October 13, 2008

« کشفِ اسرارِ جبرييل | صفحه‌ی اصلی | سواری به شيطان »

حديث خويش گفتن

اين حکايتِ نفس، حکايتِ شگفتی است. اين خويشتن خويش را نديدن کار آسانی نيست. بزرگ‌ترين مانع رشدِ جانِ آدمی، همين خويشتن‌بينی است. از اين يک مرحله که گذشتی، حاجت به هيچ چيز ديگری نيست. چنین آدمی همه‌ی حرکات و سکنات‌اش کرامات می‌شود. هيچ چيز خارق‌العاده و عجيب و غريبی هم لازم نيست در او باشد. نه بر آسمان پريدن، نه بر آب رفتن. همين خويشتنِ خويش را نديدن است که مهم است. همین در ميان خلق بودن و با آن‌ها زيستن و خالی شدن از اين کبر و ناز و نخوت است که مهم است. جملات زير از اسرار التوحيد، خواندنی است و تأمل برانگيز:

يک روز شاعری پيش شيخ ما برخاست و شعری آغاز کرد که: «همی چه خواهد اين گردش زمن ز منا» شيخ گفت: «بس بس وابنشين. ابتدا حدیث خويش ورگرفتی مزه ببردی.» (ص ۱۵۲؛ «آن سوی حرف و صوت»)

چندين روز پيش، حکايتی از اسرار التوحيد خواندم. عين عبارات در برابرم نيست ولی مضمون را کمابيش به خاطر دارم. ابوسعيد با جمعی از اقران و بزرگان و به اصطلاح شيوخ گرد هم بوده‌اند و هر يک از «ورد» خويش حرف می‌زده است که مثلاً ذکر و وردِ من فلان است يا بهمان (يا اين‌که عده‌ای از ابوسعيد وردی و ذکری خواسته‌اند). رسم اين است که ورد يا ذکر، دعايی باشد يا مناجاتی يا اسمی از اسماء الهی يا چيزی شبيه به اين. ابوسعيد می‌گويد که ورد من این است که «خدايا درويشان را غذا ده!» (يا چیزی شبيه به اين) يعنی مثلاً اگر عبادت‌اش تمام می‌شود و به فرض بقيه ۳۳ مرتبه می‌گويند «يا وهاب» اين ۳۳ بار می‌گفته: «خدايا درويشان را غذا ده!» و بعد توضيح می‌دهد و آيه‌ای از قرآن هم نقل می‌کند در باب مقام و جايگاه آن‌که ديگری را بر خويش مقدم می‌دارد در همين امور عادی و معمولی دنيايی و در فکر آسايش و راحتی آن‌هاست. ابوسعيد انسان‌گرايی خود را حتی در دلِ آداب و مناسک بنيادين صوفيه نيز راسخ می‌کند. مهم‌ترین و برترين چيزی که نزد ابوسعيد اهميت دارد همين انسان و همين آفريده‌ی خدای بوسعيد است.

اين دو حکایت را نوشتم که بعضی حرف‌ها را نزنم ديگر. جلوی اين زبان را گرفتن سخت است. اين‌جوری بحث را منحرف می‌کنم ولی حرف‌های‌ام را هم می‌زنم دیگر. يکی ما را به دعا ياد کند که – به قول عين القضات همدانی - «ارجو که از ادبارِ خود برهيم.»

پ. ن. مدت‌های درازی است که اين نکته را با خودم تمرين می‌کنم که اگر از خشم خدا می‌خواهی در امان باشی، خشم‌ مگير. زود-خشم مباش. همان حديث حضرت عيسی است که گفته است کسی از خشم خدا در امان است که اهل خشم گرفتن و زود خشم گرفتن نباشد. مدت‌هاست تلاش می‌کنم اين «خود» را نرم‌تر کنم و زمختی‌های‌اش را بگيرم که زود خشم نگيرد. ملايم‌تر باشد. زود خشم گرفتن آسان است. بر خشم مسلط شدن و آرام شدن سخت است. اولی‌ٰ‌تر آن‌که کارِ سخت را پی بگيری تا تن به آسانی‌های نفس بدهی.... و «گر شوند آگه از انديشه‌ی ما مغبچگان...»... چه می‌شود کرد ديگر؟ هفته‌ای يک بار می‌خوانم که:
از دلِ تنگِ گنه‌کار بر آرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم!
(513 کلمه)

مطالب مرتبط

پا در کفش ديگری!

فريبِ نفس و فريبِ خويش

تو از آيين انسانی چه می‌‌دانی؟

چون غرض آمد، هنر پوشيده شد

طعم قدرت و تباهی علما

محاربه با خدا

تذکره‌ی تقواييه

نظرها (1)

فکر نمی‌کنید خیلی ور رفتن با شیطان، چاق‌ترش کند؟! البته هیچ این سخن‌ام را به یقین نمی‌گویم. تنها قلقلکی‌ست که به ذهن و زبان‌ام افتاده. شاید اشتباه می‌کنم. و شاید، نه. این را به شما می‌گویم و تنها به شما، که می‌دانم سینه‌ی وسیعی دارید و ذهن ِ باز. هرچه از سگ فرار کنیم، سگ، بیش‌تر دنبال‌مان می‌آید.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats