August 18, 2008

« معراج‌نامه‌ی ابن سينا | صفحه‌ی اصلی | شين نامه - ۱۰ »

نقطه تهِ خط!

پرزورترین کمندی که مرا می‌کشاند در این گردابِ پرهياهو، شايد صدای نرم و نگاهِ شيدا و آرامِ توست. به چه چيزی چنگ می‌زنم در اين سرگشتگی؟ در این بيابان که همه چيز آرام می‌نمايد و بهشتی‌گونه ولی پوست را که می‌خراشی هول است و اضطراب که نعره می‌زند. تصويری است هراس‌آور. این خوشیِ آميخته با رنج، خصلتِ زيستنِ ماست. و من به چه دل‌شادم؟ يا تو ما را به چه آرام می‌کنی مگر همين دام‌ها؟ مگر همين نقش‌ها؟ و ما مدام می‌گوييم که «خوشتر از نقشِ تو در عالم تصوير نبود». به چه چيزی در آويزيم که از اين چاه هستی بيرون بيايیم؟ اصلاً شايد هستی چاه نباشد. شايد هستی، دشتی باشد. شايد هستی رودخانه‌ای باشد که بايد به دريايی، به اقيانوسی برسد. هستی مگر تمام می‌شود؟ می‌شود اصلاً هستی را مثل جامی شراب، لاجرعه سرکشيد؟ هستی نوشيدنی است؟ می‌شود وجود را يک لقمه کرد؟ لابد می‌شود. اگر نمی‌شد که يکی نمی‌گفت:
نهنگی هم بر آرد سر، خورد آن آب دريا را
چنان دريای بی‌پايان شود بی آب چون هامون!

دور و برم را نگاه می‌کنم. سه چهار نفر دارند روزنامه می‌خوانند. يکی مجله می‌خواند. يکی دارد کتاب می‌خواند، کتاب داستان. يکی دارد با گوشی موبايل‌اش بازی می‌کند (همان‌ کاری که خودم گه‌گاه می‌کنم). يکی دارد چرت می‌زند. پشتِ اين چهره‌ها چی‌ست؟ درون اين‌ها چه نشسته است؟ ابليس يا آدم؟ اهريمن يا فرشته؟ يا اصلاً هيچ کدام از اين‌ها؟ شايد همه انسان‌اند و گرفتار دردها و سرگشتگی‌های مشابه. ولی اين‌ها همه نرم و درشت دارند. نرم‌خوی و درشت‌خوی. من هم اين وسط دارم گزارش تلاطم‌های درون را می‌نویسم؛ نقد حال را. حتماً يکی هم دارد من را تماشا می‌کند و چيزهای مشابهی در ذهن‌اش می‌گذرد. اين آدم‌ها چه هستند؟ همه‌شان ملعبه‌اند؟ همه بازيچه‌اند؟ هستی همه‌شان با نخی، به مويی بند است؟ خوب هست. معلوم است که هست. در هر چه بشود ترديد کرد، در عينيت عريان و صريح مرگ ترديد نمی‌شود کرد. از مرگ اگر غافل باشی يا نه، مرگ می‌آيد. می‌رسد. با تمام شوکت‌اش. می‌آيد و می‌گويد: «نقطه ته خط»! تعارف هم ندارد. ولی، لذتِ حيات به اين است که مرگ‌آگاه باشی و متبسم. متبسم بودن و مرگ‌آگاه بودن است که سخت است. و اين است سؤال: اين‌ها که دور و برِ من نشسته‌اند، چند نفر مرگ‌آگاه‌اند و متبسم و مبتهج در عينِ آگاهی؟ اصلاً خودِ من چنين‌ام؟ شايد باشم. شايد نه. زمانی اين غزل مولوی را صبح و شام با خود می‌خواندم: «من از که باک دارم خاصه که يار با من...» و در خيابان که گام برمی‌داشتم، انگار بر فراز عرش قدم می‌زنم. انگار دليرتر از من در عالم نيست. و نبود. بيمِ از دست رفتن هيچ چيز نبود. شايد چون همه چيز، هيچ بود. اما آن حال هنوز هم هست. می‌آيد و می‌رود. هنوز هم وقتی موجی، ورطه‌ای می‌آشوبدم، همان غزل را با خود زمزمه می‌کنم و دل‌ام قرص‌تر می‌شود. هر فتنه‌ای که از راه می‌رسد، چنگ به همين ذکرها می‌زنم. دارم می‌رسم به خانه. موج‌خيز سوداهای توفانی به آخرِ خط شايد رسيده باشند. تا فردا. تا فردا شب. شايد تا ساعتی ديگر. شاید.
(498 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

Free counter and web stats