December 2, 2010

« معارف سايبريه: فضای مجازی به مثابه‌ی ابزار شناخت | صفحه‌ی اصلی | تأملاتی در سخنرانی اردشير اميرارجمند در لندن »

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

برای تدریس جلسه‌ای درباره‌ی آراء و عقاید حميدالدين کرمانی مدتی است که مشغول کاويدن منابع و مقالاتی هستم که مدت‌ها درگیرشان بوده‌ام. در خلال بحث، مسأله‌ی هميشگی و ديرین من درباره‌ی فلسفه و علم نزد مسلمانان دوباره برای‌ام زنده شد. چیزی که من از نسبت فلسفه، الاهيات و علم در زمان کرمانی می‌فهمم اين است که میان این‌ها نسبت و پیوندی ارگانيک برقرار بوده و متکلم يا متأله – در این مورد خاص، داعی اسماعيلی فاطمی – علاوه بر متأله و متکلم بودن، در علوم زمان خود نیز ورود داشته و به آن‌ها وقوفی کامل یا کافی داشته است. دو نمونه از اين‌ها در زمان فاطميان حميد الدين کرمانی و ابوحاتم رازی هستند که علاوه بر «داعی» بودن به هنرها و دانش‌های دیگری نیز آراسته بودند (تعمداً تعبیر داعی را به کار بردم چون «داعی» چیزی است بيشتر از متکلم یا متألهِ صرف). این‌ها علم لغت می‌دانسته‌اند (فيلولوژيست بوده‌اند)، از انديشه‌ها و عقايد غيرمسلمانان آگاه بوده‌اند، اهل فلسفه بوده‌اند، طبيعيات زمان خودشان را خيلی خوب می‌شناخته‌اند و خلاصه دانش دینی‌شان با دانش طبیعی‌شان هماهنگ و هم‌ساز بوده است. مسأله‌ی اين‌ها اين نبوده که نوافلاطونی شوند یا نوفیثاغورثی یا هلنيستی. مسأله ابدا این نبوده است. اين‌ها بيش از هر چيزی توجه داشته‌اند به هم‌ساز کردن دانش دینی‌شان با کيهان‌شناسی و معارف غيردینی زمان‌شان.

اما اتفاقی که در قرون بعدی در جهان اسلام می‌افتد اتفاق غريبی است: پیوند ميان علم دين و علوم طبيعی و فلسفه گسسته می‌شود. در دوره‌های متقدم‌تر، متافيزیک مسلمانان با فيزيک‌شان تناسب داشت. اما از زمانی به بعد،‌ ديگر نه اين‌که احساس کنند نمی‌توانند متافيزيک یا الاهيات‌شان را با طبيعيات هم‌ساز کنند، بلکه متافيزيک‌شان را از فيزيک و طبيعيات پاک مستغنی می‌دیدند. نظريه‌ی قبض و بسط سروش به زبانی ديگر به همين معضل اشاره دارد. که متافيزیکی بر پايه‌ی طبيعیات جديد نداریم. این کار البته کار آسانی نيست. مدعی هم در اين زمینه فراوان است. در مطالعات اسلامی هم امروز بسیاری از آکادميسین‌ها هم‌چنان تمایل به کاويدن بايگانی‌ها یا آثار باستان‌شناسانه دارند (آثار اساتيد و دانشورانی از جنس مادلونگ از همين طبقه است). البته اين نوع آثار خلائی را پر می‌کنند و بی‌شک ارزش‌مندند ولی هنوز اثری خلاقانه يا زاينده از اين نوع پرداختن به مطالعات اسلامی حاصل نمی‌شود.

استاد بزرگواری برای من نقل می‌کرد از داوری ملاصدرا درباره‌ی ابن سینا. ملاصدرا ابن سينا را ملامت می‌کرد که چرا به علوم طبیعی می‌پرداخته و سراغ پزشکی و قاروره گرفتن و بول بیمار مشاهده کردن می‌رفته است. از نظر او، شأن فيلسوف اجل از آن بوده که به طبيعیات و علوم تجربی بپردازد. نزد او، فيلسوف کارهای مهم‌تری دارد و بايد طرح‌های عظیمی پی بیفکند که این دانش‌ها پيش‌شان خرد و حقير می‌نموده است. این همان نقطه‌ی انحطاط و زوال انديشه است.

البته فقط مسأله‌ی ما اين نیست که کسانی که به علم دين می‌پردازند عمدتاً شناختی از دانش‌های غيردينی ندارند و وزن و اعتباری برای‌شان قايل نیستند. این نکته را هم می‌فهمم که به هر حال شاخه‌های دانش چندان فراوان و پربار و گسترده شده‌اند که از وسع و طاقت يک فرد خارج است که از هر حوزه‌ی دانش اطلاع داشته باشد ولی دست‌کم می‌توانند در همان حوزه‌هایی که شناخت از آن‌ها برای وسعِ آدمی میسر است، اهل تفحص و کوشش باشند. از این سو، چه بسا مثلاً ميان مسلمانان و متدينان، دانشمندانی باشد در حوزه‌های غيردينی، مثلاً پزشکی، فيزیک، شيمی، رياضی و الخ که در اين علوم زبردست‌اند اما وقتی در احوال همین عده نظر می‌کنی، می‌بينی که دانشِ دینی‌شان چیزی است در حد ابتدایی و سواد عاميانه و حداکثر دانشِ رساله‌ای و فقهی. و هم‌چنان کمتر کسی را پيدا می‌کنيم که علاوه بر مبرز بودن در رشته‌ی علمی غيردینی‌اش، غوری در دانش‌های دینی به شکل امروزی‌اش – مشخصاً در چهارچوب علوم انسانی روز – داشته باشد.

فکر می‌کنم اين ایده را بايد بسیار جدی گرفت که چه نسبتی می‌توانيم میان دانش دينی و دانش غیردینی برقرار کنيم و چگونه معرفت دینی امروزی ما می‌تواند متأثر از معارف غيردینی ما باشد؟ کلید زايندگی و خلاقیت دوباره‌ی تمدن امروزی بشر – و نه تنها مثلاً مسلمانان – در اين است که بتوانند فضای علمی دینی را از تکرار و خمودگی بيرون بکشند تا بتوانند سر پای خود بايستند و با اعتماد به نفس با علوم غيردينی مشغول داد و ستد شوند. این کار نشدنی نيست. زمینه‌ی کار هم فراهم است. از دانش‌های مختلفی هم می‌توان بهره جست. امروز با یکی از دوستان دانشورم، نادر البزری، درباره‌ی همین موضوع گفت‌وگو می‌کردم. او مقاله‌ای دارد که در مجله‌ی فلسفه‌ی تطبیقی منتشر شده است با عنوان «هزارتوی فلسفه در اسلام» که مقاله‌ای است خواندنی و درخور تأمل (کل مقاله در همان لينکی که دادم موجود است).

درباره‌ی اين موضوع بیشتر خواهم نوشت،‌ اما این قلم‌انداز و سیاه‌مشق برای آغاز بحث کافی است. اميدوارم دوستان ديگر اهل فضل هم مددی کنند که بتوان بحث را پی گرفت.
(788 کلمه)

مطالب مرتبط

بر عکس نهند نام زنگی کافور!

غلام آن کلماتم که آتش انگيزد...

عشقِ فرزانگان

زهر بر پوست و زهر در جان

در پندار کمال و خطاکاری آدمی

قال الأستاذ...

حکايت هم‌‌‌چنان باقی...

نظرها (3)

کتاب "ملاحظات فلسفی در دین علم و تفکر "از آرامش دوستدار و هم چنین دیگر آثارش ،این بحث را در زبان فارسی تمام کرده و برای شروع بحث باید از آنها گذشت.برایم جالب است که روشنفکران ایرانی به گونه ای حرف میزنند که انگار کسی به نام آرامش دوستدار در فارسی مطلبی ننوشته.

به اعتقاد من زمانی که فیزیک و متافیزیک ارتباط تنگاتنگی داشتند به این دلیل بود که ماهیت هر دو تقریباً یکی بود یعنی بیشتر جنبه نظری داشتند. امروز دیگر هیچ کدام با دیگری نسبتی ندارد. مگر اینکه امروز دین را نیز تجربی کنیم تا ماهیتاً مشابه علم شود. البته در آن صورت دیگر شاید دین به معنای معمول نباشد. شاید روانشناسی یا علوم اجتماعی صورت مدرن دین باشند! الله اعلم!
-------------------------

به نظر من مسأله اصلاً اين نيست. یعنی همان مثال ملاصدرا و ابن سينا تصویر خوبی از مشکل را نشان می‌دهد. فیزيک و متافیزیک هرگز ماهيت يکسانی نداشته‌اند. من هم هرگز اعتقاد ندارم ماهيت اين‌ها يکی است. ولی معارف دينی و غیردينی هميشه در هم اثر داشته‌اند و دارند. و هم‌چنان می‌توانند تأثیر متقابل داشته باشند. دین به معنای معمول اگر همين دینی است که در رسانه‌ها مطرح است و عموم مردم به اسم دین می‌شناسند، طبعاً مقصود من نيست. با اين معيار خيلی از اين آدم‌هايی که اسم بردم اصلاً از دین خارج‌اند.

روانشناسی و علوم اجتماعی مدرن هم صورتی از دین نیستند. دین، دین است و علم علم. تمام بحث حفظ ارتباطی زنده و ارگانيک ميان اين دو است بدون اين‌که يکی در نفی دیگری بکوشد يا قرارش اين باشد که ديگری را از ميدان به در کند. هر کدام از این‌ها به نيازی در حوزه‌ای پاسخ می‌دهند.

ولی همان دو جمله‌ای اول‌ات، مبنای خوبی برای ادامه‌ی بحث است: ۱) این‌ها هيچ وقت بحث نظری صرف نبودند - هم در علم دین و هم در علوم غيردینی؛ شواهد تجربی فراوانی حکايت از همين موضوع دارد. ۲) اين صورت‌بندی، پيش‌فرضی هم دارد و آن اين است که اين‌ها بالاخره یک جايی گذارشان به هم افتاده و دیر يا زود از همان اول قرار بود راه‌شان جدا شود و يکی منادی توسعه،‌ آبادانی، پيشرفت و غیره باشد و ديگری نظری و متافیزیکی و اسطوره‌ای و فارغ از اين واقعیت‌ها. یا مثلاً بگويیم که دير یا زود دين از علم قرار بود عقب بيفتد که هيچ شاهدی بر اثبات یا مدلل کردن‌اش نداريم.

خلاصه این‌که مدعای اين یادداشت اين نیست که دین را باید تجربی کنيم. حاشا و کلا. ابن سينا هم هرگز نمی‌گفت دين را بيايید تجربی کنیم. مقصود خيلی روشن است: علم‌ورزی ابن سينا نسبتی با دین‌ورزی او داشت به اين معنايی که نگاه او را به دین تغيیر می‌داده و از جمود بيرون می‌آمده. به نظر من اگر مقاله‌ی نادر را به دقت بخوانی، پاسخ بعضی از اين پرسش‌ها را می‌‌توان در آن یافت.

د. م

د. م.

داریوش عزیز! تا حد زیادی حرفت رو قبول دارم ولی تاجای که من می دونم و می فهمم، این اتفاق دور افتادگی متافیزیک از فیزیک نه مختص جهان اسلام که مشخصه عصر روشنگری به معنای کلی کلمه است. به بیان ساده «فیزیک»، به معنای هرآنچه متافیزیک نیست، اون قدر پیچیده شد که دیگه عملا نمی شد هم فیزیک رو داشت و هم متافیزیک رو. بگیر بیا تا دوران مدرن که دیگه همین فیزیک هم به طرز وحشتناکی تخصصی می شه. ...
------------------------

به نظر من احيای اين پیوند نه کار محالی است و نه کار نامطلوبی. هم شدنی است و هم مطلوب. ولی کار خیلی سختی است.

د. م.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats