داشت از ديوار خانهی مردم بالا میرفت به قصد دزدی. صدای تلاوت قرآن به گوشاش خورد. خوب که گوش داد، اين آيه بود: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ الَّلهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ» (سورهی ۵۷، آيهی ۱۶). همانجا دلاش لرزيد و اشکهایاش سرازير شد و آدمی ديگر شد. ماها تمام عمرمان از ديوار داريم بالا میرويم! هنوز وقتاش نشده؟ شايد پنبه توی گوشمان گذاشتهايم!
پ. ن. راستی فضيل عياض توی ماه رمضان آدم شد يا ماهاش زياد مهم نبود؟

نظرها (3)
بردينم به فكر : ممنون
بهنام | دوشنبه، ۲ مهر ۱۳۸۶، ۲۱:۲۷
فضیل، اصلاً پنبه در گوشش بود یاآن را برداشته بود؟! پنبه در گوشش گذاشته بودند یا خودش گذاشته بود؟! پنبه را کسی دیگر و نیرویی دیگر از گوشش برداشت یا خودش برداشت؟! دزدی و دروغ، سرتاپای جامعهاش را فراگرفته بد یا...؟! (البته آن زمان، چیزی به نام ِ جامعهی پیچیدهی امروزی نداشتیم که همه چیز با همه چیز، در پیوندی استوار باشد!!)زمینهی لرزش دل داشت یا ناگهانی دلش لرزید؟! چرا دل ِ فضیل ِ دزد، لرزید و دل ِ صد دزد ِ دیگر، در کوچه و دیوار و منبر، نلرزید؟! پنبهی در گوش ِ فضیل، اگر در گوشش بود، از جنس ِ چه بود؟! از جنس نیاز یا آز؟! از جنس عجز یا قدرت؟! از جنس جبر یا اختیار؟! از جنس... بههرحال، اینها همه، چیزی از متن ِ خوب شما و سخن ِ گرم شما کم نمیکند. من، با این نوشتهی شما، به نوبهی خودم تلاش میکنم آن باشم که باید و شاید!
هادی | دوشنبه، ۲ مهر ۱۳۸۶، ۱۷:۲۰
فضیل از اولاش هم آدم بود! فکر کردی عیاری کم حرمت دارد؟
سوشیانت | دوشنبه، ۲ مهر ۱۳۸۶، ۱۶:۰۷