July 28, 2011

« پيمان‌شکن به راهِ ضلالت سپرده به... (*) | صفحه‌ی اصلی | از بزمِ سيه‌دستان، هرگز قدحی مستان... »

حساسيت‌زدايی از بشريت

تصویری که ما از انسان، از خودمان، داريم،‌ تصويری است متغير. در اين تصویر، روایت غالب اين است که انسان موجودی است ظلوم و جهول. یا حتی به روايت متعارف و تجربی‌ترش، انسان موجودی است اهل غفلت. در اين تصوير، انسان، کم‌تر تن به دشواری می‌دهد. انتخاب‌های او عمدتاً در مسیری است که زيستن او را آسان‌تر کند نه دشوارتر. در اين تصوير، انسان اهل تجارت است، اهل بده و بستان است.

تصویر ديگری هم از انسان داریم که درست همين تصویر است که مایه‌ی خلق تمام آثار هنری و معرفتی و میراث‌های ارج‌مند بشری است. در این تصوير، انسان اهل ایثار است، اهل عشق است، از ارباب معرفت و بينش است. در این تصوير، انسان به آسانی تن به ستم نمی‌دهد. در اين تصوير، انسان در مقامی ایستاده است که هيچ تجارتی او را از پرداختن به گوهر وجودی‌اش فارغ نمی‌کند. در این تصوير، انسان عاشق است اما فقط عاشق نيست. مغز عاشقيت انسان، در اين نگاه،‌ فرزانگی اوست. اين عشق، به حکمت گره خورده است: اين محبت هم نتيجه‌ی دانش است / کی گزافه بر چنين تختی نشست؟ و اين عشق، اگر نشانی از فرزانگی نداشته باشد، ديوانگی است و بی‌خردی:
حشمتِ اين عشق از فرزانگی است
عشق بی فرزانگی ديوانگی است.

اين دو تصوير را کنار هم نهادم برای اين‌که تتمه‌ای بنويسم بر یادداشت پيشين‌ام. مغز سخن من در يادداشت قبلی‌ام، چيزی نبود جز همان سخنانی که از قاضی شهيد همدان نقل کرده بودم: «ای عزيز! اگر گويم شب و روز جز به معصیت مشغول نيستی برنجی! چه گويی شب و روز جز اين کاری داری که قرب ده هزار هزار دينار هر سال به ظلم به قلمِ خويش قسمت کنی؟ اما اگر مالِ مصالحت است مستحقِ آن نه ترکان‌اند. و هر معصيتی که ترکان بکنند در آن مال و در خرج از آن مال که تو به ظلمِ قلمِ خويش فراهم آورده و بديشان قسمت کرده‌ای تو در آن هم معاصی شريکی. نشنيدی که مصطفا – صلعم – چه گفت: من أعان ظالماً ولو بشطر کلمة کان شريکاً في ظلمه. تا به زبان و قلمِ تو تمام نشود هر کسی از صد هزار، تا هزار دينار، از اين اموال برنگيرد. اگر گويي چون من نکنم ديگری بکند، اين عذر مقبول نبود، که اگر کسی کاروانی بزند و گويد اگر من اين کاروان نزنم، قطاع‌الطريق بر راه هستند که اين کار بکنند، اين نه عذری بود. و اگر ديگران این کار بکنند او را هيچ بزه نخواهد بود، و چون او کند، او را بدان بگيرند. ای عزيز، مصطفا – صلعم – گفت: من غصب شبراً من أرض غيره طوقهُ الله من سبع ارضين يوم القيامة. اين همه جهان که تو به اقطاع بدهی، اگر مالکی بود معين آن‌ را نه عين غصب بود. و آن را که مالکی معين نيست،‌ مصرفِ آن همه درويشان‌اند، هم از درويشان غصب کرده باشی. تو که مُقدمِ صيرفی مثلاً دخل من بردارد، و تو را معلوم گردد که آن مِلکِ من است و مرا هيچ ياری ندهی، و اکنون دعوی‌گونه می‌کنی – اگر چه دروغ است – که تو را با من جانبی هست، درويشی که در دين و دنيا، تو خود او را به هيچ‌گونه نشناسی، پديد بود که او را چه ياری دهی! و آن از بهر مثالی نوشتم و از سر آزادی، و اگر نه من، ای دوست، اين تهاون از بر دارم!».

پيش‌تر در همان يادداشت‌های مربوط به عین‌القضات، انگشت تأکيد نهاده بودم بر سويه‌ی اجتماعی اين سخن عين‌القضات. خواننده شايد اين سخنان را، سخنانی جزم‌انديشانه فرض کند يا کسی ممکن است محبوس تصور خودساخته و روايتی رقیق و ضعيف از اين سخنان شود و بگويد: «پس چون فلانی خطا کرده يا راه باطل رفته يا با اهل باطل دوستی کرده، اصلاً با او حرف هم نباید زد؟» و مغالطاتی از اين دست. ما برای شکستن اين مغالطات، معيار داریم و تجربه‌ی آموخته و اندوخته‌ی بشری و آرمان‌های بلند اخلاقی و انسانی. نمونه‌های دینی‌اش علی بن ابی‌طالب هستند و حسین بن علی و زينب. نمونه‌های عارفانه‌اش حلاج و سهروردی و عين‌القضات همدانی‌اند. بيفزايید به اين‌ها نامِ تمام شهيدان راه آزادی را، تمام پويندگان راه حقیقت و عدالت را.

در نزاع ميان دوقطبی کاذب خشونت و عدم خشونت که اين روزها به دفعات و کرات از آن‌ها ايدئولوژی‌های جزم‌انديشانه‌ای ساخته می‌شود که تمام قابليت‌های هر دو را به تباهی و دلمردگی می‌کشانند، چنان‌که قبلاً نوشته‌ام، اين انگيزه بسيار قوی است که از سياست، حساسيت‌زدایی شود و در واقع از اموری که به شدت سياسی هستند، سياست‌زدایی شود (درست در نقطه‌ی مقابل آن، ارباب قدرت، اموری به شدت طبیعی و روزمره و انسانی و خصوصی را به شدت سياسی می‌کنند و آن‌ها را اسباب گروکشی از شهروندان و ايجاد رعب و تهديد).

در سطحی ديگر، فکر می‌کنم که حتی به مرحله‌ای می‌رسیم که زیر عنوان ميانه‌روی و خلق نکو و «با دوستان مروت و با دشمنان مدارا»، پس از ارايه‌ی تفسير و تأويلی يکسره نامربوط به مضامين اين سخنان، از بشريت ما هم حساسيت‌زدايی می‌شود. گویی ديگر به انسان بودن خودمان هم حساس نيستيم. گويی تن نسپردن به ستم، و سر خم نکردن در برابر ارعاب و استخفاف مترادف است با جنايت يا يک سيئه‌ی اخلاقی و معصیتی کبيره. گويی اگر از بيدادِ بیدادگران سخن گفتی و انذار و تذکری از تو صادر شد، راه را هموار کرده‌ای برای خشم و خشونت و خون‌ريزی و عناد و کين‌ورزی. باور من چنين نيست. فکر می‌کنم اگر قرار بود چنين باشيم، هم از میراث محمدی و تعالیم علوی عميقاً‌ فاصله گرفته بوديم و هم درس‌های واقعه‌ی شورانگيز و عبرت‌آموز کربلا، چيزی جز ياوه‌گویی و پريشان‌سرايی نبود. کمتر کسی است که نداند گروهی که در مقابل حسين بن علی ايستادند – و همان کسی که علی بن ابی‌طالب را ضربت زد – نامسلمان نبودند و بلکه سخت به آيين و روش خود معتقد و مؤمن بودند. آن‌ها هم معبودی يکسان با حسين داشتند. آن‌ها هم ايمان به همان پيامبر داشتند که جد حسين بود و حسين هم بر دين همان‌ها بود. چه چيزی ميان حسين و اردوی مخالف شکاف می‌انداخت و می‌اندازد؟ چه چيزی باعث استقامت زینب می‌شود و ميان او و قاتلان برادرش و ياريگران قاتلان و توجيه‌کنندگان و مشروعيت‌دهندگان به آن بساط فاصله می‌اندازد؟ گمان من اين است که آن ميراث نه تنها امروز هم کارآمد و مؤثر است بلکه تمامی ميراث شيعه به همين‌ چيزهاست. ساده‌دلان به سرعت اين سخنان را اين‌گونه تفسير می‌کنند که پس بايد دست به خشونت و خون‌ریزی زد! ولی مگر حسين دست به خشونت و خون‌ریزی زده بود؟ مگر زينب کسی را کشته بود؟ مگر زين‌العابدین علم مبارزه‌ی مسلحانه بلند کرده بود؟! نه. اما هیچ‌کدام از اين‌ها تن به منطق زندان ندادند. هيچ کدام از اين‌ها بردگی اختياری را نپذيرفتند. هیچ‌کدام از این‌ها از یاد نبردند که چه مقدماتی شالوده‌ی آن همه نامردمی و بیداد را ريخته بود. نکته به همين سادگی است.

اما چرا می‌گويم حساسيت‌زدايی از بشريت؟ بشر، بشر اسطوره‌ای مورد نظر من،‌ بشر ازلی، بشری که رعايت عهد و پيمان می‌کند، معرفت و آگاهی را بر زيستن در عيش و عشرت ترجيح می‌دهد. آن گناه ازلی، خوردن از میوه‌ی معرفت و دانش بود که آدمی را از بهشت نعيم به هبوط در زمين می‌کشاند. بشر، يعنی آگاهی. يعنی تن نسپردن به زيستن حيوانی. يعنی اختیار دانش در برابر هم‌زيستی با شرايط موجود و گريختن از آگاهی. کوشش بسيار می‌کنم که بفهمم چرا عده‌ای به سادگی اين ماجرای روشن را برای خودشان تعبیر و تفسير می‌کنند و نهايتاً راهی را می‌روند که – اگر مؤمن و مسلمان باشند – با تحلیل من، به نفی ميراث مسلمانی و شيعی‌شان ختم می‌شود. وقتی می‌گويم با تحلیل من، به خوبی به اين نکته وقوف دارم که کسانی که خونِ حسين را مباح می‌دانستند خود را کمتر از او مسلمان نمی‌شمردند؛ پس متوجه تفاوت تفسيرها و انتخاب‌ها هستم. مسأله اين نيست که آدمی در چه شرایطی زندگی می‌کند. بسیار کسان هستند که در کنج تنگ‌ترين زندان‌ها، همین امروز و در همين ساعت‌ها، جانِ آزادشان بسی بلندتر و بالاتر می‌پرد از تمام کسانی که در عين آزادی و تنعم هستند در گوشه‌هايی آرام و بی‌درد سر از دنيا. برای آزاد و آزاده بودن لازم نيست کسی بيرون زندان و در عيش و تنعم باشد يا داخل زندان. برای آزاد بودن، بايد بند از پای خرد و بشريت خود برداريم و دست از خودفریبی بکشيم. آزادی يک شرط اوليه دارد: آدمی بايد با خودش بی‌رحمانه صادق باشد. با تعارف و مجامله و توجيه کسی به آزادی نمی‌رسد.

چيزی که اين روزها با خود زمزمه می‌کنم اين دو بيت است:
مرغی که خبر ندارد از آبِ زلال
منقار به آبِ شوره دارد همه سال
گر آبِ حيات را به پيش‌اش آرند
منقار به آبِ شوره دارد همه سال

در روزگار ما، گاهی در جاهايی، اين اتفاق می‌افتد که حاکمان،‌ آرام‌آرام محکومان را به انواع شيوه‌های ارعاب و استخفاف، خو می‌دهند به همين آبِ شوره. وقتی که مذاق آدمی تباه شود، ديگر آبِ شيرين هم به کام او بی‌مزه خواهد بود.
(1458 کلمه)

مطالب مرتبط

پا در کفش ديگری!

فريبِ نفس و فريبِ خويش

تو از آيين انسانی چه می‌‌دانی؟

چون غرض آمد، هنر پوشيده شد

طعم قدرت و تباهی علما

محاربه با خدا

تذکره‌ی تقواييه

Free counter and web stats