July 5, 2008

« برو بخواب! | صفحه‌ی اصلی | شکار »

يک شب...

ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم. حالا ببين!
(10 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

نظرها (1)

شاید همین پست های توی وبلاگت مصداق عینی همان «گفتگو»هایی باشند که تازه آئین درویشی نیستند. داره بهت میگه، گفتگو آئین درویشی نبود! شاید تازه اون روزی که از شدت خستگی و ناامیدی -یا امید- کتاب و دفتر و وبلاگ و کامپیوتر و همه رو به دریا ریختی تازه قدم به وادی حیرت توان گذاشت!این زلم زیمبول بازی ها رو چیکار به این طریقت، دفتر صوفی سواد و حرف نیست، کتاب ها را بنه و بیا!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats