September 24, 2008

« بلعجبی! | صفحه‌ی اصلی | در حديثِ تَرْک... »

شور دشتی به وقت سحر...

من از دستِ دشتی، شيدای دشت و بيابان‌ام. شرح و توضيح نمی‌خواهد ديگر. دشتی، دشتی است. حال و هوای حزن است و اندوه و بيابان. این قطعه‌ای را که در پايین می‌توانيد گوش بدهيد، وسط راه که از اداره بر می‌گشتم کشف کردم. همين‌جور گذاشتم‌اش روی تکرار بی‌وقفه و تا خانه همين را گوش دادم. يک چيزی هست در اين دشتی که اگر خواننده بتواند و بداند چطور بخواندش و شعرش را هم درست انتخاب کرده باشد،‌ شوری به پا می‌کند. شما هم گوش بدهيد. برای دمِ سحر خوب است! (هشدار: آن‌ها که افسردگی مزمن دارند و روزشان شب می‌شود با شنيدنِ اين‌جور چیزها، اکيداً پرهیز کنند از اين يکی؛ ما جان‌مان عاج از تو شده است، این‌ها اثری ندارد بر ما!)

به راهِ دل تا سحر ماندم، ژاله افشاندم، او نيامد
به اميدش با نوای دل نغمه‌ها خواندم، او نيامد
اميدِ دلِ من کجايی؟ سحر شد، چرا پس نيايی؟
(خواننده: فرح)


(157 کلمه)

مطالب مرتبط

قافله سالار

رستاخيز ققنوس

و اما شهرام ناظری

تا بيکران دور دست

تصحيح يک اشتباه

شجريان از دو نگاه

اميدهای ما به شجريان

Free counter and web stats