September 27, 2008

« قحط خدا | صفحه‌ی اصلی | خشخاش »

لال

بعضی وقت‌ها وزش بادی هم لال‌اش می‌کند. زبان‌اش بند می‌آيد. غنچه‌های فکرش، نشکفته می‌پژمرند. خيال‌اش، نجوشيده منجمد می‌شود و می‌بندد.
گفتم: «تو که اين اندازه نازک‌طبعی و شيشه‌دل، نشست و برخاست‌ات چی‌ست با مردم؟»
گفت: «بودِ ناگزير، آدم را به نابودی ناگزير می‌برد! پنجه زدن با ناگزير مهيب، بيهوده است.»
گفتم: «زبان‌بسته که باشی، ترش‌ می‌نشينی. زبان که باز می‌کنی، پرده‌ی هوش‌ها می‌شکافی.»
گفت: «ای...» آه کشيد: «ديگر نمی‌گويم. خوب است؟»
(71 کلمه)

مطالب مرتبط

زبان عاجز تفسير

مغالطه

هنوز وقت‌اش نشده؟

ما غرّک بربک الکريم؟

نظر کردن به درويشان . . .

رنج ضايع، سعی باطل، پای ريش

که هر که بی‌هنر افتد . . .

Free counter and web stats