July 9, 2008

« دل‌گيرِ دل‌گير | صفحه‌ی اصلی | حالِ خوشِ خراب! »

مُردگی

«چرا مرده پرست و خصمِ جانيم؟». چرا؟ چون آدمِ مُرده حرف نمی‌زند. مرده خموش است:
خموشيد، خموشيد، خموشی دمِ مرگ است
همه زندگی اين است که خاموش نميريد
ولی خموشی و مردگی خاصيتی دارد بزرگ:
آبِ دريا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دريا کی رهد؟
فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف
در کم آمد يابی ای يارِ شگرف!
اما... مردم از اين اماها و ولی‌ها... باز هم اما... «کنون پندار مُردم . . .» هر چه خواهی کن، هم‌اينک!

پ. ن. نه از می سر پر جوش است و خروش و نه گوش‌ها از پندها بسته است، ولی «آورده از دريای دل، بيرون بسی دُردانه‌ها». و عجب نيست که: «به صدف مانم، خندم چو مرا در شکنند / کارِ خامان بود از فتح و ظفر خنديدن!»
(132 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

Free counter and web stats