانم این کار به فارسی ترجمه شده است. شايد شده باشد. باکی نيست. مهم فقط متن نيست. مضمون و بسترش هم مهم است.

اين قسمت از مقاله‌ی پوپر، درباره‌ی تعصبات رايج فلسفی است. پوپر مواردی را بر می‌شمارد که برای جهان امروز ما، به ويژه برای ايرانيان مهم است. يکی از اين تعصبات فلسفی، يا باورهايی که هيچ برخورد نقادانه‌ای با آن نمی‌شود، مسأله‌ی شر است. نمونه‌اش را در ماجرای زلزله و سونامی و عدالت خدا و طیف گسترده‌ای از اين بحث‌ها ديده‌ايم. می‌دانم مسأله کمی پيچيده‌تر از اين‌هاست ولی هم‌چنان فکر می‌کنم اصل سخن پوپر در نقد اين رويکردها درست و وارد است: اين تحليل و تبيين‌ها از مسأله‌ی شر غيرنقادانه است («غيرنقادانه» را به معنايی به کار می‌برم که در «خردگرايی نقاد» معنی دارد؛ با استفاده‌ی عمومی از «انتقاد» که در فضای ژورناليستی‌شده‌ی زبان فارسی به ابتذال مهوعی رسيده است خلط نشود). مهم نيست که امام جمعه‌ی تهران زلزله را ناشی از بی‌حجابی يا گناه بداند يا فلان پيشوای مذهبی سونامی را نتيجه‌ی مشيت الهی يا امتحان او بداند يا اسقف اعظم کانتربری در برابر آن در الاهيات خود ترديد کند؛ مسأله «غیر انتقادی بودن» اصل صورت‌مسأله است و نقشی که عواطف و احساسات در قصه ايفا می‌کنند.

نکته‌ی بعدی، جنگ است. مثالی که پوپر درباره‌ی علل وقوع جنگ می‌زند (با اشاره به راسل و مورد روسيه) مثالی است که زنده در برابر چشم همه‌ی ماست: برنامه‌ی هسته‌ای ايران! و چه عجيب است که اهل سياست از تاریخ درس نگرفته‌اند؛ روشنفکران، فيلسوفان نيز ايضاً. ترس از جنگ خود می‌‌تواند مسبب جنگ شود. هول و وحشت از انرژی هسته‌ای، می‌تواند آرام‌آرام راه محقق شدن آن را هموار کند! مشکل فقط در سیاست‌های نابخردانه و ضدمردمی و خيره‌سرانه‌ی جمهوری اسلامی نيست؛ طرف‌های مقابل هم وضع چندان بهتری ندارند. در اين مضمون نکته‌ها هست برای تأمل.

واپسين نکته‌ای که برای من جالب است و پوپر بر آن انگشت می‌نهد «توطئه‌انديشی» است که ورد ضمیر صدر تا ذيل نظام مقدس جمهوری اسلامی است و تقريباً به هر چيزی که می‌رسد در آن رد پايی از توطئه می‌جويد. و پوپر توجه ما را به نکته‌ای ظریف‌تر جلب می‌کند: توطئه‌انديشان، خود يا توطئه‌گرند يا توطئه‌گر می‌شوند!

اين شما و اين هم ترجمه‌ی اين بخش کوتاه از مقاله‌ی پوپر (در ادامه‌ی مطلب).

(*) Critical intimacy

پ. ن. اکنون از طريق دکتر علی پايا فهميدم که اين مقاله‌ی پوپر را ايشاان قبلاً ترجمه کرده و در کتاب فلسفه‌ی تحلیلی ايشان چاپ شده است. عذر من در اين بی‌اطلاعی همان است که ذکر کردم: دور بودن از فضای نشر فارسی و کتابفروشی‌های ايران.

بگذاريد برخی از نمونه‌های تعصبات فلسفی شايع را ارايه کنم.

یک نگاه بسيار تأثيرگذار فلسفی به زندگی وجود دارد که می‌گوید هر وقت چيزی در اين جهان رخ می‌دهد که بد است (يا ما سخت از آن متنفريم)، حتماً کسی هست که مسؤول آن باشد: بايد کسی باشد که عامداً آن را انجام داده است. اين ديدگاه بسيار قديمی است. در نگاه هومر، رشک و خشم خدايان مسؤول بيشتر اتفاقات هول‌ناکی است که در ميدان نبرد پيش روی تروآ رخ داد و بر سر خود تروآ آمد؛ اين پوزيدون بود که مسؤول کژماجراجویی‌های اوديسه بود. در انديشه‌ی متأخر مسیحی اين شيطان است که مسؤول شر است؛ در مارکسيسم مبتذل، توطئه‌ی سرمايه‌داران حريص مانع از اين می‌شود که سوسياليسم بتواند بهشت را بر روی زمين پديد آورد.

نظریه‌ای که جنگ، فقر و بيکاری را نتيجه‌ی قصد و نيتی شريرانه، طرحی خبيثانه، می‌داند، بخشی از عقل عامه و خرد معمول است، اما غير انتقادی است. من نام اين نظريه‌ی خرد معمول غير انتقادی را نظريه‌ی توطئه‌ی جامعه ناميده‌ام. (می‌توان حتی آن را نظريه‌ی توطئه‌ی جهان ناميد: به کمربند صاعقه‌ی زئوس فکر کنيد). در جست‌وجو برای يافتن مقصر، اين باور رايج و شايع است و الهام‌بخش نزاع‌های سياسی فراوانی هم شده است و بيشترين رنج‌های مهيب را پديد آورده است.

یک جنبه از نظريه‌ی توطئه‌ی جامعه اين است که مشوق توطئه‌های واقعی می‌شود. اما سنجشی نقادانه نشان می‌دهد که توطئه‌ها به دشواری ممکن است هرگز به اهداف‌شان برسند. لنين، که به نظريه‌ی توطئه باور داشت، خود فردی توطئه‌گر بود و موسولینی و هيتلر نيز چنين بودند. اما اهداف لنین در روسیه محقق نشدند؛ چنان‌که اهداف موسولينی و هيتلر نيز در ايتاليا و آلمان محقق نشدند.

همه‌ی اين توطئه‌گران از اين رو توطئه‌گر شدند که به نحوی غيرنقادانه معتقد به يک نظريه‌ی توطئه‌ی جامعه بودند.

شايد خدمتی فروتنانه اما نه چندان بی‌اهميت به فلسفه باشد که توجه را به خطاهای نظريه‌ی توطئه‌ی جامعه جلب کنيم. علاوه بر اين، اين خدمت خود به خدمات بيشتری هم‌چون کشف اهميت جامعه برای پيامدهای ناخواسته‌ی اعمال انسانی و هم‌چنين اشاره به اين نکته می‌شود که ما هدف علوم اجتماعی نظری را کشف آن روابط اجتماعی تلقی می‌کنیم که پيامدهای ناخواسته‌ی اعمال ما را توليد می‌کنند.

مسأله‌ی جنگ را در نظر بگيريد. حتی يک فيلسوف غير نقاد در شأن و جايگاه برتراند راسل معتقد بود که ما بايد جنگ‌ها را بر حسب انگيزه‌های روان‌شناختی – بر حسب پرخاش‌گری و تجاوز انسان – توضيح دهيم. من وجود پرخاش‌گری و تجاوزگری را منکر نيستم، اما تعجب می‌کنم که راسل اين نکته را ندیده است که بيشتر جنگ‌ها در دوره‌ی مدرن الهام‌گرفته از ترس از تجاوز بوده است تا خود تجاوز افراد. اين جنگ‌ها يا جنگ‌هایی ايدئولوژيک بوده‌اند که برخاسته از ترس از قدرت يک توطئه بوده يا جنگ‌هايی بوده‌اند که هيچ‌کس آن‌ها را نمی‌خواسته ولی در نتيجه‌ی ترس برخاسته از يک وضعيت عينی رخ داده است. يک مثال آن، ترس متقابل از تجاوز است که منجر به رقابت تسليحاتی و سپس جنگ می‌شود؛ شايد منجر به يک جنگ بازدارنده، چنان‌که حتی راسل، که خود دشمن جنگ و تجاوز بود، مدتی آن را پيشنهاد کرده بود، از ترس (به حق) اين‌که روسيه ممکن است به زودی به بمب هيدروژنی دست پيدا کند. (هيچ‌کس اين بمب را نمی‌خواست؛ اين ترس که هيتلر ممکن است انحصار آن را به دست بگيرد منجر به ساخت آن شد).

يا مثال دیگری از تعصب فلسفی را در نظر بگيرید. اين تعصب وجود دارد که عقايد هر انسانی را حب ذات او تعيين می‌کنند. اين عقيده (که می‌توان آن را به مثابه‌ی صورت تحليل‌رفته‌ای از عقيده‌ی هيوم تلقی کرد که می‌گويد خرد برده‌ی عواطف و احساسات است و بايد چنين باشد) به مثابه‌ی يک قاعده برای خود آدمی صادق و جاری نيست (هيوم اين کار را انجام داد که خود معلم فروتنی و شکاکيت نسبت به قدرت خرد ما، از جمله قدرت خرد خود، بود)؛ ولی قاعده‌ای است که هميشه برای افراد ديگری – که عقيده‌شان با عقيده‌ی ما فرق دارد – جاری است. اين عقيده مانع از اين می‌شود که با شکيبايي به عقايدی که مخالف عقايد ما هستند گوش فرا دهيم، و آن‌ها را جدی بگيريم، چون می‌توانيم آن‌ها را بر حسب «منافع» فرد ديگر توضيح دهيم. اما اين بحث خردگرايانه و عقلی را غيرممکن می‌کند. چنين نگاهی منجر به استهلاک و تخريب کنجکاوی طبيعی ما، علاقه‌ی ما به دريافتن حقيقت اشياء می‌شود. به جای پرسش مهم «حقيقت اين امر چی‌ست؟» پرسشی ديگر، و تا کنون کم‌اهميت‌تر، می‌گذارد: «منافع شخصی شما کدام است، انگيزه‌های پنهان شما چه هستند؟» اين مانع از اين می‌شود که از دیگرانی که عقايدشان با عقايد ما تفاوت دارند چيزی بياموزيم و منجر به اضمحلال اتحاد بشريت می‌شود، اتحادی که مبتنی بر عقلانيت مشترک ماست.

تعصب فلسفی مشابه ديگری اين تز، در حال حاضر به شدت تأثیرگذار،‌ است که بحث عقلی و خردگرايانه تنها ميآن دو نفر که بر سر اصول اتفاق نظر دارند ممکن است. اين عقيده‌ی مهلک مستلزم اين است که بحث عقلانی يا نقادانه درباره‌ی اصول غيرممکن است، و منجر به پيامدهايی می‌شود که به اندازه‌ی پيامدهای عقايد بحث‌شده‌ی پيشين، نامطلوب‌اند.

مردم زيادی اين باورها و عقايد را قبول دارند ولی اين عقايد متعلق به حوزه‌ای از فلسفه است که يکی از دغدغه‌های اصلی بسياری از فيلسوفان حرفه‌ای است: نظريه‌ی معرفت.
(1572 کلمه)

مطالب مرتبط

بر عکس نهند نام زنگی کافور!

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

غلام آن کلماتم که آتش انگيزد...

عشقِ فرزانگان

زهر بر پوست و زهر در جان

در پندار کمال و خطاکاری آدمی

قال الأستاذ...

Free counter and web stats