September 17, 2008

« پندار | صفحه‌ی اصلی | ای دریغا نازک‌آرای تن‌اش... »

بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟

يوسفِ من! پس چه شد پيراهن‌ات؟
بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟...
چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام
کز درونِ سنگ بيرون می‌زنم...
(27 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

Free counter and web stats