July 18, 2008

« فضايل و رذايل دموکراسی - ۱ | صفحه‌ی اصلی | توهم »

شکوهِ خسروانی... شکيبِ زيستن...

از صبح ذهن‌ام درگیر يکی از مصاحبه‌های پايان‌نامه‌ام بود تا الآن که تمام‌اش کرده‌ام. در تمامِ اين مدت، انگار عمقِ فاجعه را حس نکرده بودم. اگر هم بود، جايی مثل آتش زيرِ خاکستر بود. الآن که اين ور و آن ور را می‌بينم دارم گُر می‌گيرم. حالا بايد چه کار کرد؟ حالا چه خاکی به سرمان بريزيم؟ بانو – که خسرو، عشقِ بزرگ‌اش بود – همان اول کار نوشته است: «فکر نمی کردم آن روز اينقدر نزديک باشد...» و چقدر حکيمانه است و تلخ. ولی خسرو شکيبايی چرا رفت؟ جوابِ ساده و خطی‌اش اين است – و اين جواب از هر کسی می‌تواند صادر شود – که: مرگ است ديگر؛‌ همه می‌ميرند! او چه فرقی با بقيه دارد؟ ولی وقتی کسی را دوست داشته باشی، زندگی و مرگ‌اش برای تو معنای ديگری پيدا می‌کند. استعلا پيدا می‌کند. همه چيزش می‌شود يک چيز ماورايی. و کسی را که دوست داشته باشی، واقعاً، الکی الکی نمی‌شود دوست داشته باشی. بايد يک «چيز»ی باشد که تو را اين‌جوری کند. و خسرو شکيبايی همين يک «چيز» را داشت. من اهل فيلم ديدن – فيلم ايرانی ديدن – نيستم. مجال‌اش هيچ وقت پيش نيامده. سر راه‌اش واقع نشده‌ام. ولی آن‌قدر فيلم و سريال ديده‌ام که شکيبايی توی‌اش باشد تا بتوانم بفهمم اين آدم يک «چيز»ی داشت. اين خسرو يک جوری بود. يک جورِ خاص. و مهم است از آدم‌ها – از هر آدمی، و از آدم‌های خاص، خاص‌تر – اين چيزها را ببينيم. اين‌هاست که مهم‌تر است. چرا مُرد؟ از بس ناشکيبا بود، بر خلاف اسم‌اش. پوست‌ات که کلفت باشد و درد را نفهمی مثل کلاغ هم می‌توانی عمر کنی. می‌شود البته نازک‌دل باشی و عمر دراز هم بکنی. بسته به شکيبايی‌ات، عمرت هم تعريف می‌شود لابد. ولی... ديدم يکی جايی نوشته «کاش او گرفتارِ عادت نبود و بيشتر عمر می‌کرد...» چيزی به همين مضمون. حال‌ام بد می‌شود. خشم‌گين می‌شوم از مردمی که اوج نگاه‌شان اين است که همه چيز و همه کس را با متر وجود و شخصيتِ خودشان می‌سنجند و حتی «تشخيص علتِ مرگ» و تعيين «دليل کوتاهی عمر» و «فرا رسيدنِ اجل» را هم جزو اختياراتِ خودشان می‌دانند. مگر اين‌ها پزشک‌اند؟ يادم هست که وقتی ايرج بسطامی از دنيا رفته بود، سيروس علی‌نژاد در بی‌بی‌سی مطلبی نوشته بود با اشاره‌ای مشابه. آن زمان من هم عصبانی شده بودم. پرويز مشکاتيان هم در مصاحبه‌ای سعی کرد شخصيتِ خود ايرج را برجسته کند... ولی اين ناشکيبايی و نابردباری فرهنگی ما تا به کجاها که نمی‌رود.... انگار اجل سراغ کسانی که هيچ عادتی ندارند – از جمله عادت به خودِ زندگی – هرگز نمی‌رود! انگار اجل می‌گردد دنبال چيزهايی که لابد بايد به طور طبيعی باعث مرگ شوند. همه حکايتِ «آن ميرِ دروغين بين با اسبک و با زينک...» و اين داسی که خسروان را درو می‌کند، همه را درو می‌کند؛ با عادت يا بی‌عادت! پس بيماری‌های فرهنگی‌ را لااقل اين‌جا هم که شده، بيرون نريزيد... چرا مُرد ولی؟ پارسال بود در تلويزيون ديديم‌اش؟ همان موقع گفتم چرا شکيبايی اين‌جوری آب شده است؟ چرا دارد آرام آرام می‌رود؟ «از وجودش قدری نام و نشان بود که بود...» ور نه از ضعف در آن‌جا اثری از شکيبايی نبود! ... شکيبايی، يک «چيز»ی بود؛ يک چيز مهم. و اين «چيز» خيلی مهم است؛ بعضی‌ها «هيچ چيز» نيستند؛ هيچ چيز! چه جوری می‌شود چيزی شد؟ دقيقاً نمی‌دانم! ولی بايد خيلی آدم باشی و آدم بشوی. شکيبايی خيلی آدم بود... و برای فهميدنِ آدم بودن کسی لازم نيست زن‌اش باشی يا بچه‌اش... شايد اگر زن‌اش يا بچه‌اش هم باشی، هرگز نتوانی کسی چقدر آدم بوده است... برای فهم اين «آدميت» و اين «چيز» بودن يک معيارهای ديگری لازم است. ولی شکيبايی‌، همه‌اش «فيلم» بود؟ فيلم هم اگر بود، عجب فيلمی بود! فيلمِ شگفتی بوده است که اين اندازه جان و دل را به يک نفس بند کرده بود. نفسی که ديگر در اين دنيا نمی‌رود و نمی‌آيد و از سرگردانی خلاص شده است.

پ. ن. دل‌ام نمی‌خواست اصلاً اين را هم اضافه کنم. مُردن شکيبايی سنگين است ولی. به همه گیر می‌دهم به خاطرش. ابطحی نوشته است: «به من گفته بود که خسرو هیئتی است»! خوب اگر نمی‌بود، چه؟ يعنی آدمی که «هيئتی» باشد برای شما - برای شما، آقای ابطحی! - بهتر است از آدمی که «هيئتی» نباشد؟!‌ نمی‌دانم اين اعتقادِ شخصی ابطحی‌ است که اين‌جوری داوری می‌کند يا بقيه‌ی هم‌مسلکان سياسی و حزبی‌اش هم مثل او هستند. از خودم بيزار می‌شوم اگر ببينم فردا من هم درباره‌ی آدم‌ها اين‌طوری قضاوت می‌کنم. حتماً يک جورهايی من هم آدم‌ها را این‌جوری می‌بينم. مباد که هرگز چنين ببينم‌شان و بخواهم در قفس تنگِ ذهنِ خودم محبوس‌شان کنم. شکيبايی اگر رند خراباتی بود و اگر حافظِ شهر يا هم‌هيئتی آقای ابطحی، باز هم شکيبايی بود.

پ. ن. يک چيزی راه نفس‌ام را گرفته است. دارم به زور نفس می‌کشم. چطور می‌شود يک آدم را اين قدر دوست داشت؟
(788 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

نظرها (6)

شما در مرگ احتمالی جمشید مشایخی و عزت الله انتظامی و ... هم احتمالا خواهی گفت «یک جور دیگری بودند». اصولا هر کس میمیرد برای ما ایرانی ها یک جور دیگری میشود. «یک جور خاص»
****
نه. نمی‌دانم. بعيد است. هر چند آن‌ها هم برای خودشان کسی هستند. ولی من نمی‌فهمم اين همه نیش در سخن شما به خاطر چی‌ست؟ «ما ايرانی‌ها» دخلی به من ندارد. این تعمیم‌ها برای همه‌مان مشکل‌ساز است. شما که هيچ نمی‌دانم من چه رابطه‌ای با اهل سينما و فيلم دارم. شما که هيچ نمی‌دانم من چقدر این آدم‌ها را می‌شناسم. چطور می‌توانيد قضاوت کنيد شايد من درباره‌ی آن‌ها اين حرف را بزنم؟ برای چه؟ با تکيه بر چه شواهدی؟ زود قضاوت نکنيد. آدم خوب است نظرش را روشن بگويد، نه با این همه لفافه. اين هم لابد از کارهای «ما ايرانی‌ها» است!

هر چند با نظر کلی شما نسبت به جماعت اصلاح طلب موافقم ولی برداشتی چون شما از واژه «هیئتی بودن» که ابطحی بکاربرده نداشتم!
اخلاق آخوندیست که افسار کلامشان شل است و هرجایی!

- چطور می‌شود يک آدم را اين قدر دوست داشت؟
- خیلی ساده!

همه نوشتت یه ور تیترت یه ور! ... کاش هردوتون بودین اینجا. دلم تنگ شده...................... میدونستی اگه صد بار دیگه هم مث اون روز بریم خانه هنرمندان چای بخوریم دیگه حتی دلخوش به تصادفی دیدنش هم نخواهیم بود؟
گاهی آینده بدون حضور بعضی ها چقدر بی رنگ میشه .....

سلام
نمی دانم چرا یک دفعه دست به یقه می شوید که چرا فلانی در ذیل دیگر محسنات شکیبایی هیئتی بودن او را نیز آن هم از قول دیگری حکایت کند.وقتی فردی می میرد به تناسب حب و قرب او با ذهن و ضمیرمان از او یاد می کنیم.واین به نوعی یک رابطهء دوسویه است.
****
آدم از کسی خوش‌اش بيايد اين‌جوری می‌شود ديگر. زیاد سخت نگیرید شما هم. من نوشته بودم که چرا.

sala magha,
Hala shomA babte abtahi narahat nasho, In ke gofte heyati khob mohem ine ke doroosgh nagofte bashe...vagarneh age bakhshi a shakhsiate marhoom shakibaei boode che eshkali gofte beshe???

BA ehterAm
****
من هيچ مشکلی با هيئتی بودن خسرو ندارم. خيلی هم خوب است. ولی وقتی يکی مثل ابطحی در نظام فعلیِ ما با مناسبات قدرت‌اش از يکی نقل می‌کند که فلانی هيئتی هم بوده، آدم احساس می‌کند به شعورش توهين شده است. آدم بودن خسرو مستقل است از هيئتی بودن يا خراباتی بودن‌اش. شايد به همین دلیل است که آن‌ها که هيئتی نيستند، مغضوب قدرت‌اند. می‌دانيد مسأله‌ی اصلاحات و اصلاح‌طلبان و مشارکت و دوم خرداد است (به اضافه‌ی طيف کیهان) پس ذهن‌شان اين‌ها هست. يعنی اصلاح‌طلب بودن باعث بازنگری در بعضی از پيش‌فرض‌ها نشده است. هنوز دگرديسی لازم است. و گرنه مذهبی بودن و هيئتی بودن هيچ هم بد نيست. خيلی هم خوب است. حتی اگر خصوصی‌ترين جنبه‌ی زندگی‌اش نبوده باشد. حداقل من خوش‌ام می‌آيد از اين هيئتی بودن؛ ولی به جای خودش و در مقام مناسب‌اش.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats