December 18, 2008

« آب بستن به معنا - پوزيتيويسم تنبل‌ها | صفحه‌ی اصلی | به پيشوازِ دی ماه... »

جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است...

وقتی می‌خوانی که: «چون به آخر فرد خواهی ماندن / خو نبايد کرد با فرزند و زن»، پيامی که می‌گيری دايره‌اش حقيقتاً وسيع‌تر از فرزند و زن، خانواده و خويشاوند است. اين اشاره‌ها ناظر به اين نکته است که روزی می‌رسد، و آن روز دير نيست، که در لحد خواهی خفت. مرگ مهابتی ناگزير دارد که در قطعيت‌اش هيچ ترديدی نيست (مگر اين‌که بگويی اين مرگ جسم هم خیال است و گرنه تنِ کسی هرگز نمی‌ميرد!). هيچ نظام فلسفی يا الهی، اين نکته‌ی هستی‌شناسانه را (که بسا پيامدهای معرفت‌شناسانه هم دارد) نمی‌تواند ناديده بگيرد. پس، وجودِ آدمی را نمی‌توان قلب ماهيت کرد. وجود او گره خورده است به تنهايی به مفهوم وسيع فلسفی يا معرفتی‌اش. تنها می‌آيی و تنها می‌روی. اگر در زندگی تنها نيستی يا فکر می‌کنی که تنها نيستی، اين با ديگران بودن هم (اگر واقعی باشد و تَوَهّم نباشد)، مثل برق و باد می‌گذرد. حکايت‌اش می‌شود:

جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است
هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق!

اما اين نکات هستی‌شناسانه، که هم هستی و وجودِ شخصی و فردی ما را به ما می‌شناسانند و هم جهان را برای ما معنا می‌کنند، هيچ پيامد عملی ندارند؟ هیچ کدام از اين‌ها زمينه‌ساز تعطيل مسئوليت و ترک عمل نمی‌شوند؟ خوب وقتی قرار است بگذاری و بروی و با هيچ کس خو نکنی و يقين کنی (یقين یعنی چه؟) که: «کف درياست صور‌ت‌های عالم»، ديگر این «ده روزه مهرِ گردون، افسانه است و افسون». می‌ماند فقط «نيکی به جای ياران»! چرا نيکی؟ چون به ايمانی و اميدی متصل است. آيا نيکی کردنِ ما (به معنای وسيع و اعم نيکی) به اين داعيه نيست که نيکی ببینيم؟ همان نيکی کردن ما هم از سر خودخواهی نيست؟ نيکی نمی‌کنيم برای بقا؟ اين‌ها همه مسأله است. همه پرسش است. ذهن و زبان آدمی را هم شکل می‌دهد. زندگی آدمی را رنگ می‌زند. مرگ-محور شدن، کار ساده‌ای نيست. مرگ-انديش شدن، جهت زيستن آدمی را تغيير می‌دهد. مرگ-انديش اگر شدی، دیگر خيلی کارها را نمی‌کنی (و خيلی کارها را هم می‌کنی). مرگ-انديش اگر شدی، خيلی حرف‌ها را نمی‌زنی و خيلی خيال‌ها از خاطرت هم نمی‌گذرند و اگر هم بگذرند مهارشان می‌کنی. اما، امان از قضای بد. تو کجايی «ای پس از سوء القضا حُسن القضا»؟ کجايی که تلخی پيوسته و مدام لحظات حيات را با تو شيرین می‌توان کرد؟

هر چه هست، اين نکات هستی‌شناسانه، اسباب اسقاط تکليف نمی‌شود. برای من نمی‌شود،‌ شايد برای ديگری شد. زندگی کوتاه‌تر از آن است که گمان می‌بريم. سرعتِ عبور لحظات و دقايق را به نحو تراژيکی دارم حس می‌کنم. انگار سوار اتوبوسی باشی و همه‌ی درخت‌ها و جاده‌ها، کوه‌ها و جنگل‌ها از کنارت به سرعت عبور کنند و دور شوند (يا اين تويی که داری عبور می‌کنی و دور می‌شوی؟)، همه‌ی هستی به سرعت دارد می‌گذرد. چند روزی است، چندين روز است، که فکر می‌کنم لذت بردن يعنی چه؟ آدمی از چه شاد می‌شود؟ مردم، بيرونی‌ها، و هر کسی جز خودت، چطور می‌توانند بفهمند که تو لذت می‌بری يا نه؟ درد داری يا نه؟ تو ناکامی کشيده‌ای و می‌کشی يا نه؟ تو تلخی ديده‌ای يا نه؟ آسان نيست. فهميدن‌اش آسان نیست. هر کسی تلخی خودش را با تلخی تو قياس می‌کند. اگر تو تلخی او را نداشته باشی، لاجرم شيرين‌کامی! اگر تو هم تلخی او را داشته باشی، ناگزير مصيبت‌ديده‌ای و تلخی! منطق عمومی ظاهراً این است. بگذريم. قصه، همان قصه‌ی تنهايی است با ابعاد عظيم‌اش. حافظ را مرور می‌کنم در ذهن‌ام:

بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگريز!

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنيا غم مخور
گفتم‌ات چون دُر حديثی گر توانی داشت گوش

با دلِ خونين لبِ خندان بياور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش

همين‌جور می‌خوانم:
وقت را غنميت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حيات ای جان، يک دم است، تا دانی!

اين دو روزه را که اين‌جا ميهمانی و هستی، چطور می‌گذرانی؟ به نرمی يا درشتی؟ به آزار ديدن و آزار دادن یا با راحت رساندن و سعه‌ی صدر؟ «رنجِ خود و راحتِ ياران طلب / سايه‌ی خورشيد سواران طلب»؟ مگر همه مسيح می‌شوند؟ ساده است فکر کنيم، گمان کنيم و به خودمان تلقين کنیم که ما رنج می‌کشيم و ديگران راحت. همه رنج می‌کشند. خيال‌بافی است (يا خوش‌خيالی) اگر فکر کنيم ديگران راحت‌تر از ما هستند. همين نکته خود تسکينی هست برای بيکرانگی رنج و تنهایی ما. قصه همين چند بيت سايه‌ی نازنين است:
آن‌که مست و آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در اين خانه‌ی تنها زد و رفت

آخرِ قصه‌ی همه چيز و همه کس، همين «رفتن» است. دير يا زود می‌رسد؛ از اين محله به آن محله؛ از اين شهر به آن شهر؛ از اين کشور به آن کشور؛ و از دار فنا به ديار بقا (يا شايد هم از روی خاک به زير خاک!). مهم اين است که بتوانی ميان اين همه تلخی شيرين بمانی. سخت است. کار هر کسی نيست.
(829 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

نظرها (9)

داريوش عزيز ، بدان كه همين چند كلمه ات - كه تنهايي وجود تقدير ماست و نبايد - يا نمي توان به چيزي خو كرد - مرا از بغضي سنگين و چند روزه رهاند ، مرا كه زنجيري خو كردني سخت مقدسم ، دري بسته از درهاي عشق را گشود ...

Thanx for you answer. I have made my blog. My question is not how to make a blog, the question is how to write, for example, a story, a memoir, or just a simple note in an interesting way!
It is worthy to mention that I am kind of well educated. I am doing my master degree, in an engineering major, right now. Writing has turned to be tricky for me because I am not used to it as well as I have not learned it!
I appreciate of your kind attention in advance.
****************
متأسفانه در اين زمينه من نمی‌توانم کمک چندانی بکنم. ولی وبلاگ اگر می‌خواهید بنويسيد، هر چه دل‌تان می‌خواهد بنويسيد. به همين سادگی. توضيح هم نمی‌خواهد.

د. م.

به مسایل بسیار مهمی اشارت نمودی.بهره بردم. بپایید

Hi,
First I apologize for writing in English. Unfortunately, I do not have Farsi Keyboard right now.
I am going to write a blog, just to write my thoughts and ....
It has been a long time I have not written anything special in Farsi and as a result, I really can not write properly.
As far as I can judge, you are a good writer. I would be really grateful if you could advice me about the writing rules and styles. Indeed, introducing some references, particularly on web, would be really helpful.
Manoon az lotfetoon,
Youness

*****************

فکر می‌کنم بهترين جای شروع، همان راهنمای وبلاگ‌نويسی حسين درخشان است. به وبلاگ‌اش مراجعه کنيد. بايد جزييات‌اش باشد.

د. م.

هم اين كه:هر نظري را شكلي از از تهاجم و حمله به خود تلقي مي كنيد حكايت از بسيار چيزها مي كند كه خودتان از انها با خبر هستيد و بس.
ارائه تصوير مطلوب از خود نه خوب است نه بد انچه موجب اشاره هاي گاه به گاه شده و مي شود : ((شناختن خويش به تصوير خود ساخته است)) و افتادن به هزارتوي اينه هاي رو برو ست.
چه ادمي و چه نرگس وقتي قرار شد خويشتن را از طريق تصويري بشناسند كه: خود به قلم موي (( ميل و سليقه شخصي و با رنگ اموخته هاي سالها و بر بوم پسند روز و مردمان روزگار)) نقش كرده اند. بي انكه بدانند بندي اين نقش ميشوند و عمر ونيرو در كار زيبا و كامل كردن ان نگاره مي كنند.
به مثابه انان كه : حرف و نظر, داوري و نگاه شان در زير خرمني از اشعار و امثال ونقل قول ديگران دفن و ناپيدا ميشود. اشعار و جملاتي كه تحت فشار حضور شخصيت كش انها و تكرار فرساينده و اعتياد اور شان چيزي از صدا و صاحب صدا باقي نمي ماند.
تصوير شما نه جاي من كه جاي خودتان را(( خود واقعي تان)) را تنگ كرده.

.حتي اكنون كه حس مي شود مرگ پرهيب پر مهابت خود را در لحظه اي نامنتظر و در فاصله اي بسيار نزديك نمايانده انچنان كه : ( د م ) بيرون قاب را چو بيد بر سر ايمان خويش لرزانده . اكنون كه : لرزه هاي نافرماني دست خسته تبردار واقعه در قاب مبهوت نگاه نشسته !!
خود خودتان را نمي دانم ان ( د. م ) درون قاب اما باز هم در مقابل ميل شهوي و مهار ناپذير((باديگران در ميان نهادن)) خودداري نتوانسته است.
و اگر چون ان ديگري به شطرنجي ناگزير با مرگ مجبور مي شديد چه ؟
باري......
اين سر زدن هاي گاه و بيگاه براي دريافت تخمين فاصله موجود با تصوير بود و سنجش ان با فاصله مطلوب و احيانا تولد شخصيت مستقل معهود.

پ.ن :ان طلب بخشايش از سوي من بود مبادا در گمان و دريافت خود خطا كرده باشم.
پ .پ.ن: اگر هميشه نظرات من موجبات فرح وحظ جنابعالي را فراهم مي كند مفت چنگ تان .البته اگر...راست بگوئيد كه شك دارم.
اين خنك كاري ها و كوچك انگاري مردمان و نظراتشان نسب ونسبت به همان ( د م ) اي مي برد كه تمامي نيرويتان صرف ان ميشود كه شبيه به او حاضرجوابي كنيد و شببه او بمانيد.

خب بمانيد من هم ديگر حوصله ام از نديدن ها و نگرفتن هاي ابدي شما سر رفت
خسته ام كرديد و خسته ام مي كنيد.
********

می‌دانی دوست عزيز کجا را هميشه خراب می‌کنی؟ هر حرفی که می‌زنی و می‌نويسی آخرش با تبختر و خودبزرگ‌بينی اشاره و تلقين و اين حرف‌ها که «شماها بايد بگيريد و نمی‌گيريد» آدم را فراری می‌دهی! آخر اين چه زبانی است؟ چه ادبی است؟ چه اشاره‌ای است که همه‌اش طعنه است و تحقير؟ ما البته خسته نمی‌شويم از اين بزرگ‌نمايی‌های شما از خويش! عرض کردم، قصه‌ای است فرح‌بخش. چرا بايد مفتِ چنگ‌ام نباشد که در اين زمانه، با اين همه تزاحم و ازدحام دانش و معرفت، شما يک نفر با اين هم ادعا قصد ارشاد بنده را داريد و هيچ کس هم نمی‌فهمد واقعاً مرادتان چی‌ست؟ آدم می‌شود در يک کلمه بنويسد که - مثلا - «فلانی! اصلاً ننويس! اصلاً حرف نزن! اصلاً وبلاگ‌ ننويس!» يا چه می‌دانم، «اصلاً از مولوی و حافظ و قرآن و چه و چه ننويس»؛ اين جور جملات روشن است البته. تازه بعدش بايد اقامه‌ی دليل کنی که چرا؟ و چرا من بايد از تو بپذيريم که معلوم نيست کیستی و چرا می‌گويی؟ مثل يک ولی و دستگير باطنی - البته بسيار بداخلاق و تندخو و طعنه‌زن و عاری از فضيلت و معرفت و تواضع - با بداخلاقی و کم حوصله‌گی (چند مرتبه تا به حال چيزهايی با اين مضمون نوشته‌ايد: «خسته شدم». «حوصله‌ام را سر برديد»، «خسته‌ام کرديد بس که نمی‌فهميد»؟ انصاف می‌دهيد اين لحن و اين زبان، کلی اسباب خنده است؟ به خدا اين‌ها کوچک‌انگاری شما نيست. مگر ديوانه آدم باشد که حرفِ حساب بشنود و کوچک بينگاردش. در پيش انظار مردم اگر بشود کوچک‌اش انگاشت، در خفا نمی‌شود. و خدای من شاهد است که در خفا هم به حال شما تأسف می‌خورم و البته گاهی تبسم بر لبان‌ام می‌نشانيد - از اين همه تکبر؛ از اين همه از خودراضی بودن و ادعای ارشاد داشتن. آن هم نزد کسی که خيلی خيلی وقت است ادعای ارشاد خلق را خنده‌دار می‌داند.

بار ديگر، درخواست‌ام را تکرار می‌کنم. فکر می‌کنم سه چهار سالی هست که اين درخواست را علنی می‌نويسم. اسم راستين‌تان، نام و نشان واقعی‌تان را برای من بفرستيد. ای‌ميل بدهيد. بنشينیم با هم دو کلمه گپ بزنيم ببينم حرف حساب‌تان چی‌ست. می‌دانم نمی‌کنيد. دوباره می‌نويسم برای اتمام حجت و عبرت خلايق که چه اندازه خودتان را مستغنی می‌بينيد از روبرو شدن و شناخته شدن.

شب‌های يلدايی پيش روی‌تان به کام باد.

د. م.

پ. ن. می‌دانيد هر چه بيشتر نظرهای شما را می‌خوانم،‌ شاهکار بودن‌شان بيشتر آشکار می‌شود! کلی خنديديم که نوشته‌ايد: «طلب بخشايش»! شما و طلب بخشايش؟ مگر شما خطا هم می‌کنيد؟ مگر شما هم هرگز دچار اشتباه در داوری می‌شويد؟ حاشا و کلا! شما از باطن همه‌ی مردم با خبريد و مخصوصاً با تفرس در احوال بنده از طریق مطالعه‌ی اين وبلاگ و اين کار هم چه طريق مقرون به صواب و حقیقتی است! بگذريم، با مزه‌اش اين است:
«به مثابه انان كه : حرف و نظر, داوري و نگاه شان در زير خرمني از اشعار و امثال ونقل قول ديگران دفن و ناپيدا ميشود. اشعار و جملاتي كه تحت فشار حضور شخصيت كش انها و تكرار فرساينده و اعتياد اور شان چيزي از صدا و صاحب صدا باقي نمي ماند»! شاهکار است اين جمله! بی‌نظير! محض اعلام عمومی، خوب است همه بدانند آقا/خانم ميم/تک‌مضراب (يا هر اسم ديگری که به کار می‌بريد) معتقدند اشعار و نقل قول‌های امثال، مولوی، حافظ، سايه، سعدی يا معاصران، «شخصيت‌کش» «فرساينده» و «اعتيادآور» است و چيزی از «صدا و صاحب صدا» (اين بنده بودم؟) باقی نمی‌گذارد! به افتخار اين کشف مهم تاريخی شما، به احترام کلاه از سر بر می‌دارم! آقا اين جمله بی‌نظير است! شما را بايد در تاريخ ثبت کرد! تو را به خدا خودتان را معرفی کنيد و عالم بشريت را از فيض وجودتان بی‌بهره نگذاريد!

هوالناظر

يكبار متن ات را با صداي بلند با تاكيد هاي ويژه لحن ارشادي اخوندي بخوان و ببين و بشنو كه كوچكترين اختلافي با سخنراني روضه خواني ميانسال در مجلس ختمي در يكي از مساجد پاي تخت ندارد.


العفو ! العفو!
اين باصطلاح حديث نفس داد ميزند كه بيشتراز انكه براي خالي كردن خويش قلمي شده باشد, به نيت ارائه تصويري انديشده و مطلوب از نويسنده نوشته شده است....
و....عالم.....بالحقايق الامور.
*****************

آشنای بی‌نام و نشان و بی‌ای‌ميل هميشگی،
آن‌چه نوشته‌ام برای خودم و دل‌ام بود. شما ظاهراً بيشتر دوست داريد اين‌گونه بخوانيدش. خوب شما برای دلِ خودتان با صدای بلند بخوانيد و ياد مساجد پای‌تخت (پای کدام تخت؟ پای‌تختِ کی؟) بيفتيد! و بله، ما همه مشغول حديث نفس هستيم، از جمله شما که اين‌جا اين نظرها را می‌نويسيد. اين تيغی است که گلوی همه‌ی ابنای بشر را بريده است. حالا بنده دارم تصوير خوبی از خودم ارايه می‌دهم. بد است، نه؟ شما ناراحت می‌شويد؟ تصوير خوبِ من رندِ رياکار جای تصوير خوبِ شما را تنگ کرده‌ است؟ اين ديوار عالم جا برای قاب عکس‌های متعدد و مختلف زياد دارد. جای قاب عکس شما تنگ نمی‌شود. شما هم مال خودتان را از هر نوعی هست بگذاريد. اتفاقی نمی‌افتد که.

زياد نگران دنيا و آخرت من نباشيد، برای سلامت‌تان خوب نيست. ما خودمان به قدر کافی داريم که سعادت دنيا و عقبامان را به يادمان بيندازد. و البته خداوند به حقيقت هويت و نيات حضرت‌عالی هم واقف‌تر است تا من!

هميشه نظرهای شما مايه‌ی تفريح است. محظوظ شديم در ميان اين همه اندوه پياپی‌ای که از راه می‌رسد. شادی‌هاتان افزون باد!

د. م.

راستی ، نیکی کردن لزوما برای نام نیک از خود گذاشتن نیست.

من شخصا فکر می کنم که نیکی کردن چون روح من رو صاف می کنه و جلا میده و من رو به خودم نزدیک میکنه و باز چون فکر می کنم هدف از بودن من شناخت خود هست و نزدیک شدن به خود و در نهایت خدا، با ارزش هست. این ممکنه از دید بعضیها با جهان بینی متفاوت خودخواهی به نظر بیاد اما برای من زیر بنای تفکر و جهانبینمه. یعنی دوست دارم که باشه.

خیلی خوب هست وصل بودن به این شعرهای پرمعنی.

اما حداقل می گفتی که با آمدن به وبلاگ من و دیدن شعر عنوان تصمیم به نوشتن در اینباره کردی! (زیاد جدی نگیر حالا عیب نداره!)

یک‌وقت‌هایی بدون این‌که بخواهی، یا قراری داشته‌ باشی، چیزی می‌نویسی از سر ِ دل؛ بعد اتفاقاتی می‌افتد که خیلی زود نوشته‌ات / فکر ات را معنی می‌کند و مصداق براش می‌یابد. این‌جور وقت‌ها، حس خوبی نیست. آدم دل‌اش می‌گیرد و فکر می‌کند کاش‌کی مثلا حرف‌اش بی‌راه از آب درمی‌آمد...
با امیر حرف زدم؛ خراب بود.
یوسف‌علی میرشکاک در مطلع غزلی گفته است:
در كنار مرگ ـ اين تنها پرستاری كه دارم
مانده‌ام بيدار؛ نقش مرگ خود را می‌نگارم

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats