November 12, 2009

« موج سبز آزادی: چشم در چشمِ مغاک! | صفحه‌ی اصلی | طهارت‌نامه – ۵ »

کی مهربانی بازخواهد گشت؟

مضمون و مغز یادداشتِ پیشين‌ام به گمان خودم بسیار روشن و صریح بود. از عمده‌ی نظرهای شفاهی و کتبی‌ای هم که دریافت کرده‌ام به همين استنباط رسیدم که خوانندگان عمدتاً ملتفت نکته‌ی اصلی من هستند (و تشخيص‌ام در این‌که آن راه و روش خطاست، تشخیصی صائب بوده است). با تمام این‌ها، ذکر این نکته خالی از فایده نیست که مدار و محورِ آن بحث دفاع از حداد عادل نیست، بلکه دفاع از حقیقت است. آن‌که در این میانه‌ مظلوم افتاده حداد عادل نیست که اين روزها عدالت و اخلاق را قربانی سیاست و قدرت کرده است، بلکه حقیقت و اخلاق است که در منازعات سياسی و کوته‌بینی‌ها، خامی‌ها و شتابزدگی‌های این روزها قربانی شور و هیجان و خشم و کین شده است. مهم نیست که آن‌که این جفا در حق او می‌شود حداد عادل است یا کسی دیگر. مهم نیست جايی که اصول اخلاقی زیر پا گذاشته می‌شود، متعلق‌اش سبز باشد يا غیر سبز. مهم نيست که هنگام این زیر پا نهادن اصول اخلاقی، دوست ما صدمه می‌خورد یا دشمنِ ما. اصل فعل است که ناپسند است. همان لغزش نخستین است که مذموم است، نه اين‌که اکنون تیر در سينه‌ی که می‌نشيند.

بعضی از دوستان و بزرگان اهل دانش، با حسن ظن و ادب، متذکر شدند که هر چند اصل نکته‌ای که باید گوشزد شود، بسیار مهم است و تذکار اخلاقی مهمی برای جوانان ماست، خوب‌تر آن است که در طرحی کلی‌تر که سطح بحث را از اين موضوع خاص بالاتر ببرد، به صراحت بيشتری، اصل نکته را دوباره طرح کنم. لذا برای دفع این شبهه، خوب است به قوتِ تمام تکرار کنم که باور من اين است که بر سر اصول اخلاقی به قدر مثقال ذره‌ای کوتاهی و سازش نباید کرد. نمی‌توان گفت که اکنون که به پاره‌‌ی بزرگی از ایرانيان ستم می‌رود، برای دفعِ ستمِ ستم‌کار می‌توان رضا داد به نقضِ اصول اخلاقی‌. حتی اگر فرض کنیم که در اين زیر پانهادن اخلاق، غايتی بزرگ‌تر مد نظر است و آن هم دفعِ ستمِ ستم‌کار است، باز هم اجازه نداريم پا از دايره‌ی ادب و اخلاق بیرون نهیم. این هدف، خیر کثیر نیست بلکه منجر به شری کثير خواهد شد و همواره می‌توان نقض اخلاق را به همین شیوه توجيه کرد. اخلاق هم برای ما خوب است هم برای دشمن ما. حداد عادل با سخنانی که این روزها گفته است، هم به خود جفا کرده است و هم به ما. اما بگذارید وارد آن مرحله از بحث نشوم و به همین مقدار بسنده کنم که اگر هم حداد عادل اهریمن می‌بود (که باور دارم در اين بازی از هيچ کس نبايد اهریمن ساخت)، باز هم ما اجازه نداشتيم و نداریم که متوسل به دروغ‌گويی و شبهه‌افکنی‌های باطل و نقض ابتداييات اخلاقی شويم (شواهد آن‌چه را گفته‌ام در نوشته‌ی پيشين آورده‌ام).

چند روزی پيش‌تر که در محضر سايه بوديم، مشغول تورق «آينه در آينه» بودم و رسیدم به شعر «بر سوادِ سنگفرشِ راه». شعر، شعری است انقلابی و خشم‌آلود. همان لحظه با خودم می‌انديشيدم که باید الآن از او بپرسم که اکنون هم چنین شعری خواهد سرود؟ يا آن وقت که چنان شعری سروده بود، پای عمل که می‌رسید تا کجا می‌رفت؟ بيايید شعر را با هم بخوانيم. شعر اين است:
با تمام خشم خویش
با تمام نفرتِ دیوانه‌وار خویش
می‌کشم فریاد
ای جلاد!
ننگت باد!
آه هنگامی که یک انسان
می‌کشد انسان دیگر را
می‌کشد در خویشتن
انسان بودن را
بشنو ای جلاد
می‌رسد آخر
روزِ دیگرگون
روزِ کیفر
روزِ کین‌خواهی
روز بار آوردنِ این شوره‌زارِ خون
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویرِ خشک
بارور خواهد شد از گل‌های نفرین
آه هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلب‌ها می گیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیزست
و خروش خلق
هنگامی که می‌پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویزست
بشنو ای جلاد!
می‌خروشد خشم در شیپور
می‌کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر می‌کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده می‌شود طوفان!
بشنو ای جلاد!
و مپوشان چهره با دستان خون‌آلود
می‌شناسندت به صد نقش و نشان مردم
می‌درخشد زیر برق چکمه‌های تو
لکه‌های خونِ دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیده ست
نام ننگین تو با هر مرده‌بادِ خلقِ کیفرخواه
و به جا مانده ست از خون شهیدان
برسواد سنگ فرش راه
 نقش یک فریاد:
ای جلاد! ننگت باد!

از او می‌پرسم که چه حسی دارد وقتی که با دشمنانی که دوستان‌اش را کشته‌اند روبه‌رو می‌شود. پاسخ‌اش آسان است و صمیمانه. می‌گويد من اگر همان زمان با شاه که رفيق صميمی من، مرتضی کيوان، را کشته بود، روبه‌رو می‌شدم، حداکثر کاری که می‌کردم این بود که کشيده‌ای به او می‌زدم. و باز هم می‌گوید که به نارفیقان هم اگر برسم خواهم گفت که:
«و نخواهم ايستاد رو در روی تو،
جز برای بوسه دادن!»

این تجربه‌ی شگفتی است و تمرینی معنوی می‌خواهد؛ سلوک می‌خواهد. از هفته‌ی پیش مدام به این می‌انديشم که چه می‌توان کرد که آدمی صاف و بی‌گره شود؟ چگونه می‌توان نقش کینه را از دل زدود؟ چگونه می‌توان چنان آواز محبت سر داد که دشمن را هم نرم کرد؟ بی‌گره بودن و صاف بودن کار آسانی نیست. بسی کارافتادگان به این‌جا که می‌رسند از پا می‌افتند. این همان شاعری است که می‌گويد:
من به عهدی که بدی مقبول
و توانايی دانايی است
با تو از خوبی می‌گويم
از تو دانايی می‌جويم
خوبِ من!
دانایی را بنشان بر تخت
و توانايی را حلقه به گوشش کن!

من به عهدی که وفاداری
داستانی است ملال‌آور
و ابلهی نيست دگر افسوس
داشتن جنگِ برادرها را باور

آشتی را به اميدی که خرد فرمان خواهد راند
می‌کنم تلقین
وندر این فتنه‌ی بی‌تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من!

و اين همان شاعری است که سالی را در همين روزگار «آزادی» به حبس رفت. به حبس رفت و هنگامی که بیرون آمد، تلخ نبود. نفرت در سخن‌اش نبود و نيست. کسی از سایه کینه‌جویی نديده است. حضورش به قدرِ سرِ سوزنی تلخی بغض و نفرت ندارد، حتی با آن‌ها که در حق او جفا کرده‌اند. و اين تجربه، تجربه‌ای کم‌یاب، بل نایاب است. این سخنان را این روزها کمتر می‌شنوند. اين سخنان،‌ اين روزها کمتر شنیده می‌شود، بس که همه در تب و تاب‌اند و همه زخم‌دارند. با سایه که دردِ دل می‌‌کنم می‌گويد نباید برنجی و بايد حال اين‌ها را درک کنی. وقتی به جنگ گرگ می‌روند، چنگال گرگ مهیا می‌کنند. با خود و با او می‌گويم که: «و فکر نمی‌‌کنند که روزی خود شاید گرگ شوند». برای نشنيدن اين سخن‌ها، توجيه زیاد می‌آورند. بهانه‌های زیادی هم می‌تراشند. هر چه از اخلاق و ایمان بگويی، کمتر خريداری خواهد داشت. آن‌چه بیشتر خريدار خواهد داشت، همان کين‌خواهی است. همان نفله کردن حريف و رقيب است به شیوه‌ی خود او. همان خاک در چشمِ مروت افکندن است به شيوه‌ای که رقیبان می‌کردند و می‌کنند. اگر بگوييم دروغ بد است، خواهند گفت که در برابر دروغ‌گو، دروغ هم می‌توان گفت! و اين لغزش سبز و غیر سبز نمی‌شناسد. سخن از کمیت و کيفیت نيست. ناگفته پیداست که آن‌ها که همه اسبابِ قدرت و زور را در اختیار دارند و پیوسته به بانگ و رنگ، گوش و چشمِ آدمیان را از دروغ پر می‌کنند، زورمندترند. اما زورمندی حریف، زمينه‌ساز کدامین انتخاب می‌شود؟ ما در اختیار شيوه‌های ناجوانمردانه مختاریم، نه مجبور. اگر تمام اوقات‌مان صرف مبارزه شود و خسته و بی‌رمق در برابر حریفی زورمند ايستاده باشیم، باز هم به قدرِ سرِ مویی مجاز نیستیم اخلاق را زیر پا بگذاریم.

با خودم می‌‌گويم که هنوز هم می‌توانيم بگويیم: «ای جلاد! ننگت باد!» هنوز هم اين فرياد معنی‌دار است. اما فغان از وقتی که جهت مبارزه را گم کنيم. امان از روزی که در جنگ با گرگ، با چنگِ گرگ، به رنگِ گرگ درآمده باشيم و اصلاً گرگ شده باشيم. زنهار از روزی که خود در آستانه‌ی فروافتادن به همان دام باشيم. اين هشدارها کمتر شنيده می‌شود،‌ اما سکوتِ آن‌ها که معنای اين لغزش‌ها را بهتر می‌فهمند و خود سال‌های درازی قربانی همین زبان و ادبیات بوده‌اند، امروز نابخشودنی است. چشم فروبستن بر این لغزش‌ها به بهانه‌ی اين‌که اکنون رقیب و دشمن ما لت می‌‌خورد و سکوت بايد کرد،‌ دردناک‌تر است.

آدمی برای این‌که مروت و عدالت‌خواهی‌اش را نشان بدهد، نيازی نيست همواره با خشم و عصبانیت حنجره پاره کند و با درشتی هر نادرستی را بر زبان براند. برای انسان بودن و برای مروت داشتن، هم‌چنین لازم است با دشمنان هم مروت کرد. از ياد نبریم که تنها دفع شبهه‌ی همراهی با ظلم کافی نيست. فراموش نکنیم که تنها ستیز با ستم‌کاری کافی نیست. این را هم باید بدانيم که در نبرد با تباهی و تيرگی، باز هم باید از تبار نور و پاکی بود و باقی ماند. «خون به خون شستن محال آمد محال». فتوت و اخلاق یعنی همین که به یکديگر نهیب بزنیم که لغزش‌گاه‌های اخلاقی‌مان کجاست. و گرنه آسان به دام دیو می‌افتيم و آسان به همان سویی خواهیم رفت که دشمنان نور و آزادی می‌روند. پیمودن اين راه آسان نیست. بر این عهد ماندن سخت است. برای استوار ماندن در راه اخلاق از دوست و دشمن ملامت خواهیم شنيد. سوء برداشت‌ها کم نخواهد بود. بی‌مهری هم خواهیم دید. افزودن به دشمنان کار دشواری نيست. مردی آن است که يکی‌يکی از شمار دشمنان کم کنیم و همان‌ها را که خطا می‌کنند نرم کنيم و به راه مهر و مروت فراخوانیم. مردی آن است که به همان‌ها نشان دهیم که هر اندازه آن‌ها ستم می‌کنند – به خود و به ما – باز ما اين اندازه فتوت، ايمان و اخلاق داریم که چون آن‌ها خود را آلوده‌ی این لغزش‌ها نکنیم. بگذارید با شعری دیگر از سایه این قصه را تمام کنم:

بيهوده گمان می‌برند که من،
به روی تو تیغ خواهم‌كشيد
رفیق!
و يا درِ خانه‌ام را
به روی تو خواهم بست!
بیهوده گمان می‌برند که من
رو در روی تو خواهم ايستاد!
و ننـگ و نام را خواهم برد از یاد!
من تیغی را كـه با خون برادرم
و اشک مادرم آب داده‌ا‌ند،
نخواهم كشيد
جز به روی دشمن
و نخواهم ايستاد رو در روی تو،
جز برای بوسه دادن!

پ. ن. عنوان نوشته هم برگرفته از شعری دیگر از سایه است.
(1642 کلمه)

مطالب مرتبط

بر عکس نهند نام زنگی کافور!

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

غلام آن کلماتم که آتش انگيزد...

عشقِ فرزانگان

زهر بر پوست و زهر در جان

در پندار کمال و خطاکاری آدمی

قال الأستاذ...

نظرها (4)

با سلام
بارها و بارها این جا آمده‌ام و هی تند تند فراموش کرده ام که بپرسم چطور می شوداین جا نوشت؟سابقا در "اینک"و "میرا "‌ می نوشته ام, لطف حضرات و ازدحام همراهان اشتباهی, همان گوشه خلوت‌های تنهایی ما را واپاشاند, چه کنیم؟
----------------------------

سلام،
اگر مقصودتان حلقه‌ی ملکوت است، امکان‌اش فراهم نیست. دلايل فنی دارد و مشغله‌های خود من هم به آن اضافه می‌شود.

د. م.

مثل همیشه متین. نوشته شما نلسون ماندلا را به یاد من آورد که بعد از سالها زندانی کینه ای از دشمنان به دل نداشت. همانگونه که گفتید مدارا با دشمنان تجربه ایست کم یاب!
(آقای ملکوت احتمالا واففید که هر فدر هم که طولانی بنویسید امثال من نوشته های شما را تا آخر می خوانند. به همین دلیل هم هست که هیجگونه قدمی در راه مختصر نوشتن بر نمی دارید.)
موید باشید

«فکر می‌کنم نويسنده با من تفاوت‌هايی هم دارد» آن که حتماً. قصد شباهت سازی نداشتم.

ببخشید، همانگونه که اطلاع دارید، من معمولاً در باره آنچه نوشته اید نظر میگذارم.اینبار نظری ندارم، حرف حساب قاعدتاً جواب هم ندارد. اما قصدم چیز دیگری بود، داشتم مطلبی میخواندم، یاد شما افتادم. فکر کنم نویسنده با شما نزدیکی فکری داشته باشد. گفتم شاید برایتان جالب باشد، ارادتمند
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/11/096129.php

--------------------------------

ممنون. حتماً می‌خوانم.نگاهی سریع کردم و فکر می‌کنم نويسنده با من تفاوت‌هايی هم دارد. باز هم سپاس.

د. م.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats