July 16, 2008

« شعر! | صفحه‌ی اصلی | رزق »

ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

تو که در پسِ نقاب نشسته‌ای و تيرِ زهرآگين می‌افکنی، روزی مشقِ عاشقی می‌کردی. خاطرت هست؟ روزی می‌خواستی «آدم» باشی. و آدم شدن لازمه‌اش عاشق شدن بود. و برای عاشق شدن، بايد سينه‌ات را از کینه‌ها می‌زدودی. بايد صيقل می‌خوردی و پاک می‌شدی. خوب، ظاهراً نشده است. اين‌که می‌گويد: «کمالِ سرِ محبت ببين نه نقصِ گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند»، هزاران حکمتِ مندرج دارد. يکی اين‌که رازِ محبت، آدمی را به کمال می‌رساند و خودش فی نفسه کمال است. همين عاشقی. همين است که می‌رساندت به جايی که بگويی: «کاملی گر خاک گيرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود». و قدم زدن در راه کمال با تير انداختن و زهر ريختن و ماليخوليای «اصلاح» داشتن حاصل نمی‌شود. مردم را به زور به بهشت نمی‌برند. موکل سعادت عقبای مردم من و تو نيستيم. و همه انسان‌‌ايم. همه فرزندانِ آدم هستيم.

«آدم شدن» و «آدم بودن» ده‌ها تفسير و معنا دارد. يکی از معناهای آدم بودن اين است که بدانی چنان‌که برق عصيان بر آدمِ‌ صفی می‌زند، بر تو که طفلی هستی و بهره‌ات از صفوت اگر هيچ نباشد اندک است، حتماً خواهد زد! وقتی می‌فرمايد که: «ما به صد خرمنِ‌ پندار ز ره چون نرويم...» (بقيه‌ی بيت را خودت برو پيدا کن؛ شايد دو سه بيت ديگر خواندی و تکانی خوردی!)، حواس‌اش هست به اين‌که تو چه اندازه در «پندار» و «وهم» و «گمان»‌ و «خيال‌بافی» دست و پا می‌زنی و می‌پنداری که طاعت می‌کنی! اين يکی. يک معنای ديگرش اين است که آدم، گناه می‌کند. اقتضای آدم بودن – يعنی آدم بودن هر کسی – گناه کردن است. پس طعنه در گناه‌های باقی آدميان مزن (فرض را بر اين می‌گذارم که اصلاً تو «فرقان» در اختيار داری و قدرت تميز «خير» از «شر» و «گناه»‌از «ثواب» را داری!). پس تو که از سلاله‌ی آدمِ‌ خطاکاری، پرده‌دری مکن و بر سيمای حلم و ستاريتِ خدا پنجه مکش! می‌فهمی محاربه با ستاريتِ خدا يعنی چه؟ يعنی می‌تواند تمامِ آن‌چه خود در باطن‌ات نهان کرده‌ای، ناگهان پرده از روی همه‌اش بردارد! می‌دانی؟ قصه‌ی توبه‌ی نصوح را که خوانده‌ای، نه؟ بعيد می‌دانم! اگر خوانده بودی اين‌ اندازه گستاخانه حلمِ خدای‌ات را به مبارزه نمی‌گرفتی. می‌دانی؟ اين‌ها را می‌نويسم به اميدِ اين‌که سال‌های قبل‌ات را به یاد بياوری. آن روزهايی که هنوز آينه‌ی جان‌ات را اين اندازه مکدر نکرده بودی. روزی که آسان‌تر می‌توانستی اشک بريزی. روزی که آسان‌تر به «تذکره»‌ها، به «انذارها»، خوف و خشيت در جان‌ات می‌افتاد و کمی به خود می‌آمدی!

دور نشوم از قصه‌ی آدميت. در آدم بودن هنوز حرف بسيار است. بيا و آدم شو!‌ می‌دانی؟ آدم شدن يعنی اين‌که بگويی «ربنا انا ظلمنا انفسنا». آدم بودن، دانستن علمِ‌ اسماء است! تو که هنوز نوشتن نمی‌دانی و خواندن نمی‌فهمی، تو را چه به علمِ‌ اسماء؟! تو که هنوز در نوشتن به جای «را»ی مفعولی، «واو» می‌نويسی به جای صدای –ُ برای نشان دادن گفتار، تو را چه به علمِ اسماء؟! آدم شدن، يعنی تجربه‌ی توبه‌ی نصوح! شرح‌اش حيف است. گفتم. شايد جايی هنوز سلامتی باقی باشد. شايد اين سرطان تمامِ جان‌ات را از پا نينداخته باشد. شايد هنوز گه‌گاهی قرآنی، حافظی، مثنوی‌ای دست‌ات بگيری. شايد «فرمان‌»‌ای بخوانی و چهار ستونِ تن‌ات بلرزد. شايد. برای آدم بودن و آدم ماندن، بايد اول آدم شوی. بايد گريستن و ناله کردن بياموزی. نغمه‌ی خوش می‌خواهی، آوازِ پست بايد. «و اذکر ربک تضرعا و خيفة دون الجهرِ من القول...». می‌دانی که چه می‌گويم؟ آوازِ پست! با ذکر. نه فرياد و غوغا کردن؛ نه گرد و خاک به پا کردن و تشنیع زدن!

می‌دانی؟ بهتر است نقابِ دين و ايمان و مسلمانی و دعوی اصلاح از چهره برداری که سخت نازيباست با اين کردار و گفتارِ ناموافق! شايد هوای ديارِ هندوان سخت گرم است اين روزها که مجالِ انديشيدن را از تو ربوده است. گمان می‌کنم جايی که هستی، رودخانه دارد. نزديک دریا هم شايد باشی. تنی به آب بزن. شايد اين بخارهای ناموافق از دماغ‌ات بيرون رفت...

بگذریم. تشخيص‌ با خودت. هر چه می‌خواهی بکن. ولی آدم باش و آدم شو. خدای عالميان، خدای همه است. خدای ضعيف و قوی. خدای تهی‌دست و توانگر. خدای محق و مکلف. خدای خطاکار و پارسا. خدای من و خدای تو. تو که امروز «شيخِ پاکدامن»ی و من که «رندی تردامن»‌ام! می‌دانی؟ نظامِ عدلِ الهی با ميزانِ من و تو کار نمی‌کند. اصلاً. چون سنگِ عيارش هم با عقلِ من و تو سازگار نيست. آن عدلِ اين‌جهانی و عقلانی من و توست که می‌سنجد. آن هم برای خودش. بسته به اين‌که چگونه خودت را پرورانده باشی و پيراسته باشی. اين عدل، اين نیکی، اين «انتقام»، به ميزانِ من و تو سنجيده می‌شود، نه به ميزانِ او. زياد به خودت اطمينان نده که هر چه تو می‌خواهی، او هم همان می‌خواهد. خلاصه کنم، کلاه‌ات را قاضی کن و ببين خودت چه می‌خواهی! می‌دانی؟ خوب نيست خواسته‌ی شخصِ خودت را به پای او بنويسی! خوب نيست هوس‌های خودت را به او منسوب کنی. او خودش زبان دارد، ندارد؟ می‌دانی اصلاً چرا اين همه به خودم زحمت می‌دهم و اين همه می‌نويسم؟ می‌شود آسان‌تر همه‌ی اين‌ها را نخوانده و نشنيده بگيرم. می‌شود همه‌ی اين‌ها را نخوانده و نشنيده بگيرند. خيلی‌ها همين راه را برگزيده‌اند. اما... من، نه. من فکر می‌کنم هنوز برای نجات‌ات دير نشده. می‌دانی نجات اين نيست که مثل بقيه باشی. نجات يعنی اين‌: «مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش». خودت کلاه‌ات را قاضی کن ببين چقدر زهد فروخته‌ای. يکی از راه‌های زهد فروشی، پيدا کردن و به انگشت نشان دادنِ «فسق»‌های ديگران است. آه... هر چه بيشتر فکر می‌کنم، بيشتر آه از نهادم بر می‌خيزد. فکر می‌کنم که لابد «علی» برای‌ات مهم است که از او مدد می‌جويی. ولی آخر علی اهل رازپوشی بود. علی اهل فتوت بود. علی مردانه‌ تيغ می‌زد. با دغل‌کاری نسبتی نداشت. تو چرا از پشت نقاب، تير زهرآگين می‌اندازی؟ اصلاً حکمتِ اين نقاب‌داری و وعده‌ی نقاب از رخ افکندن و لاف پر بودن زدن از چی‌ست؟ می‌دانی چنين پشتِ نقاب بودن يعنی چه؟ يعنی ضعفِ شخصيت؛ يعنی زبونی؛ يعنی جُبن. می‌دانی که مردان از همان ابتدا مرد هستند. يا زنان. اين شهامت، اين صلابتِ شخصيت ربطی به جنسيت ندارد. آن واژه‌ی «مرد» مجازاً آمده است. شهامت را نمی‌تواند وعده داد. يا شهامت داری و دليری، يا نداری و نيستی. نمی‌شود بگويی دو سه روز ديگر که وقت‌اش شد، دلير می‌شوم و با شهامت. اسمِ اين که تو می‌کنی، نيرنگ است و حيله‌گری... می‌گويی که دست‌ات پر است! مطمئن‌ای که تهی‌دست نيستی؟ چقدر يقين داری که همه‌ی بافته‌ها و ساخته‌های‌ات به خانه‌ی عنکبوت نمی‌ماند؟

بزرگ‌تر از اين باش! دست از اين حقارت و پستی بشوی! مگو ديگران چه کرده‌اند و چه نکرده‌اند! بگو تو خود چه کرده‌ای و چه نکرده‌ای! فسق؟ فاسق؟ برای‌ات فسق را دوباره بايد معنا کرد! «و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون». فاسق کسی است که خودش را فراموش می‌کند. تو را اين روزها توهم گرفته است که همه فراموش کرده‌اند که چه هستند و که بودند و تنها تويی که سخت آگاهی و می‌دانی که چه هستی و که بودی! خدا را که فراموش کردی، خودت را هم فراموش می‌کنی. آن وقت می‌شوی فاسق. فسق يعنی اين. فسق يعنی اين‌که بيمار باشی و ندانی که بيماری؛ چون از خودت غافلی. آن که دليری می‌کند و به معنای عام‌فهم فسق می‌کند، چندان‌اش خطر نيست که تو را که فسق‌ات ظاهراً پاک‌دامنی است. نه. مرد اگر هستی برو خطا کن! برو گناه کن! برو در معصيت غوطه بخور و آدم شدن و توبه کردن بياموز و دست از اشاعه‌ی فحشا بشوی! کار کردن يعنی اين! می‌دانی، تو خاک نشده‌ای هنوز، هوسِ الماس شدن داری! چه‌هاست در سرِ اين قطره‌ی محال انديش!... ديگر بيش از اين سخن به خاک نبايد افکند. دیگر سخن را نبايد تباه کرد. اين‌ها را بخوان. اگر دیدی لازم است باز هم دردِ دل کنيم، اگر ديدی که هنوز آن روزگار صفای باطن و نازکی دل‌ات را به ياد داری، ندايی بده شايد باز بشود آن دفترِ کهنه را باز کنیم. شايد شد! خدا را چه ديدی؟
(1304 کلمه)

مطالب مرتبط

پا در کفش ديگری!

فريبِ نفس و فريبِ خويش

تو از آيين انسانی چه می‌‌دانی؟

چون غرض آمد، هنر پوشيده شد

طعم قدرت و تباهی علما

محاربه با خدا

تذکره‌ی تقواييه

ترک‌بک

فهرست سايت‌هايی که به اين مطلب لينک داده‌اند:ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!:

» وبلاگ‌نويسی: حکايت مستی و مستوری از وبلاگ ملکوت
اين حکايتِ تازه‌ای نيست. تفاوت وبلاگ‌نويسی که با هويت واقعی‌اش می‌نویسد و کسی که نقابی... [Read More]

نظرها (4)

1. بپوش دامن عفوی به‌زلّت من مست
که آب‌روی شریعت بدین قدر نرود
بیار باده و اوّل به‌دست حافظ ده
به‌شرط آن‌که ز‌مجلس سخن به‌در نرود
2. اگر به خاطر نان آسمانی، هزارها و دهها هزار انسان از تو پیروی کنند، بر میلیونها و دهها هزار میلیون موجودی که توان آن ندارند تا از نان زمینی به خاطر نان آسمانی چشم بپوشند چه خواهد رفت؟ نکند تو تنها پروای دهها هزار انسان بزرگ و قدرتمند را داری و میلیونها انسان دیگر را، به تعداد شنهای بیابان، که ضعیفند ولی عشق تو در دلهایشان می تپد، در خدمت بزرگان و قدرتمندان می دانی؟
(فیودور داستایفسکی: برادران کارامازوف)

دست مریزاد انصافابه جاب و ارزنده ای اشاره و تاکید فرموده اید آری راه آدم شدن محاسبه و مراقبه و راه و کمال بد گمانی به خویشتن است
حبیب غفاری از مرند

چقدر عالی بود، مثل صاعقه کوه طور بود، امید است که افاقه کند....

کسی که نزدیک خانه‌اش رودخانه دارد، اگر نفهمد که چه‌قدر دیگری را آزار داده‌است، هرگز رودخانه را نخواهد فهمید.. آدم‌ها، دو دسته‌اند: یا رودخانه را می‌فهمند، یا رودخانه را نمی‌فهمند.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats