November 23, 2011

« ماجرای غدير، قصه‌ی ولايت و مسأله‌ی مشروعيت | صفحه‌ی اصلی | مداخله‌ی بشردوستانه: مشترک لفظی و ابهام بر ابهام افزودن »

لطفی: يکی از متن ما، اما گروگانِ حاشيه‌ی امنيت ستم‌پيشگان

فراموشی عارضه‌ی هول‌ناکی است. آدم وقتی فراموش‌کار شود يا ارتباطش از زمان و مکان گسسته شود، به سادگی ممکن است قطب‌نمای اخلاقی‌اش از کار بیفتد. وقتی تاریخ نخوانی، وقتی از گذشته و حال خودت و اطرافيان‌ات، از حوادثی که بر آدميان رفته بی‌خبر بمانی يا خودت را به بی‌خبری بزنی، کمترین اتفاقی که می‌افتد اين است که در برابر انتخاب‌های دشوار، تن می‌دهی به انتخاب يا تحمیل انتخاب‌های ارباب قدرت و صاحبان زر و زور.

آدم گاهی اوقات وقتی اظهار نظرهای محمدرضا لطفی را می‌خواند احساس می‌کند همین امروز از از جنگل برگشته و تازه وارد شهر شده است. يا انگار از خواب اصحاب کهف بيدار شده و هنوز دارد در عهد دقيانوس فکر می‌کند و نفس می‌کشد. ولی واقعيت اين نيست. دور از ذهن است – دور از منزلت او باد که هنر به دست او بوسه زده است – که در خواب اصحاب کهف فرورفته باشد. لطفی که سخن از «مسؤوليت» می‌گويد، لابد مسؤولیت خودش را هم خوب می‌شناسد. آدمی که زبان‌اش به سؤال بگردد و لفظ مسؤوليت در دهان‌اش بچرخد، لابد این‌ سخنان را به لقلقه‌ی زبان نگفته است و در بيهوشی و بی‌خبری سخنی از دهان‌اش نپريده که بتوان او را معذور داشت. پس حق اين است و انصاف هم همين است که به اقتضای همين سخنان او را به پرسش و سؤال بگيریم و دست‌کم دو سه سؤال مهم از او بپرسيم.

نمی‌دانیم – نمی‌دانم – که لطفی چرا گریبان شجريان را گرفته است و در فضای مسموم و زهرآلودی که نامردمان و دهان‌های وقاحت پيوسته عربده‌جويان نه شجريان، و نه تنها شجريان، را بلکه ملتی را و «چندين هزار امید بنی‌آدم» را به تمسخر و طعنه، به بيداد و استخفاف زخمی تازيانه‌ی جفا می‌کنند و هيچ خبری از شرم و حيا که هيچ، از انسانيت و شرافت آزادگان در آن‌ها نيست، چرا لطفی این همه کم‌لطفی می‌کند نه به شجریان، بلکه به همه‌ی ما.

قصه، قصه‌ی انتخاب و تصميم شجریان برای جدا کردن راه‌اش از تبليغات حکومتی نیست. قصه اين نيست که آيا آلبوم‌های شجريان در ایران مجوز می‌گیرند يا نه. ماجرا حتی اين نيست که شجريان می‌تواند – يا می‌خواهد – در ايران کنسرت بدهد يا نه. قصه چیزی فراتر از اين‌هاست. واقعيت اين است که حتی اگر تمام آن‌چه لطفی می‌گويد – درباره‌ی مجوز گرفتن آثار شجريان، درباره‌ی امکان کنسرت دادن او همان‌جور که می‌خواهد، درباره‌ی درآمدزا بودن شرکت دل‌آواز – درست هم باشد، باز جای پرسش بزرگی از خودِ لطفی باقی می‌ماند: «با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی»؟ 

شجريان اگر کاری غیر از همين می‌کرد که کرده است باید گريبان او را هم به درشتی و با سخت‌گیری می‌گرفتيم که چرا جانب انصاف را رها کرده است و چرا حرمت رندان نگه نداشته است و چرا شأن و کرامت آدمی را به هيچ گرفته است و در برابر ستم و بیدادی که بر هم‌وطنان‌اش رفته است و در برابر خون‌هایی که به ناحق ریخته شده است، نفس بر نیاورده است؟ قصه اين نيست که چرا شجریان با بی‌بی‌سی فارسی یا با صدای آمریکا يا هر رسانه‌ی ديگری مصاحبه کرده است. پرسش دقيقاً این است که چرا شجريان با رسانه‌های ایرانی مصاحبه نکرده است؟ مگر در آن رسانه‌‌ها چه بوده و هست که کسی که به گفته‌ی خود لطفی «پهلوان» است از گفت‌وگو با آن‌ها پرهیز دارد؟ 

وقتی سخنان لطفی را می‌خوانيم، احساس می‌کنيم پشت تمام اظهار نظرهای او پيش‌فرضی نهفته و نشسته است که تصريح به آن نمی‌رود اما کلماتی در عبارات‌اش هست که اين پيش‌فرض را آشکار می‌کند. آن پيش‌فرض «قداست» و «طهارت» حکومت و دولت است. همه می‌دانيم که هيچ حکومت و دولتی، هيچ قدرتی، به خودی خود نه قداست دارد و نه عزت و حرمت، مگر آن‌که اهل عدالت باشد. و اين عدالت بيش از دو سال است که تصویری شکسته و فرتوت و خسته است. طرفه آن است که يکی مثل لطفی نتواند يا نخواهد شکست عدالت و خدشه‌دار شدن آينه‌ی دادگری و انصاف را ببيند. گويی اين همه سال مأنوس بودن با حافظ و مولوی درس‌آموز او نبوده است که «صحبتِ حکام ظلمتِ شبِ یلداست». گويی سال‌ها هم‌صحبتی با صوفیان هم به او نياموخته است که نبايد سر بر آستان اهل دنيا ساييد. لطفی چنان طوطیانه سخن از «براندازی حکومت» می‌گويد که اگر کسی نداند گمان می‌کند اميرانی دادگستر و حکمرانانی خردورز و اهل صدق و صفا که با حق به يکرنگی و با خلق به شفقت معامله می‌کرده‌اند، در معرض نيرنگ و کين‌ورزی طايفه‌ای خبيث قرار گرفته‌اند. انگار نه انگار که بيش از دو سال است طايفه‌ای از پاک‌ترین فرزندان اين سرزمين به دست همین «حکومت»ی که او غم «بر افتادن»اش را به جان دارد، آماج تير بلا و طعمه‌ی شکنجه و تحقير و توهين و تهتک بوده و هستند.

اصلاً در این تردیدی نيست که قدرت‌های خارجی و اجانب خبيث‌اند و بدطينت. اما از خباثت بیگانگان نمی‌توان قداستِ غمّاز خانگی را نتیجه گرفت. اين مایه سادگی ذهن و اين همه مغالطه در کار لفظ و معنا کردن، زيبنده‌ی کسی چون لطفی نيست. گرفتيم که شجریان خطا کرد که با رسانه‌های خارج از ايران گفت‌وگو کرد. چرا لطفی بايد هم‌بستر سيه‌دلان و بندگان جاه و مال شود؟ چرا لطفی بايد دم به دم بيدادگران بدهد؟ يعنی این همه سال دوستی و حق صحبت آن‌قدر ارزش نداشت که به رعايت وفا آن را پاس‌داری کند؟

ما که امروز شجريان را قضاوت می‌کنيم و بر جوان‌مردی او و مروت و انصاف‌اش آفرين و درود می‌فرستيم که همراه بیداد نشد و هم‌آواز نیرنگ و ريا صدايی به حمايت از غوغاييان بی‌آزرم بر نياورد و از نغمه‌های به مصادره رفته‌اش اعاده‌ی حيثيت کرد، تنها به يک هنرمند نظر نداریم. شأن و کرامت انسانی هم برای ما مهم است. زمانه، داور سخت‌گیر و بی‌رحمی است. شجريان اگر راهی جز اين رفته بود امروز در کنج دلِ بسياری از آزادگانی که در اين زمانه‌ی خون‌ریز قربانی جهالت و نامهربانی‌اند، نبود. زمانه هميشه اين فرصت استثنايی را در اختيار آدميان نمی‌نهد که گوهر خويش را چنين هويدا کنند و تصميمی تاريخی بگيرند. اين فرصت در اختيار شجريان - و بسياری از ما - در اين دو سال قرار گرفت و شجريان انتخاب درستی کرد که هنرش را به دولت و دنيا نفروخت و تملق و چاپلوسی ستمگران را نکرد. ديگران هم چنين کردند؟ درست در همان روزهايی که درخشان‌ترین گوهرهای انسانی و اخلاقی جامعه‌ی ما «خس و خاشاک» خوانده شدند!

لطفی گويی تاريخ نمی‌خواند. گويی نه تاريخ دور را خوب می‌خواند و می‌داند و نه پروای تاریخِ همین يکی دو سال و يکی دو ماه، و یکی دو هفته و يکی دو روز پيش را دارد. انگار همه چيز در عالمی اثيری رخ می‌دهد. انگار زمان وجود ندارد. انگار خبری نيست که نيست. انگار آب از آب تکان نخورده است. البته پيداست که لطفی می‌داند بعضی خواب‌ها آشفته شده‌اند و آبِ بعضی مرداب‌ها متلاطم شده است چون خوب خبر دارد که جهانی بر این دولتِ بیداد شوریده است و به حق يا ناحق – به هر داعیه و انگيزه‌ای – خواستار برچيده شدن بساط اوست (ولو در اين برچيده شدن آن بساط سود و منفعت خود را می‌دیده باشد). اما به خطر افتادن منافع این بساط گويا برای لطفی مهم‌تر است از به مخاطره افتادن شأن و کرامت آدمی يا آسیب ديدن عزتِ بشر یا خراشيده شدن چهره‌ی ایمان، اميد، وفا و لطافت. به لرزه در افتادن آن بساط گويا برای او مهم‌تر است تا مضمحل و منهدم شدن آرزوها و آرمان‌های کرور کرور آدميانی که آينده‌ی خود و فرزندان‌شان را در صلح و صلاح و آسايش و آرامش و سلامتِ سرزمين‌شان می‌خواهند. آن هم نه سرزمينی که بیگانه بر آن فرمان‌روا باشد بلکه سرزمينی که از میان اهل خانه آن‌که زورمندتر و قوی‌پنجه‌تر است به دريدن ضعيف‌تر و محروم‌تر و کوچک‌تر خانه برنخاسته باشد. چه شده است که لطفی مویی را در چشم شجريان به اين دقت و ظرافت می‌تواند دیدن، اما آن تبر ستبری که در سينه‌ی يکايک دوستان و ياران‌اش نشسته به چشم‌اش نمی‌آيد؟

تاریخ نخواندن خطايی مهلک است. تاريخ را که ندانی و نخوانی، ناگهان قطب‌نمای اخلاقی‌ات از حرکت باز می‌ماند. انگار آن مغناطيسی که جهت خوبی، دانايی، اميد، ايمان،‌عشق و لطف و صفا را تا امروز به صداقت و صراحت نشان می‌داد، امروز در کنار پولاد سياه‌دلی که جز دریدن و نفله کردن هنر ديگری نمی‌داند، آن تيغه‌ی افشاگر خیر و شر را به دورانی انداخته است که ديگر نمی‌توان با اعتماد به آن،‌ سره را از ناسره و صواب را از ناصواب تشخيص داد. اما نه. گويا همه‌ی قطب‌نماها چنين نيستند. گويا فقط اين حادثه‌ی شگفت‌آور در خانه‌ی لطفی و هم‌نشينان اين روزهای‌اش رخ داده است.

گويا لطفی فراموش کرده است که آن‌که کمر به براندازی اين نظام بست در متن همين نظام بوده و هست و همين امروز زمام امور را به دست دارد. پس چرا فرافکنی؟ چرا تهمت و بهتان بر يوسف نهادن؟ چرا در اين هجوم حادثه که سيل بلا خانه‌ی اميد يکايک ما را در هم نورديده است، دهان آلوده‌ی گرگان در چشم لطفی دل‌آزار و مهیب و مهوع نمی‌‌نمايد اما سیمای يوسفان به چشمِ او زشت می‌نمايد؟ «چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آميز...»!

اين قصه دراز است اما به همين‌جا تمام نمی‌شود. آن‌چه نبايد از ياد برد اين است که لطفی يکی از متنِ ماست که به گروگان ستم‌پيشگانی در حاشيه‌ی امن قدرت رفته است. لطفی جانی صافی دارد که چشمه‌ی خردش آلوده‌ی غبار فريب شده است. بگذارید حتی نگويم لطفی فريب خورده است. بگذاريد هم‌چنان بگويم لطفی با اهل دل و عاشقان کم‌لطفی می‌کند. و گرنه آن دل نازک کجا طاقت هجران ياران کهن را خواهد داشت؟ پس «بگذار تا از این شبِ دشوار بگذريم...». آن وقت خواهيم ديد که سيه‌دلان و سيه‌رويانی که هيچ پروای عزت و سلامت ملت ما را ندارند، در کجای این گردش پرگار خواهند بود. ثانيه‌ها به شتاب می‌گذرند و ملوک و سلاطين و صاحبان قدرت در صف غروب دولت‌اند. حبذا آن‌که در این هياهوی سقوط، دامن شرافت‌اش پاک بماند و سينه‌ی ايمان و خانه‌ی لطف ضميرش بر کنار از تيرگی‌ها بدفرجامِ ستم‌کاران.

پ. ن. مگر همين آقای لطفی نبود که تا دو روز پيش شکايت می‌کرد از این‌که به خاطر ريش و گيسوان‌اش در برابر کارهای‌اش مانع‌تراشی می‌کنند؟ نق زدن به خاطر ريش و گيسو گرفتن خوب است اما خروش از جان برآوردن به خاطر ساز شکستن‌ها و گيسوی چنگ بريدن‌ها و سه دهه خون در دل هنرمندان کردن‌ و دل و دين ملتی را به يغما دادن، بد است؟ اگر لطفی به خاطر ريش و گيسوان‌اش برآشفته شود خوب است ولی اگر شجريان و ملتی به خاطر عرض و آبرو و تمام هستی و عزت و شرف‌‌شان سر از بندگی قدرت بتابند، بد است؟

پ. ن. ۲. در ادامه، متن يادداشتی را که آوا مشکاتيان نوشته است، که با اجازه‌ی خودش به همت سيد خوابگرد ويرايش و بازنشر شده، می‌آورم.

یادداشت آوا مشکاتیان خطاب به محمدرضا لطفی

به سالِ پار، نگاشتم چند خط و نبرد‌م حتا نامی‌ از کسی‌ که زمانی‌ زخمه‌هایش بر تارهای تار می‌توانست دلت را بلرزاند، ترنمی به چشمانت بنشاند و بی‌خویش‌ات کند در این روزگار همه خویش‌پرست! اما در این هنگام به روشنی می‌گویم که می‌خواهم از کم‌لطفی لطفی‌ بگویم؛ بر خودش، هنرش، مردمانش و رفیقان و همرهانش.

استاد لطفی! اگر شما حرمت بزرگوار پدرم ندانستی، من دختِ خاندانی ام که حرمت می‌شناسند، پس هنوز می‌خوانمت استاد! قضاوتِ بودن یا نبودنش یا بهتر بگویم استادماندنِ شما بماند برای تاریخ.

هنوز به یاد دارم شوقی را کز آمدن شما در چشمان مهربان پدرم دیدم. به یاد دارم ظهری را که به دیدارتان آمد به رسم رفاقتِ دیرین. پدرِ من هیچ‌گاه «رفیق» را «سیاسی» نکرد! چیزی که شما بودید. و اکنون از معنای‌ هر دو بازماندید. که دگر نه پیرو آن فکرید کز برایش از این سرزمین گریختید و نه معنای‌ حقیقی رفیق می‌دانید. و خوش به روزگار من و آئین که تا هستیم، سرمی‌افرازیم به غرور از حرمت‌ مردمی که پرویز می‌دانست.

باری، او رفت با دستان هنرمندش و ماند نغمات زیبایش. و شما؛ همان دوست که پرویز آن همه دوستش می‌داشت، نه تنها کلامی به مهر برای خاندان من ننگاشتید در آن هنگام سوگ، که آن کذب‌های خنده‌آور گفتید. تا این‌جا نیز در قاموس من به جز سکوت نبود، اما این بار آتش‌بیار معرکه‌ای شدید که نباید. پس برای‌تان مرور می‌کنم  چیزهایی را که نمی‌دانید یا نمی‌خواهید که بدانید.

خاطره‌ی به چالش کشیدن «بیداد» در مجلس وقت و آن همه اذیّت را به یاد دارید؟ به یاد دارید که پدرم و همراهانش ساز را به سان سلاح باید با مجوز حمل می‌کردند؟ می‌دانید چند ساز هنرمندان این سرزمین در آن سال‌ها شکست؟  چند ساعت موسیقی ضبط شده به خونِ دل، پاک شد؟ به یاد دارید کنسرت‌هایی را که در میان اجرا، هنرمندان‌مان را از روی سن پایین می‌کشیدند؟ آن سال‌ها شما در گوشه‌ای از دنیا آرام گرفته بودید!

استاد لطفی، اگر شما یادتان نیست به خاطرتان می‌آورم که در اوایل انقلاب آن‌قدر بعضی‌  تندرو بودند که باید سِلفون روی کاست‌های سونی را می‌سوزاندی! بیداد در این هنگام منتشر شد. در همین محیطی‌ که شما خیلی راحت از آن سخن می‌گویید. بعد ازسه دهه، در هنگامی که هنرمندان این سرزمین خون دل‌ها خوردند تا بخشی، تنها بخشی از حقوق‌شان را باز پس گیرند، آمدید گفتید که هیچ کس هیچ کاری نکرده است. اگر از خاطرات رنجش‌های گونه‌گون در این سال‌ها بگویم، می‌شود کتاب نوشت. از خاطراتی که اگر بگویی، می‌شود جار زدن و جلب توجّه! پس بماند برای دلم.

آن‌قدر ضدو نقیض میان گفته‌های شما هست که نمی‌دانم کدام را باید به چالش کشید. گویی خود نیز نمی‌دانید چه می‌خواهید! بر  محمدرضای شجریان خرده گرفته‌اید که دردش موسیقی‌ نیست و نمی‌خواهد یک جریان فرهنگی‌ باشد. مرور کنید مصاحبه‌های‌تان را. شما به همه و جزییات زندگی‌ همه کار داشتید و از همه سخن گفتید و به راستی‌ آن‌قدر که سنگ خودتان را به سینه زدید که من چنین و چنان، چه‌قدر سنگ موسیقی‌ را به سینه زدید؟ شاید نمی‌دانید اما بسیاری را می‌شناسم که عاشقانه دوست‌تان داشتند و اکنون از گفته‌های شما خجل‌ اند.

استاد لطفی، آوا موسیقی شما را به چالش نمی‌کشد، اما می‌تواند راوی خاطره‌ای از مردی باشد که هنوز مردمانش اشک به گونه و گاهی‌ هم سماع‌کنان به نغماتش گوش می‌کنند.

شبی‌ که پدرم به کنسرت شما آمد و از نیمه‌ی کنسرت به خانه بازگشت. تا صبح غمگین در خانه قدم‌ زد. گاهی بغض داشت. هنگامی که رسید از راه، نشست. طبق عادت و به هنگام تاٌثر زیاد، دو دست بر پیشانی گذاشت و سر به زیر افکند. پرسیدم چرا این‌قدر زود آمدید؟ خوب اید؟ با نگاهی‌ همه غم و صدایی گرفته گفت: «آوا، امشب احساس می‌کردم لطفی دارد روی سِن، خودش را پیش چشم همگان دار می‌زند...»

آوا ـ  ۲ آذرماه ۱۳۹۰
(2379 کلمه)

مطالب مرتبط

قافله سالار

رستاخيز ققنوس

و اما شهرام ناظری

تا بيکران دور دست

تصحيح يک اشتباه

شجريان از دو نگاه

اميدهای ما به شجريان

نظرها (14)

روز بخیر خانم ها و آقایان.
گفتید و گفتند، نشنیدید و نشنیدند. گویا همه منتظریم دیگران به ما ایمان بیاورند. فکر می کردم روزگار دعوت به دیالوگ گذشته است اما نه کسی در این دیار گوش ندارد که دیالوگ کند کسی زبان ندارد که دیالوگ کند. همه شیپور دارند که در آن بدمند. نه این که فکر کنی آوایی خوش نه. همه شیپور جنگ دارند. در این دیار همه چه روشنفکر، چه مذهبی، چه سبزی، چه سرخی، چه دین دار، چه بی دین، چه چپی، چه راستی، چه حکومتی، چه دور مانده از قدرت (که نمی بینم غیر حکومتی!!) همه ی آن ها که بی صدا نیستند همه ی آن ها که دارند داد می زنند یک اشتراک دارند و آن ندیدن دیگری است! این که گفتم "همه"، گذشت کنید. آن ها که صدایی ندارند نمی توان شناخت! زان سبب که عادت شده است کسان را به صدایشان می شناسند. آری می دانم امروز آن ها که از قدرت دورند از گفته ام خرسند می شوند ولی به آن ها می گویم خطابم با شما هم هست. آن که از قدرت دور است این قدر ستم پیشه بیاید در میدان چه می شود!(امروز که می نویسم آمده اند) ای آنان که خاموشید نه از آن روی که قدرت ندارید بل از آن روی که زمانه سخنتان را خریدار نیست. ای شمایی که یوسفید و زر ناسره هم برای گوهرتان نمی دهند. امروز من دهان شما نبودم امروز من آه شبان و روزانتان نبودم. امروز من هم صدایی بودم برای نشنیدن برای خود آرایی و خود نمایی، که کس را در این محفل محرم نمی بینم

استاد
طرفدارانتان را شرمنده کردید!!
دلم می خواهد فکر کنم این حرفها را استاد لطفی نگفته است...
کسی چه می داند، شاید استاد را مجبور به گفتن این حرفها کرده اند، از جمهوری اسلامی بعید نیست!!

متاسفانه جناب لطفی از هنگام بازگشت به ایران تاکنون ، هر از گاه اظهار نظراتی کرده اند که بسیار بدتر از مخالفان موسیقی ، آتش به میان جامعه موسیقی ایران انداخته است . اولین شاهکار ایشان فرمایشاتی در مورد رکود کمانچه نوازی در سالهای پس از انقلاب بود ، که باعث عکس العمل شدید تمامی اساتید کمانچه شد . هر عقل سلیم و دیدهء بینایی متوجه رشد بی نظیر کمانچه نوازی و تاثیر غیر قابل انکار اساتید آن در جلب نوجه جوانان به این ساز مهجور در گذشته و محبوب در حال، میشود . آنوقت آقای لطفی از گرد راه نرسیده به خود اجازه تاختن بر دیگر اساتید میدهند و تکنوازی کمانچه منتشر میکنند ، که یعنی هر چه هست نزد ماست ولاغیر .
پس از آن هم نیش ایشان بارها به اساتید مختلف برخورد کرده است . و البته رسالتی که ایشان بر خود فرض کرده اند ، باعث اظهار نظر در مورد همه کس و همه چیز میشود .و صد البته که تکرار نام ایشان چندین برابر میشود هنگامی که محبوبترین هنرمند این سرزمین را مورد هدف قرار میدهند .
خداوند همگان را از بلای خودبینی برهاند

درود بر استاد لطفی.چرا ما تحمل انتقاد را نداریم؟ایا مگر همین شجریان نبود که با لابی های سیاسی باعث خانه نشینین اساتید بزرگی چون گلپایگانی شد؟هر کسی که نزدیک به شجریان بوده از او رنجش دارد زیرا شجریان جز خود کسی را قبول ندارد و غرور بیش از حدی دارد.ادمی که یک روز شاهنشاهی هست و روز دیگر توده ای و روزی دیگر انقلابی و اخر سر هم جنبش سبزی نشاندهنده بادسوار بودن شخص هست نه مردمی بودن.به برک انقلاب آقای شجریان چه زمین ها و وام ها که نگرفتند.پس کمی واقع بین باشیم و بدون تعصب صحبت کنیم.

با سلام خدمت نگارنده این متن..خواستم فقط بگویم جانا سخن از زبان ما میگویی"..حقیقتا جناب لطفی کم لطفی میکنند..گاهی انسان تصور میکند در ورای اینهمه بی انصافی ها و کج فهمی ها، قصد و عمدی نهفته است وگرنه چرا باید کسی که اهل هنر است به روی اهل هنر خنجر بکشد..آن هم به چه کسی؟! به شجریانی که تابلوی زیبای آواز ایرانی در پهنه گیتی است و خدماتش به هنر و آواز ایران بر کسی پوشیده نیست..شجریانی که در "چشمه نوش" لطفی را "به تنهایی برآوردگار یک گروه بزرگ" نامیده..چه بسا لطفی علاقه مند است در سایت های نزدیک به حکومت بیش از این مورد توجه و تشویق و تمجید قرار بگیرد!!چه بسا جناب لطفی برای گرفتن امتیاز از حکومت اینچنین به یاران پیشین جفا میکند..باشد که حکومت، روند دادن مجوز به کنسرتهایش را بیش از این تسهیل کرده و داشتن مو و سبیل بلند را بر وی ببخشاید آمین!!1

ضمن احترام به همه نظرات خاضعانه پیشنهاد میکنم کمتر حول محور محمد رضا شجریان بنویسیم و صحبت کنیم.خیلی ازین بحث ها نقض قرض میکنند و گاهی بی درنگ ره به ترکستان میبرند.ضمنا برای آقای محمد رضا لطفی آرزوی عاقبت بخیری میکنم.

از اینکه مرا بی هیچ مرا به حمایت از حکومتی که با خط کش شما هزار سال از عدالت دور شده متهم کردید ممنونم.خواهش میکنم نمونه ای از تقدیس این نظام در نظر ارسالی را به من هم نشان دهید.
فکر کنم به دلیل اینکه هنوز در رابطه با عبدالمحمد شعرانی نقدی ننوشته اید جای شکرش باقی است.
شاید تاملی در سیر انقلاب های اخیر عربی و مقایسه روند و نتایج آن با حوادث بعد از انتخابات ایران به روشن شدن خیلی از این اختلافات کمک کند چون تا شما خود را نماینده اکثریتی که رای خود را به حتم دزدیده و طرف مقابل نامشروع مطلق بدانید("نظامی که هزار سال از عدالت فاصله گرفته") احتمالا شنیدن حرف مخالف و یا ممتنع هم سخت خواهد شد.

حرف آخر ،
شاید تنها قرابت و اقای لطفی در این خلاصه شود که شکایت را پیش نا اهلش نباید برد.
برادر من شایسته نیست هر کس و به هر علتی به کمپین ادعای تفلب انتخابات نپیوست را به مصلحت جویی ، عافیت طلبی و یا تملق گویی متهم کنیم.
-----------------------------------

ولی لازم نیست که اگر کسی باور به تقلب در انتخابات نداشته باشد، چشم به روی جنايت، قتل‌، شکنجه و احکام بی‌حساب و کتابِ بی‌شمار اين دو سال و بازی کردن با مال و جان و عرض و آبروی مؤمنان ببندند. همين‌که تمام جنايت‌ها را زير کاسه‌ی «ادعای تقلب در انتخابات» می‌آوريد به روشنی نشان از تقدیس جنايت دارد. تقديس مگر شاخ و دم دارد؟ چه شد نتيجه‌ی پرونده‌ی کهریزک؟ سعيد مرتضوی کجا رفت؟ چه شد نتيجه‌ی شکایت از سردار مشفق؟ چه شد نتيجه‌ی هزاران پرونده‌ی ديگر دستگاه قضا؟

د. م.

به عنوان یک خواننده ی قدیمیتان متاسفم که نوشته های شما هم به تدریج از انصاف فاصله گرفته و به ورطه ی یک سو نگری و طرفداری متعصبانه از همفکران خویش افتاده اید. به تدریج محتوای عتاب آلود و تهدید آمیز نوشته هایتان به سخنرانی خشم آلود ائمه جماعت شبیه می شود..
آنجایی که همفکران انسان لقب "مردم" می گیرند و مخالفان و حتی منتقدان..
بگذریم..استبداد در پوست و خون ما رخنه کرده
---------------------------

جایی که قرار باشد سخن حق را بگويی، جای ملايمت و مدارا و قربانت شوم نيست آقا. در برابر ظلم و ستم بياد چنان ايستاد که تزول الجبال و لا تزل. از کی تا به حال خروش بر آوردن در برابر نامردمی و ستم و بیداد، اسم‌اش شده است فاصله گرفتن از انصاف؟ این‌جور اگر باشد از همه بی‌انصاف‌تر حسين بن علی است که در برابر بيداد خاموش ننشست. عتاب؟ تهديد؟ یک نمونه از تهدیدهای‌اش را نقل کنيد. و یکی از تهديدهای «ائمه‌ی جماعت» را هم بياوريد و مقايسه کنيد. فهم تفاوت‌اش زياد دشوار نیست.
برای من همه «مردم»اند و بارها درهمین وبلاگم درباره‌اش نوشته‌ام. اگر حوصله و فرصت خواندن ندارید، شتاب‌زده قضاوت نکنيد. بخوانید با دقت و بعد با اين شتاب نظر بدهید.

د. م.

به باور من این وصله ها به تن کسی که خراش هر زخمه اش که روح را به وجه آورده است ، مناسب نیست ،واقیت اینجاست اختلاف آقای لطفی ،و جناب شجریان به سال های پیش باز میگردد ،که جناب آقای شجریان به لطفی میگوید ،که من اینقدر با شما چپها دم خور شدم ،که دستگاه ولایت جمهوری اسلامی من را هم چپ میداند ،و من دیگر حاضر نیستم ،با جناابالی همکاری کنم ،جناب آقای لطفی پاسخ در خور پرسش به آقای شجریان میدهد .
لازم به توضیح است ،که جناب آقای لطفی ،آدم بسیار منضبط و گاهن سختگیری است ،به ویژه در زمینه کار هنری ، و مناسبت اجتماعی است ،به این امید که ،قلم فرسای برخی از دوستان منجر به این نشود ، از این استاد فرهیخته ،رونوشت و یا نسخه ای از گونه ، آقای افتخاری نگر د د.

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد \ آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

به هیچ روی با اظهارات لطفی موافق نیستم و بدون آن که بخواهم شجریان را به دنیاپرستی متهم کنم، جدایی او از اصحاب حکومت را نشانه ی مروت و انصاف و جوانمردی و قدرت گریزی او نمی گیرم. (این ها اگر درست باشند، باید در جای دیگر جستجو شوند.) امروزه کسانی که در دعوای سیاسی ایران، جانب حکومت را گرفته اند، محبوبیت و شهرت خود را تا حد زیادی باخته اند. بنابراین این ور بازار هم چندان بی منفعت نیست. محبوبیت شجریان پس از موضع گیری های اخریش شدیداً افزایش یافت. قدرت امروزه تنها به جانب حکومتگران نیست. شاید هیچگاه هم این گونه نبوده است.

متن بالا را که خواندم بیش از پیش به این نتیجه رسیدم که تعصب وحب و بغض باعث میشود نظر هر مخالفی را تاب نیاوریم. جناح مخالف شما طرف را بی بصیرت میداند و شما طرف را فریب خورده . ولی جالبتر نقد گروهی ا ست که داعیه ازاد اندیشیشان گوش فلک را کر کرده."
يَا أَيُّهَا الَذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُون"َ
من مدعی نمیشوم که شجریان انسان خیرخواهی نیست ولی شما هم حداقل احتمال بده که ممکن است عزت و شرف ایرانی رابطه مستقیم با بی بی سی و صدای امریکا نداشته باشد.
برادر من "فاین تذهبون "
-----------------------------------------
۱. گمان می‌کنم همین که لطفی را سخت‌تر و تندتر از این به عتاب نگرفته‌ایم و هنوز او را صاحب جانی صافی می‌دانيم به خوبی نشان می‌دهد که این سخنان از روی حب و بغض نيست.
۲. هم‌چنين، در همين متن آمده است که بگذارید نگویی لطفی فريب خورده است و بگويیم کم‌لطفی کرده است. پس پيداست که باز هم چنان‌که شما تند رفته‌ايد - فأین تذهبون - ما نرفته‌ايم.
۳. در این نوشته هيچ دفاعی نه از بی‌بی‌سی هست و نه از صدای آمریکا. دست بر قضا این شمايید که برای تخریب ديگران و تقديس نظامی که هزار سال از عدالت فاصله گرفته است، از همه‌ی «بابصیرت‌ها» سبقت گرفته‌ايد و گرنه عزت و شرف دقيقاً به همين است که در برابر قدرت کرنش و تملق نکنيد و اين همان کاری است که لطفی کرده است.
۴. اين‌که که برای لطفی نوشته شده است یکی است از هزاران. کاش همين‌ها باعث شود که جانب کرامت انسان را نگه دارد و شرف آدمی را به گردش قدرت و سياست نفروشد.
د. م.

در اين روزگار اتفاقاتي مي افتد كه من ايراني آرزو مي كردم كاش در جنگل زندگي مي كرديم، در جنگل توانمند به حد نياز از ناتوان بهره مي جويد، از سر سيري كسي را نمي درد، مهمتر از همه در قانون جنگل هم نوع به هم نوع دست درازي نمي كند. دوستان عزيز چرا همه دچار فرامشي كوتاه مدت و بلند مدت شده ايد! بي شك در اين روزگار انتقاد از كساني كه هم توبره مي خورند و هم از آخور و عضو حزب بادند و نان را به نرخ روز مي خورند و حرمت هنر را فداي جيب مبارك و زمين هشتگرد و حضور در بيت امام و دمخوري با جناب صادق طباطبايي از سال ١٣٥٨!! تا كنون مي كنند نشان از پشت كوه و درون جنگل آمدن است! باشد!! درود بر آن كس كه از جنگل آمده است و حقايق را براي تاريخ بازگو مي كند، حتي اگر چونشمايي او را از جنگل آمده خطاب كنيد! 

یکی از دوستان که شاگرد لطفی در مکتب‌خانه بود می‌گفت تو ایام بعد انتخابات تو مکتب‌خانه پلاکاردی زده بودند که حضور شاگردان مکتب‌ در اغتشاشات ممنوعه و چنان‌چه مراجع ذیربط گزارش حضور هنرپژوهان رو بدن، از پذیرفتنشون معذوریم.


متاسفانه جناب استاد لطف خودشون را بسیار سیاسی می‌دونن و معتقدن همه هنرمندا رو ایشون سیاسی کردن، حالا احساس می‌کنم بعد این همه سال و لطمه‌هایی که خوردن خسته ان و خستگی از راه اشتباهی رو که رفتن با این بی‌تفاوتی مثبت در می‌کنن...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats