November 5, 2007

« دلالت خير | صفحه‌ی اصلی | مدرسه تعطيل، عقل تعطيل، انديشه بيکار! »

بدنامی ابليسی

در ادبيات عارفانه‌ی ما، ابليس چهره‌ای ويژه دارد؛ چهره‌ای که با آن «شيطان» که عوام می‌شناسند تفاوت‌ها دارد. اين ابليس البته برای عارفان مختلف تجلی‌های خاص خودش را داشته است؛ از حلاج بگير تا ابوسعيد و سنايی و عطار و مولوی و البته احمد غزالی و عین القضات شهيد. مدت‌هاست فکر می‌کنم که اگر ابليس بدنام است و چهره‌ی منفی و تاریکی دارد، دليل‌اش چی‌ست؟ اين‌که به قول آن شاعر، قلم در دست دشمن بوده است؟! کدام دشمن؟ حساب صورت دين را مدتی کنار بگذاريد. اهل ظاهر ناگزير بايد به همين چهره‌ی ظاهر اکتفا کنند. لايه‌ی معنايی عميق‌تری برای اهل ظاهر نيست. اما ابلیس هر تلبيسی که می‌کند، تلبیس خرد و حقير نمی‌کند. اگر در کار ابليس مکری باشد (و مکرِ او خود تابع و منقاد مکری عظيم‌تر نباشد)، مکر عظيم دارد. مکری ابليس، مکر رهزنی است و خلوت کردن کوچه‌ی معشوق، همان‌جا که سر می‌شکند ديوارش! ابلیس راز است. رازی پيوسته به ناز معشوق. ابليس تجلی قهاريت است و تکبر. راستی يکی از نام‌های خدا، «متکبر» است. سال‌ها پيش برای دوستی در مشهد از تجلی اسم‌های خداوند سخن می‌گفتم. که هر اسمی برای هر کسی به نوعی تجلی کرده است. و ابلیس تجلی صفت «عزت» خداوند است. از همين رو او را عزازيل می‌نامند. اين نکته را گمان کنم جايی قاضی شهيد در آثارش گفته بود.

بعضی اوقات، اين امواج درون طغيان می‌کنند و کشان‌کشان مرا به عالم مابعد الطبيعه می‌برند. آن هم چه کسی را! مرا که مدت‌هاست اين قبا را به ميخ آويخته‌ام؛ اين قبای ژنده‌ی سير در لايه‌ی زيرين حيات را. اما هنوز هم هر بار که مواجه می‌شوم با اين قصه‌ها، اين اسطوره‌ها، اين افسانه‌ها يا حقيقت‌ها - هر چه می‌خواهيد نام‌اش را بگذاريد، فرق چندانی نمی‌کند - هر بار قلب‌ام تند می‌زند و با هيجان و اشتياق يکی‌يکی پرونده‌ی سابق را گردگيری می‌کنم. و ميان جنگ و صلح حيران می‌شوم. صلح با که؟ جنگ با که؟ شما اگر جنگ زرگری راه انداخته‌ايد چرا ما را بازی می‌دهيد؟

(323 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

نظرها (4)

همه درعوالم نگاه کردند و اثبات کردند . من در خود نگریستم ، و از خود بیرون رفتم ، و باز خود نیا مدم .

موجود من مرا از وجد غایب کرد ، و معروف من مرا منزه کرد از تعرف به عرفان ، و از استدلال به عیان ، و از فرق و بین . من حا ضر شدم ،و دیگران غا یب . نزدیک شدم ، و نزدیک برداشتم . عالی شد ، و عّلوبگذا شتم . بی نر دبان بر شدم ، بی اذن در شدم . من محوم در محو أینیّت ، محو بی اثبات ، و اثبات بی محو .


اول قدم اندر توحید فنای تفر یدست .

من متفرق بودم ، واحد شدم : قسمت مرا یکی کرد ، و تو حید مرا رد کرد .
جمله ی حجات ببریدم ، تا جز حجاب عظمت نماند . آنگه گفت که روح را بدل کن . گفتم نمی کنم . مرا رد کرد به خلق ، و مرا بدیشان فرستاد.
روح من با روح تو بیا میخت : در دوری و نز دیکی ، من توام ،عجب دارم از توو از من : فنا کردی مرا از خویشتن به تو ، نزدیک کردی مرا به خود ، تا ظن بردم که من توام و تو من .

منم یا تو یی ؟ حا شا از اثبات دو یی ! هویت تو در در لا ئیت ما ست . کّلی به کّلی ملتبس است از وجهین . ذات تو از ذات ما کجاست چون تو. را بینم ؟ ذات من منفر د شد جا یی که من نیستم . کجا طلب کنم آنچه پنهان کردم ؟ در نا ظر قلب یا در نا ظر عین ؟ میان ما اُنیت منا زعت می کند ؟ به اُنیّت ِ خویش که اُنیّت ما بردار !
عارف در اوایل احوال نگاه کند ، داند که ایمان نیارد ا لا بعد از آن که [ که ] کا فر شود .
جوانمرد ی دو کس را مسلم بود : احمد را و ابلیس را .

هر که آزادی خواهد ، بگو عبودیت پیوسته گردان .
چون بنده مقام عبودیت به جای آرد به تمامی ، آزاد گردد از تعب عبودیت ، نشان بندگی در وی بی عنان و تکلف ، و این مقام انبیا و صدیقان بود ، محمول بود هیچ رنج فرا دلش نر یسد و اگر چه حکم شرع برو بود .

هر که حق را به نور ایمان طلب کند ، همچنان است که آفتاب را شناسی نیست آن را که دم از شنا سا یی او زند . سپا سی نیست آن را که پا یدار بندگی او شود . پر هیز از پیکار با او دیوانگی ست ، و دل به آشتی او دل داشتن نا فرزانگی .

به دینها اندیشیدم و سختکو شانه در آن همه کا ویدم ، و آن همه را شا خه شاخه ی اصلی دیگانه یا فتم . پس بر کسی مخواه دینی را ، که وا می گراید داز آن داصل استوار ؛ و خود آن اصل است که می باید تا او را در یابد ، و چنین است که او سرشار می شود از بلند پا یگی ها و معا نی ، و فهم می کند .

دنیا می فریبد انگاری آشنا نیم به حال او . خدا بنکو هیده حرام او ، و من کرانه کرده ام از حلا ل او . دست راست فرا من یا زید : وا پس زدم و دست چپش را نیز ؛ و دیدمش سرا پای نیاز ، پس اورا باز او بخشیدم به تما می .و کی شناختم وصال او که بیمم بُود از ملال او ؟

همه را به اسم محجوب کردند ، تا بزیستند . و اگر علوم قدرت بر ایشان ظا هر شدی ، بپریدندی . و اگر از حقیقت به ایشان کشف شدی ، همه بمر دندی .

امم ما ضی و قرون خالی مردند ، و پندا شتند که یا فتند ؛ از غیب به معرفت در ضمن نکره مخفی ست ، و نکره در ضمن معرفت مخفی ست .

ای محجوبان به نفس ! اگر بنگرید ای محجوبان به نظر ! اگر بدانید ، ای محجوبان به علم ! اگر بشنا سید ، ای محجو بان به معرفت ! اگر برسید ، ای محجو بان به رسیدگی ! اگر به رسیدگی بر سید ، شما تا ابد محجو بید د، تا ابد بمانید .
به حق اشا رت به حق کردم .
جفای خلق اندر تو اثر نکند پس از آن که حق بشنا ختی .
بلا اوست و نعمت از وست .
و الله که من سر آشکارا نکردم ! و حقا که میان بلا و نعمت او فرق نکردم !
و مر ابکشند ، و مرا بیا ویزند ، و مرا بسو زا نند ، و مرا بر گیرند .صا فیات من ذاریات شود . آنگه در لجه ی جا ریات اندازند . هر ذره یی که از آن بیرون آید ، عظیمتر با شد از را سیات .

هل یکونا الذکرانِ ا لا معا ؟

خدمت من اکنون صا فی ترست ، وقت من اکنون خو شترست ، ذکر من اکنون جلیتر ست ، زیرا که من او را خدمت کردم در قدم حظ ِ مرا ، و اکنون خدمت می کنم او را حظ ِ او را . طمع از میا نه بر داشتم ، منع و دفع و ضّر و نفع بر خا ست . تنها گردانید مرا ، چون براند مرا تا با دیگران نیا میزم . منع کرد مرا از اغیار ، غیرت ِ مرا . متغیر کرد مرا حیرت ِ مرا . حیران کرد مرا غربت ِ مرا .غر یب گردانید مرا خد مت مرا . حرام کرد مرا صحبت مرا . زشت گردانید مرا مدح مرا . دور کرد مرا هجرت مرا . مهجور کرد مرا مکا شفت مرا . کشف کرد مرا وصلت مرا . رسا نید مرا قطع مرا . منقطع کرد مرا منع ِ منّیت مرا . در حق او خطا در تد بیر نکردم ، تد بیر رد نکردم ، مبا لات به تغییر صورت نکردم . اگر ابد الاباد به آتش مرا عذاب کند ، دون او سجود نکنم ، و شخصی را ذلیل نشوم . ضد او نشناسم . دعوی من دعوی صا دقا نست ، و من از محبان

صا دقم .»


قطعه

ای موسا ! آن تلبیس بود ،

و این ابلیس است .

طا سین الا زل

جنونم چیست ، تقدیست ؛

گمان پیرا منت رقصان .

مرا در چشم نور چشم

نا بینا از آنم ، آن !

دلیل آرد دلیل ِ دل :

تقرب از ریا می دان ؛

پس آدم چیست الا تو،

در ین هنگامه کی شیطان ؟
موسی – صلوات الله علیه – با ابلیس در عقبه ی طور به هم رسیدند .

موسی گفت : « چه منع کرد تو را از سجود ؟»

گفت : « دعوی من به معبود واحد ، و اگر سجود کر دمی آدم را ، مثل تو بودمی ، زیرا که تو را ندا کر دند یکبار ، گفتند « اُنظر الی الجبل » ، بنگریدی . و مرا ندا کردند هزار بار ، که « اسجد و الآدم » ، سجود نکردم .دعوی من معنی مرا .»

گفت : « امر بگذا شتی ؟» گفت « آن ابتلا بود نه امر. »

موسی گفت : « لا جرم صورتت بگر دید »

گفت : « ای موسی ! آن تلبیس بود ، و این ابلیس است . حال را معول بر آن نیست زیرا که بگر دد ، لیکن معرفت صحیح است چنان که بود ؛ نگر دید ، و اگر چه شخص بگر دی«اکنون یاد کنی او را ؟»

گفت : « ای موسی ! یاد ، یاد نکند ، من مذکورم و او مذکور ست :

ذکرهُذکری و ذکری ذکره

هل یکونا الذکرانِ ا لا معا ؟

ما هرچیزی را هرگونه که میخواهیم میبینیم .چه خودمان باشیم چه عابر کوچه چه ...نمیدانم هر اسمی که روی چیزی نشسته را...
من همیشه فکر میکردم من اگر شیطان را شیطان می بینم . شیطان ٬ من و خودش را چه میبیند؟
تا زمانی که در مشهد هستید قبا به تن دارید . از مشهد که دور شوید قبا را می شود باور کرد که اویخته اید....(شما را نمی گویم...ادمهای زیادی را دیده ام) حال و هوای خودم را در مشهد و قبل و بعد از ان همه دیده ام .ادعای ان همه طغیان را ندارم . ولی بالا و پایین زیاد داشته ام.
...
جالبه که توی این وبلاگستان در هربلاگی من یک تکه از مشهد را پیدا میکنم....

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats