May 11, 2012

« نژادپرستی: از کاريکاتور تا واقعيت | صفحه‌ی اصلی | سبزِ سهل ممتنع »

ستيز بی‌خردی‌ها

چکيده
«مانند همه‌ی معيارها، آن‌چه که ذکر می‌کنم به شدت در ميان مؤمنان «متدين» و مؤمنان «لاييک/سکولار» محل نزاع و بحث است. در هر دو حوزه، من از مؤمنان سخن می‌گويم تا از اين تعصب نامنصفانه که «مؤمنان متدين به انتقاد علمی گشوده نيستند، در حالی که ذهن‌های سکولار لزوماً مدافع دانش علمی روشنگر هستند» پرهيز کنم. سکولاريسم – لاييسته در زبان فرانسوی – مؤمنان خود را داشت و هم‌چنان دارد، که از چالش‌های فلسفی، اجتماعی، روان‌شناختی و سياسی باور و اعتقادشان، درست به همان شکلی که در مورد يک جامعه‌ی دينی وجود دارد، آگاه نيستند. این تقسيم‌بندی مانوی‌گونه‌ی ميان مؤمنان سنتی محافظه‌کار و شهروندان مدرن، روشنفکر و مترقی يک دموکراسی پيشرفته‌ی لاييک/سکولار هنوز بر گفتمان‌های هر دو گروه ستيزه‌جو، کم‌تر و کم‌تر در جامعه‌‌های غربی اما بيش‌تر و بيشتر در بسترهای اسلامی، حکمفرمايی می‌کند.»

- محمد ارکون، «اسلام: اصلاح یا براندازی»؛ صص ۳۶۶-۳۶۷

متن
چند روز پيش، يادداشتی نوشته بودم درباره‌ی اين جنجال تازه‌ای که – مثل بسياری از جنجال‌های مشابه ديگر – فضای فکری فارسی‌زبانان را مسخر خود کرده است و در آن کوشيده بودم توضيح دهم که مهم‌ترین چيزی که در ميانه‌ی اين همه جنجال، ميدان‌دار قصه است «بی‌خردی» و در واقع «بی‌خردی‌ها»ست؛ اما از انتشارش به دلايلی منصرف شدم تا اکنون. يادداشت صاحب سيبستان باعث شد همان نوشته را به شکل ديگری منتشر کنم.

چيزی که تقريباً در هيچ کدام از جوانب قصه نديده بودم، مسؤوليت‌پذيری و شجاعت اخلاقی و عقلانی بود. به گمان من، کاری که شاهين نجفی کرده است – که اگر قرار باشد آن را وصف کنم چيزی نيست جز تفريح کردن فارغ‌دلانه،‌ هزل‌آميز و بی‌خيالانه با چيزی که موضوع باور، اعتقاد، احساس و عاطفه‌ی عده‌ای است که با او و هم‌فکران و هم‌بازی‌های تفريح‌اش تفاوت دارند – کاری است از سر بی‌خردی و بی‌مسؤوليتی.

این بی‌خردی را البته گروه مقابلی که دست‌کمی از هم‌او ندارند، مضاعف می‌کنند و از سوی ديگری به عمق بی‌خردی می‌افزايند. تقاضای اعدام کردن و حکم قتل صادر کردن و فتوای فقيهی را جعل و دست‌کاری کردن، همانا از کسانی ساخته است که در وجه ايجابی و اثباتی هيچ هنر و فضيلتی ندارند و تمام حيات‌شان در ارتزاق از بحران و جنجال است؛ مهم نيست که اساس بحران پيش آمده وزن و اعتباری دارد يا ندارد. برای آن‌ها بدون شک مهم هم نيست که توهينی صورت گرفته باشد يا نباشد. کافی است کسی سرود يادِ اين مستان بدهد که به نعره و عربده در اين ميدان به رقص در آيند. 

اما هم‌چنان قصه در اين دو سطح بی‌خردی محدود نمی‌ماند. گروهی ديگر که تماشاچی قصه هستند و به جانب‌داری از بی‌خردی نخستين گريبان می‌درند و ناگهان فرياد وا-آزاديا سر می‌دهند، بعيد است به سويه‌ی ضد-آزادی و ضد-اخلاقی کل ماجرا توجهی داشته باشند. اين گروه سوم هم در تداوم اين بی‌خردی‌ها و در دشوار کردن و کُند کردن راه بازگشت به عقلانيت و انسانيت و اعتدال سهم دارند. این گروه تقصيرشان هيچ کم‌تر از دو گروه بالا نيست.

ماجرا اين است که «مسأله»ای پيش آمده است و در ميانه‌ی اين جنجال‌ها تنها چيزی که عملاً به آن پرداخته نمی‌شود و پرسشی درباره‌ی آن نمی‌شود خودِ آن مسأله است. پای هزار چيز ديگر به ميان می‌آيد و تمامی عيوب بی‌خردی اول از يادها می‌رود تا اصل همان مسأله به فراموشی سپرده شود.

بسيار ديده‌ام، خوانده‌ام و شنيده‌ام که بعضی گفته‌اند: «چيز توهين‌آميزی در اين قطعه نيست» يا «همه‌جای دنيا از اين اتفاق‌ها می‌افتد و مثلاً در غرب و اروپا با خدا و مسيح و دين از اين کارها زياد کرده‌اند» و البته نمونه‌های تأييدکننده‌ی اين ادعا هم فراوان است. اين‌جا چند نکته‌ی ساده و روشن هست.

نخست اين‌که وقتی از نوع واکنش افراد به يک نوشته، يا اثر يا يک سخن حرف می‌زنيم، من حق ندارم تلقی شخصی خود را در آن دخيل کنم. من نمی‌توانم بگويم «چيز توهين‌آميزی در آن نيست» يا چيزی باعث آزار دادن يا رنجاندن کسی نمی‌شود. اصولاً آزار ديدن، رنجيدن، يا احساس توهين کردن («توهين» با «احساس توهين» فرق دارد)، مقوله‌ای است ذهنی و سوبژکتيو. در نتيجه، بايد از يک فرد عادی پرسيد که چه «حسی» نسبت به ماجرا دارد. اين عواطف و احساسات «افراد» - نه حکومت‌‌ها يا نهادها – هستند که کل قصه را شکل می‌دهند. درباره‌ی مذهب وقتی حرف می‌زنيم، موضوعاتی که به دين افراد مربوط می‌شوند، برای خود آن‌ها – نه برای کسی که به آن باوری ندارد يا دين و مذهب هيچ نقشی در زندگی‌اش ندارد – مسأله کاملاً عاطفی و احساسی است. امام و خدا و پيامبر، مانند پدر و مادر و نزديک‌ترين اشخاص و افرادی هستند که رابطه‌ای عاطفی را برای‌شان رقم می‌زنند. مقايسه از اين ساده‌تر که اگر شما در غرب، کمترين چيزی درباره‌ی هولوکاست بگوييد يا بخواهيد کشته شدن يهوديان را در فجايع جنگ جهانی دوم،‌ دست‌کم بگيريد يا در آن تشکيک کنيد، عقوبت سختی در انتظارتان خواهد بود؟ کسانی که در اين قطعه، هيچ احساسی از آزردگی به آن‌ها دست نمی‌دهد، باید از خود بپرسند و در دل‌شان جست‌وجو کنند که اگر چيزی در زندگی‌شان باشد که نزدشان بسيار بسيار عزيز باشد – و اين چيز عزيز ممکن است از ديد بسياری، فوق‌العاده بی‌معنا يا بی‌ربط باشد – واکنش‌شان در برابر زخمی شدن، يا تحقير شدن يا دست‌کم گرفته شدن آن چیز چه خواهد بود؟ اين آزمون ساده‌ای است که به راحتی پاسخ پرسش ما را درباره‌ی کل ماجرای مزبور می‌دهد. پاسخ اين قصه را نمی‌توان با فلسفه‌ورزی‌های سرد و فارغ‌دلانه با توجه به خلقيات فردی و شخصی خودمان بدهيد. بايد دقيقاً به مخاطبانی عادی توجه داشته باشيد که از شنيدن آن حس انزجار به آن‌ها دست می‌دهد (و فراموش نکنيم که موضوع اين قطعه «قدرت سياسی» نيست؛ بلکه باور و اعتقاد دينی مردم عادی است).

لذا در اين‌که کار شاهين نجفی از سر بی‌خردی بوده است، کمترين ترديدی ندارم (و البته جانِ حتی بی‌خردان هم حرمت دارد و نمی‌توان به آن به هيچ بهانه‌ای تعرض کرد). او اگر هنرمند است و در قبال کارش و مردمی که قرار است کارش را بشنوند و اعتبار برای‌اش قايل شوند مسؤول است، بايد به سادگی متوجه خطای اوليه‌ی خود می‌شد و در پی توجيه يا فرار از مسؤوليت آن بر نمی‌آمد. از اين حيث، خودِ او در دامن زدن به اين بی‌خردی و دست‌کم بخشی از عواقب آن سهم دارد. اما اين مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است.

نکته‌ی آخر این‌که آدمی، به ويژه هنرمندان، شاعران يا کسانی که کارشان جنبه‌ی اجتماعی پررنگ‌تری دارد، در وضعيت بسيار دشواری قرار دارند. گاهی گفتن يک جمله می‌تواند آدمی را به کلی نابود و مضمحل کند و گاهی در شرايطی ديگر فقط با يک حرکت کوچک و ساده، فرد می‌تواند در حافظه، خاطره و دل‌های گروه بزرگی از مردم جايی را تا مدت‌های دراز و چه بسا تا قرن‌ها برای خود باز کند. در فضای ايران دو نمونه‌ی روشن و خوب داريم: محمدرضا شجريان تنها با گفتن «صدای من صدای همان خس و خاشاک است» چنان جايگاهی پيدا کرده است که به هيچ حيله‌ای ديگر نمی‌توان او را از دل‌های مردم بيرون کرد. ولی در مقابل عليرضا افتخاری هم‌چنان هر روز به خاطر خبط‌های مکرری که مرتکب شده و سعی در تقرب به اهل دولت و دنيا کرد، نمی‌تواند آن خطای اوليه‌اش را تدارک کند. از اين نمونه‌ها کم نيستند. نکته‌ی قصه اين است: داوری مردم و زمانه، داوری سخت‌گيرانه‌ای است و خود را در معرض داوری عموم مردم قرار دادن هم کار سختی است. گاهی يک خطای کوچک می‌تواند صدمه‌ای جدی و جبران‌‌ناپذير به اعتبار و آبروی اجتماعی فرد بزند. ماجرای شاهين نجفی يک نمونه از همين موارد است. سوار شدن بر احساسات و عواطف جنجال‌آميز و کسب شهرت از طريق هياهو کردن، اگر بار و بهره‌ای داشته باشد، زودگذر است و غالب آن است که سوء عاقبت و بدنامی اين خودکامی به شيرینی و لذت آن شهرت و تسخير رسانه‌ها غلبه خواهد کرد.

پی‌نوشت
 فکر می‌کنم يکی از بندهای اساسی اين نوشته که این روزها مغفول افتاده است و هيچ کس به آن توجهی ندارد اين است: «اين مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است». در سراسر اين نوشته مشهود است که نه تنها از فتوای قتل يا هر نوع تشويق به خشونتی جانب‌داری نمی‌شود بلکه حتی اهل تهتک و توهين يا شنيع‌ترين حرکاتی که می‌توانند پيامدهای حقوقی و قانونی سنگينی داشته باشند، از هر گونه تعرض جانی مصون هستند. در نتيجه اين بخش موضع من چيز پنهانی نيست. مسأله‌ی اساسی‌تر به نظر من نگاه «حل مسأله‌ای» به قصه است. مسأله دقیقاً چی‌ست؟ زودرنجی دين‌باوران؟ سلمنا. راه حل‌اش چی‌ست؟ مسأله بار افزون نهادن بر شانه‌ی آزادی بیان و در نتيجه نابود کردن و مخدوش کردن اصل آزادی بيان و تبديل کردن آن به ضد خودش است؟ بسيار خوب. راه حل اين يکی چی‌ست؟ تمام هدف من در اين نوشته برجسته کردن مسأله بود. انتظاری نمی‌توان از کسانی داشت که پيشاپيش درباره‌ی همه چيز تصميم‌شان را گرفته‌اند و کلا چيزی برای آن‌ها در حالت تعلیق نيست. برای من چه دين، چه آزادی بيان، چه آزادی هر چیزی هميشه مشمول سؤال و تعليق است. هيچ چيز مقدسی در مقام نظر وجود ندارد و اين قداست‌زدایی شامل خود آزادی بيان هم می‌شود. نمی‌شود به بهانه‌ی مبارزه با فاشيسم، به فاشيسم تازه‌ای دامن زد. نمی‌شود به بهانه‌ی دفاع از آزادی بيان و آزادی توهين، آزادی بيان عده‌ای ديگر را سلب کرد. همان‌طور که اين طرف آزادی بيان و آزادی توهين دارد، آن طرف هم آزادی بيان در اعتراض - و با منطق همان گروه اول حتی آزادی بيان در تهتک و توهين - دارد. آزادی بيان تیغی است که از دو طرف می‌برد. نمی‌شود وقتی اين تيغ دست ما باشد برنده باشد وقتی دست طرف مقابل یا مخالف ما بيفتد کندش کنيم. اصل و اساس نوشته‌ی من اين است. مشکل بزرگ‌تر اين است که بعضی از کسانی که به قدسيت يا نينديشیدنی بودن دین - چه واقعی باشد و چه تصور باشد اين تحليل - معترض‌اند، خودشان از آزادی بيان مفهومی قدسی ساخته‌اند. از ديد اين افراد، درباره‌ی خود آزادی بيان و حدودش نمی‌توان چون و چرا کرد (و هر کس که بخشی از صورت‌بندی آن‌ها را نپذيرد، ولو خشونت‌طلب نباشد و مشوق استبداد هم نباشد، متهم به «فاشيسم» و هموار کردن راه خفقان می‌شود). صورت ساده‌تر قصه اين است: از دين کلاسيک عبور کرده‌اند و محبوس دين تازه‌ای شده‌اند. در حقیقت، از چاله به چاه افتاده‌اند و از يک ايدئولوژی صلب به ايدئولوژی ديگری گرفتار شده‌اند.

(1764 کلمه)

مطالب مرتبط

بر عکس نهند نام زنگی کافور!

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

غلام آن کلماتم که آتش انگيزد...

عشقِ فرزانگان

زهر بر پوست و زهر در جان

در پندار کمال و خطاکاری آدمی

قال الأستاذ...

نظرها (15)

بابا این ملت جماعتا حالشون خوب نیست ، خدا به هر دو جناح عقل سلیم بدهاد!
نقد منصفانه ای بود بنظرمن.
سپاس

با درود

نمیدانم خطاب به شماست یا نه
http://my.gooya.com/permalink/3975.html

ارادتمند

این دو سه خط پاسخ به "نکته" ای است در نوشتۀ عریض و طویل یکی از نظردهندگان به نام سائنا که می تواند روشنگر و آموزنده باشد:

حضرتشان در روده درازی بی سر و ته خود انگشت روی نکتۀ جالبی گذاشته که نشانه ای است از پرت بودن و کتره ای حرف زدن او و امثال او :

"شاهین نجفی به چیزی پرداخته است که تقریبن به خودش مربوط نیست و اعتقادات هزاران ایرانی را هدف قرار داده است. طرح گنبد روی جلد که مساله شخصی نیست"...

همین "گنبد" روی جلد طرحی بسیار پر معناست که زیرکانه انتخاب شده...
منتها نکته اینجاست که این گنبد نیست، پستان شکفتۀ زنی است دراز کشیده و آن بیرق هم، پرچم همجنسگرایان است... که ذهن خرافی و منحرف ایشان آن را گنبد می پندارد و در نتیجه وااسلاما...وامصیبتا...
بگذریم، بخش بزرگی از نوشته های حضرات، اینجاوآنجا ریشه در عبوس زهد نویسندگانش دارد که زیر نقاب اخلاق و رواداری و خرد و منطق و بقیۀ ژست های حق به جانب،می کوشند پوسیدگی ذهن خود را با گل آلود کردن آب بپوشانند...

اما...اما این نسل دیگر و دیگراندیش و بیزار از گنبد و بیرق و تسبیح و بقیۀ مخلفات این اعتقادات باسمه یی است که از زبان شاهین نجفی می پرسد "راستی اسم رهبرجنبش سبز چی بود"

فتأمل!

آخه حضرت تو که هستی که برای بقیه حکم صادر می کنی ؟
به چه حقی از بی خردی یک خواننده حرف می زنی؟ سر تا پای نوشته ات چیزی جز ادا و اطوارهای خررنگ کن چیزی نیست ونسبت هایی مانند: "بی خردی", "فقدان درک انتقادی", "شلختگی فکری" ...

به شکلی دیگر همان اخلاق عقب افتاده و دهاتی حاکم بر ایران راناخودآگاهانه داری همچنان رواج می دهی و در ذهن خود حتما خودت را پیشرفته , منتقد, روشن بین, دموکرات و صد البته روشنفکر هم می دانی
بدبختی ما ایرانی ها یکی دوتا نیست , ذهنیت پوسیده ی کسانی چون شما حضرت میم یا جیم یا دال اما, درد بیدردی است و لاف گزاف .
عزیز جان یک بار دیگر شعر "آی نقی" رو نرم نرم بخوان شاید این بار چیزی دستگیرت شد

اصلا شما چرا فکر می کنید در جایگاهی قرار دارید که تعیین کنید کار چه کسی از روی خرد بوده و چه کسی بی خردانه عمل کرده؟ اصلا کی به چنین مقامی رسیده اید؟
روشنفکر دینی در نهایت بچه آخوند است. توهم این را دارد که از دیگران بیشتر می داند و تعیین می کند کی خردمند و کی بی خرد است. آقای محمد پور بعید می دانم حتی یک دهم از این اعتماد به نفس جنابعالی را افلاطون داشت.

چند نکته هم در باب نظرات پیشین که البته جناب داریوش هرطور صلاح می دانند پاسخ خواهند داد و من نظرات خودم را عرض می کنم:

- دلاویزترین گرامی:
* این بلند خواندن بودن خویش، وقتی مفید و سودمند است که مخل حقوق دیگران نباشد. یعنی مشروط است. آیا صرف اینکه هر کسی صادقانه بودش خویش را فریاد بکند، دلیلی بر محق بودن اوست؟ صداقت که دلیل محق بودن نمی شود.
* در مورد نامجو هم نمی دانم کجای بحث به فرهنگ نو مرتبط است. در دنیای مدرن هم احترام و رعایت حریم دیگران امری مورد اجماع است. حریم ها، در همه فرهنگ ها مورد توجه اند. حتی اینکه ما به باورها و هنجارهای دیگران لگد بزنیم، و اسمش را بگذاریم فرهنگ نو، باعث ایجاد حق نمی شود. فرهنگ نو می تواند غیرسودمند و نابخردانه و مورد نفی عقل جمعی باشد. نو بودن که منجر به محق شدن یا مصون ماندن از رعایت حریم ها نیست.

* در مورد تابلوی جیغ، باز هم همین داستان ساده است. اینکه عده ای پیدا شوند که مثلن برای ترانه شاهین نجفی یا هر هنرمند یا ادیب یا سخن ور یا نویسنده دیگری به به و چه چه کنند، یا میلیون ها دلار هزینه کنند، که موجب محق شدن نمی شود. می شود؟ حتی اگر این عده اکثریت باشند هم همینطور. نه اقلیت باعث محق بودن است نه اکثریت. شاهین نجفی از پل رد شده است و مثل هزاران و میلیون ها انسان ها دیگر انتخاب هایی کرده است و انتخاب هایش مسوولیت هایی را برای او ایجاب می کنند. برای من و شما هم انتخاب هایمان مسوولیت آورند. چون از پل رد شده ایم محقیم؟ چون دست به انتخاب متفاوت زده ایم پس حق داریم هر چه خواهیم بکنیم و از زیر بار نتایج آن شانه خالی کنیم؟ حتمن پاسخ شما دوست عزیز مثبت نیست. نکته هم در همین است: به شاهین نجفی به خاطر انتخاب متفاوتش ایراد وارد نیست؛ خروج او از دایره احترام و رعایت اخلاق و توهین به باورهای امثال من و شماست که ایراد دارد. می توان نقی را نقد کرد بدون اینکه از این دایره های انسانی خارج شد.

* به همین ترتیب داستان گلشیفته و نامجو و هزاران ایرانی دیگر امثال من و شما را هم می توان با همین ترازو سنجید و وزن کرد. کار گلشیفته به خودش مربوط است ولی کار شاهین نجفی فقط به خودش مربوط نیست. کار نامجو هم همینطور، با کار شاهین نجفی فرق دارد. آن ها به موضوعاتی پرداخته اند که خارج از هنجارهای ذهنی مردم داخل ایران است. اما به خودشان مربوط است. شاهین نجفی به چیزی پرداخته است که تقریبن به خودش مربوط نیست و اعتقادات هزاران ایرانی را هدف قرار داده است. طرح گنبد روی جلد که مساله شخصی نیست. به قول سیبستان کانتکست ترانه سراسر توهین است. شاهین و غیرشاهین هم ندارد. ایرانی و غیر ایرانی هم بر نمی دارد. یک آفریقایی هم اگر به خدای انجیری اش توهین شود می رنجد. چه خوب است که ما برای ارزیابی، معیار داشته باشیم و اسیر زرق و برق دنیاهای جدید نشویم. دنیای جدید وقتی خوب است و مفید است و سودمند است که برای من و شما و ما مفید و سودمند باشد. پس ما مهمیم. و مهم است که من دغدغه شما را هم داشته باشم هرچند چون شما نیندیشم.

- بن تخفیف گرامی:
اگر هیتلر معبود شماست، احترام به معبود شما به خاطر محترم بودن شما، رفتاری اخلاقی و انسانی است. می توان هیتلر را در جای خودش نقد کرد بدون اینکه نه به شما و نه به او توهین کرد یا هردو را مورد تمسخر قرار داد. فرق است بین نقد و تخریب، نقد و توهین، نقد و تمسخر. حتی اگر هیتلر مستوجب کیفر باشد، باید با او با احترام سخن گفت و رفتار کرد. چه کسی مجوز توهین و تمسخر به هیتلر را صادر کرده است؟! چه خردی است این؟

- نقویت گرامی:
1- می تواند توهین باشد می تواند نباشد. تابع این است که حس و حال شما چیست و حس و حال و مکان مخاطب شما چگونه است. البته که معیار توهین بودن یک سخن، احساس شنونده نیست. چه بسا شنونده ممکن است آنفدر روحش لطیف باشد که با کمتر از گل آزرده شود. یا یک فرد فحاش و بی ادب که هیچ سخن درشتی کوچک ترین اثری بر احوالاتش ندارد. به بیانی، هر کسی خود مسوول احساس خود است. من فکر نمی کنم سخن گفتن از اینکه چون به من احساس توهین شدن دست داد، همانطور که داریوش گرامی هم اشاره کرده، پس شما توهین کرده اید، مبنایی عقلانی داشته باشد. توهین، تمسخر، تخریب و امثال آن رفتارهایی هستند که با معیارهایی عرفی و اخلاقی قابل سنجش اند. سنجه هاش آماری است. خود عرف یک معیار مهم در سنجش آنهاست. و به خصوص وقتی مخاطب شما را یک طیف یا گروه خاص تشکیل دهد، توجه به عرف مورد قبول آنها شرط عقل و اخلاق است. وقتی ما یا شما از هولوکاست و 11سپتامبر و حمله چنگیز سخن بگوئیم، رفتار اخلاقی و انسانی ایجاب می کند، احساسات و عواطف و هنجارهای آسیب دیدگان را هم در نظر داشته باشیم؛ هر حرفی را هر جایی نزنیم و اگر زدیم مسوولیت اثر حرف خود را در مخاطبان بپذیریم. این ها همه اخلاقیات است. اصول انسانی است. که در محیط انسانی و مخاطب انسانی و فضاهای شخصی گوینده و شنونده، همه در کنار هم، رنگ و حس و معنا می یابد. خود حرف به تنهایی مثل عسل است. نه شیرین است. نه شور است. نه مزه دارد. عسل به خودی خود عسل است. وقتی به کام ما می نشیند و در دایره قراردادهای عرفی زبانی و چشایی ما سنجیده می شود، مزه دار و شیرین دانسته می شود. آی نقی هم وقتی نت موسیقی و واژه است هیچ معنایی ندارد. وقتی ترانه می شود و با طرح روی جلد منتشر می شود و با لحن و حس و بیان خواننده بیان و نشر می یابد معنی هایش فهمیده می شود.
2- همانطور که اشاره شد، حسی که به ما دست می دهد به خودی خود باعث حق نمی شود. (جز البته درباره کودکان و خردسالان). محیط خود یک مبنای سنجش است. فضا مکان حس همه اینها مدیای انتقال مفهوم است. نمی توان واکنش عده ای از مخاطبان در یک محیط جغرافیایی و فرهنگی و عرفی خاص را به این دلیل که دیگران در جاهای دیگر در برابر پدیده های دیگر، حس های دیگر پیدا می کنند نادیده گرفت. نمی توان از این مسائل، قانون فیزیک و شیمی در آورد و به بقیه تعمیم داد. فرهنگ، عرف و اخلاقیات در عین اینکه نسبی هستند، به حکم همین نسبی بودنشان، اقتضائات خود را دارند. ولی می توان به این اصل ساده انسانی رسید که رفتاری که باعث رنجش عده کثیری از افراد یک گروه یا طبقه از آدمیان شود، غیر اخلاقی و دور از خرد است.

با احترام

با درود به همه دوستان

همینطور با احترام به همه نظرات،
نسبی بودن ارزش ها، جای بحث ندارد. اما احترام به ارزش های نسبی، دیگر نسبی نیست. یک امر اخلاقی و انسانی است. مثلن یک یا دو پای دراز به خودی خود برتری نسبت به همان یک پا یا دوپای جمع شده ندارد، اما چون در قاموس فکری پدربزرگ و مادربزرگ ما، پای جمع شده نشان احترام و ادب است، می توان به این قاموس و توافقات عرفی احترام گذاشت و همین را یک معیار قابل دفاع و معقول برای سنجش سودمندی یا غیرسودمندی رفتار و گفتار و هرآنچه از ما سر می زند، چه ترانه چه تصویر چه کاریکاتور چه یک اثر وزین ادبی و غیره، دانست.

شاهین نجفی، به عنوان یک فرد، می تواند هر کاری که خواست بکند هیتلر باشد یا مسیح و برای این انتخاب خود آزاد است. این که هیچ. در این که بحثی نیست. پر واضح است که آزاد بودن به معنی محق بودن نیست. برخی دوستان فرض کرده اند چون آزادی حق است، پس اگر خواننده را سرزنش کنیم که چه گفتی و چرا کردی، او را از حقوق مسلمش محروم کرده ایم. صدالبته زمانی می توان از آزادی قابل دفاع آدمیان در جامعه سخن گفت که این آزادی ها با یکدیگر تضاد و تقابل غیرقابل جمع نداشته باشند. مثلن نمی توان گفت همه محق اند آزاد باشند به جای در از دیوار همسایه وارد شوند. این حق، تضاد غیرقابل جمع دارد چون در نهایت موجب سلب حقوق مسلم دیگری می شود و این نفی غرض است. حتمن این آزادی به خصوص وقتی از چهاردیواری خانه ما خارج شود باید به قیودی محدود شود تا زندگی اجتماعی را زیست-پذیر تر و مطبوع تر و به قول امروزی ها win-winتر کند. اینکه من آزاد باشم چه با دلیل چه بی دلیل، به هندوانه یا نارگیل به عنوان خدای معبود شما، چه درست چه غلط، توهین کنم، امری غیرسودمند یا به قول جناب داریوش نابخردانه است. می توان هندوانه و نارگیل را "در مقام نقد"، به عنوان خدا نقد کرد بدون اینکه معتقدین به این خدایان من در آوردی را، اگر من درآوردی باشد، مورد تمسخر یا توهین قرار داد. اما پوستر اروتیک و جور کردن قافیه، هرچند خلاقانه و خوش فکرانه باشد، توجیه کننده روح هجو آمیز و توهین گر گفتار و رفتار ما نیست. شما می توانید با زیرپیراهنی به ملاقات من بیائید اما احتمالن احترام به حق آزادی آرامش و امنیت فکری من، ایجاب می کند به هندوانه و نارگیل ذهنی من احترام بگذارید و طبق عرف مقبولمان عمل کنید. یک دفعه هم در این موارد یاد نقد و فلسفیدن جنبه های روان شناسانه و تاریخی پوشش مردان و زنان و جنیش های اجتماعی تمدن بشری نیوفتیم. خیلی راحت این کارها را بگذاریم در محفل و محلش که دانشگاه و همایش و مناظرات علمی است.

به عقیده من مسوولیت پذیری و نه لزومن اخلاق رسمی و آموزه های اعتقادی کلاسه شده، ایجاب می کند که مراقب اثر آثار خود بر دیگران باشیم، خواه این آثار، ادبی و هنری و موسیقایی باشند خواه به نوع پوشش و نحوه رفتار و گفتار و نظایر آن برگردند. شاید به این دلیل ساده که شما هم به حکم انسان بودن و انسانی زیستن، دوست ندارید کسی خربزه تان را به سخره بگیرد یا با جیغ بنفش محیط مشاع زندگی جمعی را دستخوش آشفتگی کند. اینکه شاهین نجفی در توجیه اثر خود می گوید "به عنوان یک هنرمند، کاری که به ذهن و قلبش می رسد را انجام میدهد و نمی تواند به تبعاتش فکر کند" نشانه خلا بزرگی از مشی خردمندانه است که معلوم نیست اگر اطرافیان او بخواهند چنین زندگی هنرمندانه ای را پیش بگیرند، چقدر از هنر و هنرمندی اش باقی خواهد ماند. احتمالن مثلن تصور کنیم که آن فقیه هم بر سبیل همین استدلال سست، مشی فقیهانه خود را در پیش بگیرد و .....

شمايي كه دم از اين ميزني كه هولوكاست را اگر نفي كني به زندان مي روي و انكار نسل كشي ها به زندان ختم ميشود خوب است بداني كه آخرين كسي كه هولوكاست را انمكار كرد و در صحن علني سازمان ملل هم گفت شخص شخيص رييس جمهور مردمي پيامبر هزاره سوم محمود"ع"احمدي نژاد بود.كسي توانست وي را به زندان بيفكند و يا روژه گارودي به دليل انكار نسل كشي به دادگاه رفت و 730 فرانك جريمه شد در سال 1997 .شمادو مورد مجزا را به هم اتصال مي دهي آونوقت انتظار داري كه نتيجه درست بگيري.1 ميليارد نفر ظاهرن مسلمانند كه از اين يك ميليارد نفر 90درصدشان سني و 10 درصد حدودن شيعه هستند.كه اگر باطنيه و غلويه و صوفيه و اسماعيليه و قرمطي ها را كم كنيم به 6 تا 7 درصد باز هم حدودن مي رسيم.از اين 60 ميليون شيعه حدود40 ميليون نفر در ايران زندگي مي كنند اونهم حدودن.خوب حالا از دورو بري هاتون توي ايران كه زندگي ميكني بپرس كه به امام شيعه ته چاه باور دارند يا نه.بزرگترين دليل اين ارتداد خواهي و مرگ خواهي فقط كسادي بازار دزدان روحاني نماي شيعه است زيرا با عدم اعتقاد و چالش كشيده شدن اعتقاد به امام ته چاه كل نذورات اماميه كه به جيب آخوند مي رود از بين مي رود

قضیه بنی قریظه جعل دستگاه اموی بوده برای بهره برداری های سیاسی و در زمان خودش نوعی جنگ روانی بوده است اگر منابع تاریخی معتبر و راویان حدیث معتبر در ان زمان مراجعه کنید چنین مطلبی را نمی بینید اما راویان ان بنا بر منابعی که بعدا منتشر شده است از عوامل بنی امیه بوده اند البته من می دانم شما حقیقت تاریخی و اینطور مسائل برایتان مهم نیست هرچقدر در مورد حقایق تاریخی و مراجعه به منابع معتبر تاریخی گفته شود شما گوش شنوایی برای ان ندارید نقویت محترم امیدوارم ما از شر بنیادگرایان مذهبی و بنیادگرایان ضد مذهبی نجات پیدا کنیم تا ملت نفسی به راحتی بکشد

شاهین نجفی وقتی در رشت و انزلی بود و با اشعار گیلکی کارش را شروع کرد و آهنگ هایش بلوتوثی پخش میشد، همین بود! همین که الآن تمام جهان میبیندش.
هنوز هم اشعار گیلکی میخواند و منتشر میکند.
پس یادش نرفته از کجا آمده.
پس مجذوب فرهنگ جدیدی نشده.
نجفی فرقش با بقیه یک چیزست. که البته خودش هم بیان کرده.
او افکارش را مینویسد و میخواند.
شاید خیلی ها افکاری داشته باشند که از دید منو شما پلید باشد. اما چون در سینه شان محبوس میماند، ما نیز آنها را بی خرد نمیپنداریم.
اما کسی که زندگی اش را، فکرش را ، در اصل، بودنش را با فریادی بلند میخواند، بی خرد است!!!

نامجو بعد از خواندن آلبوم" آخ" که مملو از افکار اروتیکش بود خودش گفت که شاید بهتر باشد ادامه کارهایش همچون آلبوم های داخل ایرانش باشد.
چرا؟
چرا پشیمان میشویم؟ آن هم به این زودی!
اگر اعماق وجودمان فرهنگی نو را نمیتواند قبول کند، پس نباید برویم به سمتش.

آقای میم!
به نظر شما اگر تابلوی جیغ اثر مونک در ایران بود، باز هم میلیونی به حراج گذاشته میشد؟
چرا ما ایرانیان قرن هاست نقاشی را فقط آثار فرشچیان ها میدانیم؟
این تفاوت است. بین دیدن و بیان کردن. تفاوت بین فرهنگ دو بخش جدا شده. بخشی که شاهین نجفی از آن عبور کرد و وقتی از پل رد شد یکی از هزاران راه پیش رو را برگزید. راهی که خیلی ها آن را زشت میپندارند.

شاهین، درباره امامانی که گروهی ایشان را معصوم میپندارند شعری نازیبا میخواند.
گلشیفته، تنی را عریان میکند که گروهی وی را ناموس جمعی خویش میپنداشتند.
نامجو، از خاطرات "بی نظیر" همخوابی اش میگوید.
کیوسک، از نتیجه ی مذاکرات...
اینها کسانی اند که تا دیروز داخل بودند و حالا خارج. تا دیروز ساکت بودند و حالا فریادشان عالم را گرفته.
خب! چه ایرادی دارد؟ اصلا! به کسی چه؟ که میخواهند نفس شان را بکشند؟؟؟

حال اگر فاجعه‌ی هولوکاست افسانه‌ی بیش نبود، چطور؟ اگر هیتلر برای من فاشیست شخصی مقدس باشد، چه؟ می‌توان او را به باد طنز گرفت؟ اگر مقدسات شما زندگی ما را به تباهی کشاند، جواب چیست؟ اگر من به عنوان یک شهروند هرروز چوب تقدسات متحجرانه‌ی شما را بخورم، تکلیف چیست؟

1- شما توهین بودن آهنگ شاهین نجفی رو به مخاطبش مربوط کردی که مثلا فلان قدر از مردم ایران احساساتشون جریحه دارشده.حالا فرض کن من بگم علی یه آدمکش ایدئولوگ هست که تو یک روز فلان قدر از بنی قریظه رو گردن زد. بنظرت این توهینه یانه؟ با توجه به اینکه اونموقع این مردمی که علی رو از خدا بالاتر میدونن هزار بار بیشتر احساساتشون جریحه دار میشه.
2- به نظرت وقتی مسیحیت و انجیل اینهمه مورد تمسخر قرار میگیره دینداران مسیحی موقع شنیدن یا دیدن اصلا آزرده خاطر نمی شن؟ چرا میشن ولی میدونن تو یه جامعه دموکراتیک افکار مختلف باید با هم کنار بیان. بنابر این میرن کلیساشون نیایششون رو می کنن و به حرفای باقی گروهها سعی میکنن کاری نداشته باشن. نه مثل مسلمونا فکر کنن همه دنیا مسجده و همه باید مثل اونا فکر کنن. تا جایی که مثلا یکی تو دانمارک یه کاریکاتور میکشه طرف تو ایران عربده می زنه که وامصیبتا و فلان.
3- راجع به مسئولیت فکر کنم روشنفکران مذهبی و شما که احتمالا جزوشان هستی خیلی اوضاعتون از شاهین خرابتره. بهتون توصیه می کنم احادیث راجع به ماله کشی رو تو همین کمپین بی خردها بخونی .

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats