January 17, 2011

« مهربانی کی سر آمد؟ | صفحه‌ی اصلی | جمله هيچ بر هيچ... »

گورِ گريه‌ی خاموش...

معنی بعضی حرف‌ها، سنگينی بعضی تعبيرها، مهابت بعضی تصويرها را آدم بايد فقط در یک لحظه‌ی خاص کشف کند. همه‌ی آدم‌ها ممکن است قرآن بخوانند، حافظ بخوانند، يا هر متن الهامی، شاعرانه يا بليغی را تورق کنند. ولی فهم بعضی چيزها و ارتباط بر قرار کردن با بعضی تجربه‌ها تا زمان‌اش نرسد، تا موقع‌اش از راه نرسد، هرگز شدنی نيست. شايد آدم بتواند پرتوی از حال آن لحظه را بيازمايد، ولی برای اين‌که چيزی مثل صاعقه در وجود آدم آتش بزند، بايد وقت‌اش رسيده باشد.

اين تعبير «خاموش گریستن»، اين تصوير، اين تجربه، چيزی بوده است که بارها سر راه‌ام قرار گرفته. بارها اين تصوير را در شعر ديده‌ام – شايد بيش از همه در شعر سايه. اين پنهان گريستن، گريه‌های خاموش و بغض‌های ناشکسته داشتن، کار آسانی نيست. آدمی از درون منفجر می‌شود. بايد چيزهایی را در خود دفن کنی. بعضی چيزها را اصلاً نمی‌شود بلندبلند گفت. بعضی چيزها را شايد اصلاً نشود با هيچ کس در ميان گذاشت. بعضی گريه‌ها از اين نوع‌اند:

سخن به سينه‌ی تنگم نمی‌زند چنگی
که گورِ گريه‌ی خاموش شد سرای سرود

این تصوير را خيلی رساتر از اين سايه در مرثيه‌ی جنگل آورده است:

امشب همه غم های عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن،
گریه سر کن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین!
سر در گریبان، در پس زانو نشسته،
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته،
در پرده های اشکِ پنهان، کرده بالین...

گاهی با خودم می‌گویم برای اين‌که آدم بتواند اين سيل گريه را در خود آرام و خاموش کنم و بگويد که «و من با کوششی پردرد اشک‌ام را نهان کردم»، طاقت بايد داشت. ظرفیت می‌خواهد. فکر می‌کنم که آدم باید بزرگ‌تر از اين بشود و گنجايش بيشتری داشته باشد تا بتواند دندان بر جگر بگذارد و دم بر نياورد. ولی چرا بيهوده آدم تظاهر به شجاعت يا ظرفيت نداشته بکند؟ بگذار بگويند از ضعف است که فلانی های‌های گریه می‌کند. بگذار اشک هم به تردامنی ما بیفزايد. وقتی رسوای همه چيز باشی، چرا رسوای اشک نباشی؟ اما اشکی که تا بيخ گلوی‌ات می‌آيد و از همان جا، باز می‌گردد و زلالی و صفای‌اش، آغشته به خون می‌شود و در دل‌ات، زهر می‌شود و آرام‌آرام مسموم‌ات می‌کند. آن وقت مثل موج وحشی ديوانه‌خويی سر به ديوارهای خيالی وجودت می‌کوبی و هيچ راهی از این تنگنا و بن‌بست به بیرون نمی‌يابی.

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است 
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل

ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه‌های قرن‌ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می‌بارد

شب‌های بارانی
او با صدای گریه‌اش غمناک می‌خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های‌های گریه‌اش در بی کران ِ دشت می‌راند...

اين‌ها را که می‌‌خوانم، از خود می‌پرسم که چرا پس نبايد گريست؟ چرا من که هر بهانه‌ای را برای گريستن دارم، به بند می‌کشم اين دريای اشک را؟ اما نمی‌شود. تقدیر بعضی اشک‌ها، همین پنهان ماندن و پنهان بودن است. بگذار ظاهرش آرامش و لبخند باشد. پنهان کردنِ اشک کار آسانی نیست. کمر آدمی را خم می‌کند... «دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد». اين حال را همان روز رفتن پرويز مشکاتيان هم داشتم. همين که مزه‌ی دهان‌ات تلخ می‌شود و احساس می‌کنی خون در دهان‌ات موج می‌زند. حسی که ديگر گريستن‌ هم نمی‌توان درمان‌اش کند.



(573 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

Free counter and web stats