September 10, 2010

« تشخص قدر! | صفحه‌ی اصلی | فرصتِ بيداد »

بُرد و باخت؛ در اهميتِ چشمِ مسلح داشتن

به تازگی مقاله‌ای در کلمه منتشر شده است با عنوان «جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی‌بخش بر ترازِ «دیگری»». این مقاله را باید چندین بار به دقت خواند. اما ساده‌ترين و روان‌ترین بیان از نکته‌ی کلیدی اين مقاله همان چيزی است که میرحسین موسوی گفته است که پيروزی ما شکست ديگری نيست. چنين نيست که در اين بازی یکی ببرد و يکی ببازد. درک و پروراندن اين نکته هم کوشش می‌خواهد و هم دلیری. کوشش می‌خواهد چون پرده برداشتن از لایه‌های عمیق‌تر اين مضمون کار آسانی نیست. دلیری می‌خواهد چون برای رسيدن به اين موضع، ناگزیر باید از برخی مواضع عبور کرد. مهم‌ترین عبوری که باید رخ دهد، عبور از قالب‌های تنگ و بسته‌ی ايدئولوژیک است.

اين روزها، به ويژه در تب و تاب گير و دارهای پر فراز و فرودِ سیاسی کشورمان، اين مسأله هم‌چنان مطرح است که آینده‌ی جنبش سبز چی‌ست؟ وقتی از جنبش سبز سخن می‌گويیم، دست‌کم در نوع نگاهِ صاحب اين قلم، از حرکتی صحبت می‌کنيم که فراگیر است و کانون اصلی و محوری آن به رسمیت شناختن ديگری است. اين مضمون به بیان‌های مختلفی تا به حال طرح شده است. ‌هم‌چنين وقتی از جنبش سبز سخن می‌گوييم، ناگزیر باید متری اخلاقی نیز داشته باشیم که به سوی موضع‌گیری‌های خام، جنين‌خويانه و تعصب‌آلودی نيفتيم که ترجيع‌بند اصلی همه‌شان تنابز به القاب است (اگر بخواهيم از تعبیری قرآنی استفاده کنیم). جای هیچ تفصیلی نيست که از همه سو، آن‌چه که به عنوان جنبش سبز و با نام میرحسین موسوی شناخته شده است، آماج طیفی از طعنه‌ها، ترش‌رويی‌ها و خشونت‌های زبانی و عملی است؛ کافی است ببينیم از همین لفظ «سبز» چه مشتقاتی که نساخته‌اند و چه کينه‌ها و دشمن‌کیشی‌هايی که در این تعابیر نيست.

من جنبش سبز را حرکتی انسانی می‌بینم ولو در بادی نظر، نقطه‌ی آغاز ظاهری‌اش در یک رخدادِ سياسی کلید خورده است. در این حرکت انسانی، خودِ آدمی و شأن و کرامت او امری است محوری. آدمیان متفاوت‌اند و تنوع دارند. این يک واقعیت است اما از نفسِ اين توصیف (از واقعی بودن تنوع و تکثر آدميان)، ارزش کثرت‌گرايی و جدی گرفتن دیگری و غیر به طور بدیهی و طبیعی متولد نمی‌شود. جدی گرفتن اين ارزش، جهد و رياضت می‌طلبد. در مواردی از اين جنس است که نیاز به چشمی مسلح برای تبيین کردن اوضاع داریم. کم نیستند کسانی که به اوضاع موجود نقد دارند و به زبان‌های مختلف و با مواضعی متفاوت جويای سنجش و تغيير اين وضعیت هستند. اما خطری که همواره ما را تهديد می‌کند يا معضلی که پيوسته با آن دست به گریبان‌ايم استمرار همین نگاه استبدادی است که دايماً از صورتی به صورت دیگر تغيیر شکل می‌دهد و از لباسی در لباس دیگر می‌رود. روزگاری، اين استبداد و بیداد در لباس پادشاهی و سلطنت، بر آدمیان ستم می‌کرد. امروز در لباس دین رفته است و صنفی روحانی برای خود امتيازی خداداده قایل می‌شود و آن را مستمسک بیدادگری می‌سازد. اما بيداد و استبداد منحصر در همین دو نيست و صورت‌های بسیاری دارد. چنين نيست که اگر از سلطنت پادشاه و ولايت صنف روحانی (که بیش از هر چیزی برساخته‌ای است که سخت شبیه نمونه‌ی مسیحی‌اش در کليسای کاتولیک است) رها شديم، دیگر به خورشید رسيده باشیم و غبار آخر شده باشد. این خطر دیگری‌سازی و غیریت‌تراشی همواره ما را تهدید می‌کند.

ذهن‌های ساده‌انديش گمان می‌برند که با نقد کردن نظام پادشاهی یا افشای تباهی‌های سلطنت ايدئولوژيک دین‌ورزان مهم‌ترین مانع سعادت نوع بشر و رهايی ایرانيان از میانه برداشته می‌شود. این خام‌انديشی است و تشخیص غلط صورت‌مسأله است. نقد نظام‌های سياسی ناکارآمد، لزوماً نتيجه نمی‌دهد که نگاه منتقد آن‌ها برتر یا بهتر است یا صاحبِ حقی است. قطعه‌قطعه کردن آدمیان و جهان و مرز کشیدن ميان حق و باطل هميشه از سوی چهارچوب‌های ذهنی دين‌ورزان صورت نمی‌گیرد. دست بر قضا، مهیب‌ترین خط‌کشی از سوی اردوی مخالف رخ داده است و هم‌چنان پرزورتر از هميشه، به ويژه در این روزگار دشوار، پيش‌تاز صحنه‌ی سخن و عمل سياسی است. این هم البته نتیجه نمی‌دهد که آن سوی دیگر حق است یا همه چیزش درست است – شما بخوانید آن اردوی رقیب یا مخالف و مدعی سکولاريسم؛ به معنای همين سکولارهای متعارفی که کمابيش برای ایرانی‌ها معنای نسبتاً روشن و مشخصی دارد ولو از لحاظ نظری و روشی سخت درخور نقد باشد.

برای این‌که اين مضمون را به زبانی رساتر و گویاتر تصویر کنم، متوسل به دو بیت از مثنوی بانگِ نی سایه می‌شوم:
آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو يکسو شود
معنا ساده و صریح است. ما به طور طبیعی در برابر خود دشمنانی را شناسايی می‌کنیم و فکر می‌کنيم که دير یا زود هر که درست مثل ما نينديشد يا بايد از صحنه خارج شود و خفت و خواری ببيند و يا اگر هم نابود و مضمحل نشود، دست‌کم باید امتيازهايی کمتر از امتيازهايی داشته باشد که ما داریم. اگر دقت کنید در این معنا هیچ تقسيم‌بندی دینی و سکولار، کمونيست و سرمایه‌دار يا لیبرال نیست. این مضمونی انسانی است. فرقی نمی‌کند که دین‌داران رو به اين شيوه‌ی مردم‌ستیزانه بیاورند یا سکولارها. هیچ تضمینی هم وجود ندارد که اين استعداد، قابلیت و تمایل در یک گروه بیشتر از دیگری باشد و گروهی دیگر بری از اين وسوسه یا تمایل باشند. اين وسوسه به یک اندازه ميان آدمیان توزیع شده است. بهره‌ی هیچ کدام از ما، از این میل به استبداد و دیگری‌تراشی و غیرت‌سازی، کمتر از بهره‌ی دیگری نیست. ما همه میل به تبعیض داریم و اين وسوسه به صورت‌های مختلفی گريبان ما را می‌گیرد. این‌جاست که چشمِ مسلح داشتن به کار آدمی می‌آيد. با چشم و گوشی بی‌سلاح و ساده وارد اين ميدان شدن، نتیجه‌اش این می‌شود که سرسپرده و سودایی يکی از این اصناف و طبقات شويم و گشودگی خود را به روی تحمل و مدارا از دست بدهیم یا گمان کنيم که مايیم که نماينده‌ی ارزش‌هايی هستيم که هرگز در خيال ديگری هم خطور نمی‌کند. و همين انديشه‌ی انحصار ارزش‌هاست که ويرانگر است. فرض کنید که يک فرد دين‌دار مدعی شود کلیدی‌ترین ارزش اخلاقی اجتماعی و سياسی در دست ماست و دیگران از آن بی‌بهره‌اند. يک فرد سکولار هم دقیقاً می‌تواند چنين باشد – چنان که هست و نمونه‌های‌اش بی‌شمارند. یک فرد کمونيست هم به همين شکل و يک مدافع سرمايه‌داری هم وضع بهتری ندارد. قلب مسأله در وضعيت وجودی آدمی است.

در این بازی، هر جا که هدفی برای خود قرار داديم و در آن گروهی از آدميان را محروم از همان امتیازهایی کردیم که برای خود قایل‌ايم، مگر این‌که آن‌ها هم به رنگ و هيأت ما در آيند يا باورمند به عقاید و ايدئولوژی‌های ما شوند، باخته‌ايم. بی‌هيچ تعارفی باخته‌ایم. و این عظيم‌ترین شکستی است که می‌تواند به ما برسد.

من فکر می‌کنم جنبش سبز، چنان‌که من آن را می‌فهمم، قابلیتی ژرف برای پروراندن اين معنا دارد. و هم‌چنان در ميان تولیدکنندگان انديشه‌ی به رسميت شناختن دیگری، ميرحسین موسوی اگر تنها رهبر سياسی نباشد، دست‌کم در شمار معدود رهبران فعال سیاسی است. نادیده گرفتن جنبش سبز و ميرحسین موسوی، اولین گام آگاهانه است به سوی حذف و آبیاری کردن بذر ديگری‌سازی و غیریت‌تراشی. خودِ جنبش سبز هم اگر به همین دام بیفتد و سایر نیروهايی را که اندیشه‌ی حذفی ندارند و از گشودگی و گفت‌وگو استقبال می‌کنند و در عمل «دیگری» را جدی می‌گیرند، ناديده بگیرد، به سرنوشت مشابهی دچار خواهد شد و همين آغاز شکست است. لذا اين مفهوم به رسمیت شناختن ديگری، تيغی است دو دم و برّان. در زبان آسان است از آن سخن گفتن. همه می‌توانند مدعی آن شوند و سخنانی خوش‌آب‌ورنگ و دلربا در مديح آن بگويند. اما در عمل است که پای گويندگان لنگ می‌شود. آن‌جاست که بايد دید چقدر انسانی باقی می‌مانند و چه اندازه رويکردِ انسان‌گرايانه بر جهت‌گیری‌های دیگری‌تراش،‌ تحقيرآمیز و ایدئولوژیک غلبه می‌کند.

(1270 کلمه)

مطالب مرتبط

تأملاتی در سخنرانی اردشير اميرارجمند در لندن

تصوير متين سبز

نشانه‌های بحران عميق مشروعيت و احساس عدم امنيت روانی

فرصتِ بيداد

ستيزه‌جويان نئوکان صف‌آراسته در ‌برابر جنبش سبز و منافع ملی ايران

چشم‌اندازهای جنبش سبز و بديل سياسی درون‌زا

منافع ملی ايران:‌ تعبير ايرانی يا نئوکانی؟

نظرها (3)

حقیقت اینه که حق با شماست.هنوز خیلی از کسانی که دم از تاب تحمل اندیشه ی مخالف می زنند منظورشان این است که نمی کشیم شان و حق حیات دارند ولی اکثریت مان پای عمل می لنگیم و امتیازاتی به واسطه آنچه هستیم طلب می کنیم یا به واسطه ی آنچه که نیستند از ایشان سلب می کنیم.ریشه یابی دقیقی کردین که این مکتبی و ایدئولوژیک نیست بلکه از آدمی نشات می گیرد.من تاکنون به این مساله به این شکل نگاه نکرده بودم.جالب بود.متشکرم از دیدگاه جدیدی که به من دادید.ولیکن یک سوال برایم مطرح شد که در صورتی که بنا بر این باشد که لزوما یک تفسیر یا برداشت خاص و یا اندیشه و مکتب حقانیت و مشروعیت نداشته باشد آیا دچار نوعی اباحیگری و نسبی گرایی نمی شویم؟و اگر بلی آیا این اباحیگری و نسبی گرایی مضر نیست؟
-------------------------

نه. اين همان قصه‌ی قدیمی است که در ایران بر سر آراء سروش هم به پا شده است. مشروعیت مطلق نداشتن يک تفسیر خاص به اين معنا نيست که پس هر چيزی رواست. سؤال دوم هم در ضمن همین جواب داده می‌شود دیگر. مشروعیت مطلق و محض نداشتن يک نظام فکری به این معنا نيست که میان پیروان عقايد مختلف مشترکاتی متفق عليه هم نمی‌تواند وجود داشته باشد. من تعبیر اباحی‌گری و نسبی‌گرایی را هم به کار نمی‌برم چون اين دو تعبير بیش از آن‌که توصیف یک وضعیت باشند، به مثابه‌ی ناسزا به کار رفته‌اند و برای تخریب شخصيت افراد. اگر تعابیر بهتری پیدا کنیم شاید بشود راحت‌تر درباره‌شان حرف زد.

د. م.

ممنون از جوابی که دادید.

دو نکته:

۱. پس اگر(برای مثال) آقای ایکس تفسیر خود را از اسلام و قرآن داد و بر طبق آن خونریزی و خشونت را در سراسر سرزمین ایگرگ پراکند، نباید بگوییم تفسیر ایشان نامشروع است؟‌ من هم معتقد به آنچه شما می گویید (که تنها یک تفسیر مشروع باشد) نیستم. ولی آخر بی در و پیکر که نمی شود. در این مورد خاص آقای ایکس تکلیف عامه مردم چیست؟‌ همه که مثل شما دانشمند و فکور نیستند؟ یا نمی توان به آنها گفت یالا تعقل و تفکرکنید و تمام مغلطه های منطقی آقایان را پیدا کنید تا هدایت شوید. همین روش تعقل و تفکر هم باید آموزش داده شود. کار کیست؟‌

مسئله اینست که در دین کاتولیک تفاسیر متعدد هست، ولی تفاسیر افراطی قطعا محکوم می شوند. برای مثال امروز روز غیر ممکن است که شما کشیشی پیدا کنید که رفتار این پاستور(به اصطلاح پروتستان) آتشزننده قرآن را داشته باشد و مورد شماتت یا ِطرد ارباب کلیسا قرار نگیرد. البته پیشفرض و prejudice در مورد اسلام دارند.

نکته ۲. بای اینکه این مبحث اصلی نیست بگذارید اینرا بگویم که اینکه مذهب کاتولیک بین دین و دنیا یا بین جسم و جان تعارض شدیدی می بیند را هم خریدار نیستم. هر چه که هست، تمدن امروز غرب از دل همین کلیسا بیرون آمد. اینکه چنین تمدن دنیایی از چنین دین غیر دنیوی بیرون بیاید هم بی دلیل نیست: ۱. توجه به دنیا در این مذهب (و چگونه به دنیا بی توجهی کنند وقتی خدا در این دنیا متجسم شده است).
۲. نظم و ترتیب وسیستم و سازماندهی (که از کلیسا به جوامع غرب منتقل شده).

بله، مسئله رهبانیت و اینها مسئله جدایی است. ولی تا زمانی که کسی کشیش یا راهب و راهبه نشده است، کاتولیک ها(ی باورمند) این دنیا را خیلی بیشتر از ما مسلمانان جدی می گیرند.


-----------------------

خوب اين‌ها نياز به بحث مفصل دارد ولی فقط به اختصار بگويم که از آن‌چه من گفتم نمی‌شود نتيجه گرفت پس هر کس هر چه دلش خواست بگويد. درباره‌ی نکته‌ی دوم، مسأله خریدار بودن شما نيست. مسأله ساده است: يک کشیش کاتولیک را نشان بدهيد که ازدواج کند! بقیه‌اش پیشکش. اما چنان که عرض کردم بحث من درباره‌ی مسیحیت نيست. اجازه بدهید اين گفت‌وگو باشد برای يادداشتی دیگر.
د. م.

من متوجه منظورتان در مورد ولایت روحانیان که "سخت شبیه نمونه مسیحی اش در کلیسای کاتولیک" است نمی شوم. به نظر من این کلیسای کاتولیک هم شده مرغ عزا و عروسی که هر کسی رد می‌شود یک لگد هم به اینها می زند. البته آنها هم "بدی" های خود را داشته و دارند، به مصداق "من شر ما خلق،" دین مسیحیت هم بی بدی نیست. ولی اگر روحانیت مسیحی را از کلیسای کاتولیک حذف کنیم، مراسم عشای ربانی را حذف کرده ایم، که در نتیجه خون و بدن مسیح (که حضور کلمه و لطف خدا برای مسیحیان است، همانگونه که قرآن برای ما مسلمانان است) را از آن دین حذف کرده ایم. دیگر چیزی باقی می ماند؟

ولایت روحانی به معنی که آقایان در ایران می گویند هم  
در دین مسیحی به آن صورت نیست چون اصولا دین معنوی است و نه دین فقیهانه. البته مانع از این نشده که در برهه ایی از زمان پاپ ها و کشیشان از موقعیت مذهبی خود سواستفاده کنند، ولی به نظر من وضع امروز ما مسلمانان هزاران بار بدتر وضع امروزو دیروز آنهاست (که از اشتباهاتشان رسما توبه و عذر خواهی می کنند و حداقل می توانند به یک مرجع متمرکز مذهبی برای محکوم کردن سواستفاده ها و خشونت های به اسم دین که با قدرت سیاسی  هم آمیخته نیست مراجعه کنند). مشکل روحانیت مسیحی مشکلی درون مذهبی است ولی برساخته نیست و نسبت به کل ساختار مسیحیت سازگار است.
ولی مشکل مسلمانان همان مشکل همیشگی است: چه تفسیری از اسلام تفسیر مشروع و مقبول است، و چه ساختاری برای
عموم مسلمانان برای تشخیس سره از نا سره وجود دارد. البته ولایت روحانیت در اسلام برساخته و با دین اسلام ناسازگار است. دوست دارم نظر شما را راجع به این مسئله بدانم.

-----------------------
بله. فرمایش شما درست است که با هم فرق دارند. اما شباهت‌هایی دارند که قابل انکار نیستند. به هر حال کاتولیسيسم با مذهب پروتستان فرق‌ها دارد. روحانیتی که ادعا می‌کند لباس‌اش لباس پیامبر است و مثلاً میان یک نفر روحانی و آدم عادی تفاوت می‌گذارد صرفاً به خاطر پوشيدن لباس خاص یا تعلق به طبقه‌ی خاص، يک چیزی است شبیه همان روحانی مسيحی که به محض اين‌که آن لباس را پوشید و به آن صنف پيوست ناگهان قداست پيدا می‌کند. در ضمن بنده «لگدی» به آن‌ها نزدم. توصیف کردم. همان چیزی که اعتقاد و باورشان بود گفتم نه بیشتر. مسأله‌ی من با کاتولیک‌ها بر سر همان تعارض شدیدی که ميان دین و دنیا و جسم و جان دارند، است. در ضمن اين‌جا مسأله‌ی ما اصلاً مسيحيت نیست. اين بحث جدايی است که می‌شود جای دیگر درباره‌اش نوشت.

سؤال شما هم خودش اصل مسأله است. وقتی بگويیم چه تفسیری مشروع است یعنی «يک» تفسیر (حالا سخاوت کنيم بگوييم «چند تا») تفسیر هست که مشروع است و بقیه نامشروع و باطل. خوب با کدام معیار؟ ما چطور می‌توانیم به خود این حق را بدهیم که فقط بعضی از تفاسیر را مشروع اعلام کنیم و بقیه را نامشروع؟ من درباره‌ی این نکته در همین وبلاگ بارها نوشته‌ام. شايد خوب باشد همه را زیر یک دسته‌ی خاص بیاورم تا هم کار شما و هم کار خودم راحت شود. من معتقد نيستم که تنها تفسير و برداشت يک مذهب خاص مشروعیت و حقانیت دارد و بقیه همه گمراه‌اند و در راه باطل. خلاصه‌ی نظر من این است.

د. م.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats