November 4, 2011

« تونس: آزمونی برای رواداری و تغيير تراز سياست‌ورزی | صفحه‌ی اصلی | ماجرای غدير، قصه‌ی ولايت و مسأله‌ی مشروعيت »

مريد پير مغانم، ز من مرنج ای شيخ

در فرهنگ معاصر ما، به ويژه در فضای به شدت سياست‌زده‌ی امروز، و محيط‌هايی که از فرط بيداد استبداد، خويش و بيگانه متفق به تخريب خويشتن و يکديگرند، يکی از اتفاقات رايج همين است که «سود و سرمایه بسوزند و محابا نکنند». نمونه‌های بسياری دارد اين رخداد تلخ. از آن‌ها که مدام ميان دوقطبی کاذب يا دين يا سکولاريسم در نوسان‌اند و هر دو را به وجه افراط در حد صورت و قشری‌گری می‌ورزند و از لبِ لبابِ پيام انسانی هر دو غافل‌اند بگيرید تا آن‌ها که – درست با منطق همين دو قطبی‌سازی – برخورد مشابهی را با فرهنگ، موسيقی، ادبيات و حتی معماری ما دارند.

چندين بار نوشته‌ام که در اين ميان واژه‌ها از معنای‌شان تهی می‌شوند. به حریم واژه‌ها تجاوز می‌شود. کلمات بی‌سيرت می‌شوند. استخوان آن‌ها را، وجودِ شريف آن‌ها را، با تازيانه‌ی بی‌خردی و تعصب در هم می‌شکنند و چيزی از آن فخامت و شکوه صوری و معنوی‌شان باقی نمی‌گذارند.

يکی از اين واژه‌های بی‌سيرت شده که پياپی به آن تجاوز می‌شود، واژه‌ی «مريد» است. در گفتار رايج امروزی، هر وقت می‌گويند: «فلانی مرید فلانی است»، چه بسا در بسياری از موارد، معنای راستين «مريد» اراده نمی‌شود. در اين توصيف، مريد يعنی کسی که کورکورانه و بی‌خردانه خرد انسانی و کرامت نفس خود را بی هيچ پرسشی و بی‌چون و چرا، تسليم انسانی مانند خود می‌کند که گرفتار همان نقصان‌ها و عيوبی است که هر انسان ديگری با آن دست به گریبان است. این نام‌گذاریِ عمدتاً تحقيرگرانه، البته ظرائف اين لفظ را ناديده می‌گيرد. بسياری از وجوه مثبت آن را به سادگی قربانی می‌کند آن هم عمدتاً به دلايلی که به شدت پيوسته و مرتبط به حوادث سياسی‌اند.

گاهی اوقات، نفس دوستی با کسی، اعتنا کردن به انديشه‌ی متفکر يا فيلسوف – و يا عارف و فقيهی – مترادف انگاشته می‌شود با «مريد بودن». از اين مغالطه می‌توان نتيجه گرفت که پس هر صاحب‌نظر و دانش‌وری که در زمينه‌ی انديشه يا آثار فيلسوف يا بزرگی تبحری دارد، و به او دلبستگی دارد، مريد او نيز هست. این به روشنی مغالطه است. چه بسا يک وجه ظریف‌اش اين است که با سوار شدن بر موج عواطفی قوی، گوینده کوشش می‌کند شخصيت آن‌که گمان می‌رود به او دست ارادت داده‌اند و کسی را که باز هم گمان می‌رود کورکورانه و از سر تقليد ارادت‌ورزی می‌کند، تخريب کند.

گمان می‌کنم فرق فارق و فصل تعيين‌کننده‌ی اراداتی که می‌تواند به فربه شدن جان و خردِ آدمی منجر شود، وجود عنصری قوی از عقلانيت و استقلال فردی و بشری است. در فرهنگ ايرانی ما – به ويژه در ادبيات ما – اين نوع ارادت به وفور وجود دارد، درست هم‌چنان که ارادت منفی نيز کم نيست و ادبيات و گفتار روزانه‌ی ما مالامال از آن است.

دو سوی اين طيف را می‌توان به خوبی در شعر حافظ ديد. وقتی حافظ می‌گويد که:
طفيل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
به روشنی از تجربه‌ای شخصی و دگرگون‌کننده سخن می‌گويد که آدمی را به افقی ورای افق مشغله‌های روزمره و دلبستگی‌های متعارف هدايت می‌کند. با اين تغيير افق است که آدمی می‌تواند بر هر چه که هست، يکسره، چار تکبير بزند و گرد هيچ تعلق بر دامان عزت و کرامت انسانی او نباشد. اين‌جاست که جهان يکسره عشق است و باقی زرق‌سازی: «همه بازی است الا عشق‌بازی». و درست با همين منطق است که همه‌ی هنرها در معرض آفت و عيب حرمان هستند: «هنر بی عيبِ حرمان نيست». و هم‌او اميدوارانه می‌کوشد که دست‌کم عشق بورزد، که چه بسا در اين «فن شريف» دوباره گرفتار سرخوردگی و حرمان نشود.

از سوی ديگر، حافظ به ظرافت و طنز و در عين حال با نقدی گزنده و تازيانه‌وار، ارکان آن ارادت مقلدانه را به لرزه می‌اندازد:
مريد پير مغانم ز من مرنج ای شيخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
اين دستِ ارادت دادن به «شيخ» - يعنی همان که «نشان اهل خدا» که عاشقی باشد در او نيست – همان است که نزد حافظ مذموم است. از اين روست که حافظ سر بر آستان دستگاه و بساط صوفيان فرو نمی‌آورد – به خاطر آفات‌اش که چه بسا يکی از آن آفات تعطيل کردن خرد آدمی باشد. برای حافظ، خرابات و پير مغان از آن رو مهم است که ارادت به او در گرو بساط و دستگاه و تعطيل کردن گوهر درخشان بشريت آدمی نيست:
رطل گرانم ده ای مريد خرابات
شادی شيخی که خانقاه ندارد

اين صورت‌بندی از ماجرای ارادت برای من به قدر کافی روشنگر است. گمان نمی‌کنم برای بيان اين نکته نيازی به تخريب ديگری باشد. برای وصف نکته‌ای فخیم و ارزش‌مند هيچ حاجت نيست به اين‌که به حريم واژه‌ها تجاوز کنيم.

پ. ن. برای اين‌که گستردگی جهان معنا و پيچیدگی مضمون را در تعبيرها و الفاظ «ارادت» و «مريد» بهتر ببينیم، خوب است اين بيت درخشان حافظ:
سرِ ارادت ما و آستان حضرتِ دوست
که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
و هم‌چنين اين بيت سايه، خطاب به محمدرضا لطفی، را نیز در همين بستر بخوانيم:
مريد پيرِ دل خويش باش ای درويش
وزو به بندگی هيچ پادشاه مرو
(828 کلمه)

مطالب مرتبط

بر عکس نهند نام زنگی کافور!

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

غلام آن کلماتم که آتش انگيزد...

عشقِ فرزانگان

زهر بر پوست و زهر در جان

در پندار کمال و خطاکاری آدمی

قال الأستاذ...

Free counter and web stats