September 5, 2007

« فاصله‌ی افسانه تا واقعيت | صفحه‌ی اصلی | شهری مدرن با روحيه‌ی قبيله‌گی »

آن‌ها که نمی‌دانند . . .

يک ساعتی مانده است به مقصد برسيم. به اواخر فيلم «چوپان خوب» رابرت دنيرو رسيده‌ام. در قسمتی از فيلم، يک پيرمردِ ايتاليايی، که از چند ماهه‌گی به آمريکا آمده و حالا شهروندی آمريکايی است، به مت ديمون (مأمور سی‌آی‌ای) می‌گويد: «ما ايتاليايی‌ها خانواده‌مان برای‌مان مهم است و کليسا. جهودها سنت‌شان را دارند؛ حتی سياه‌ها موسيقی خودشان را دارند. شماها چی داريد؟» مت ديمون با خونسردی می‌گويد: «ما ايالات متحده‌ی آمريکا را داريم و بقيه‌ی شماها فقط ويزيتور هستيد!»

فکر می‌کنيد با شنيدن اين جمله چه حسی به آدم دست می‌دهد؟ اين جمله در حقيقت برگردان عام فهم و ساده‌ی سياست‌های آمريکا در پنجاه سال اخير است. آمريکا نمادِ همه چيز شده است. مهم نيست چقدر درست است اين ادعا و چقدر غلط. خودشان درباره‌ی خودشان اين‌جوری فکر می‌کنند. با همين طرز تفکرشان است که رييس جمهورهاشان خاک دنيا را به توبره می‌کشند: بقيه‌ی فرودست‌اند! يک لحظه با خودم فکر کردم هويتِ من چی‌ست؟ ناگهان هويت ايرانی‌ام برای‌ام سخت برجسته شد. ايرانی بودنِ من ناگهان تبديل به ارزش فربه و بزرگی شد که انگار هستیِ من به آن تکيه دارد؛ و پر هم بيراه نيست اين حس. يک هويت دينی. مذهبی هم دارم که ريشه‌ی انديشه‌ام در آن است. از دلِ آن باليده‌ام. از آن شرمسار نيستم. به آن افتخار می‌کنم. با آن به کسی فخر نمی‌فروشم ولی. درست مانند حس ايرانی بودن‌ام. به آن افتخار می‌کنم ولی شرم‌ام می‌آيد آن را دست‌مايه‌ی فخر فروختن به ديگران کنم. يک لحظه فکر کردم ايران هر چه باشد، هر تيرگی و تباهی هم که در آن باشد، هر دشواری و مصيبتی هم که به آن رسيده باشد، باز هم در گوشه‌ی دل‌ام، کنجی گرم و صميمی است.

اما نکته‌ی مهيبِ ماجرا اين است: هم آن آمريکايی که خود را آقای جهان می‌داند و هم من که به «هويت»ِ ايرانی و «هويت» مذهبی و دينی‌ام تکيه می‌کنم، هر دو ممکن است دقيقاً با اتکای به همين «هويت» جنگ بر پا کنيم و خون جهانی را بريزيم. اين است آن‌چه اسبابِ هولِ من است. اما صادقانه و از بنِ جان اميد دارم که ايمان، ارزش‌های جهانی انسانی، و اخلاق اين هوس سروری را لگام بزنند. سخت است نه؟ در راه که می‌آمدم فرودگاه،‌ راننده يک مسلمان پاکستانی بود. تمام راه مرا به حرف کشيده بود ولی بيشتر خودش حرف می‌زد. مسلمانی بود ساده‌دل، صادق و صميمی و در عين حال سخت ظاهری. دانشِ دينی‌اش فوق‌العاده سطحی بود. دانش تاريخی‌ و سياسی‌اش هم ايضاً. شايد وقتی ديگر خلاصه‌ی اين گفت‌وگوی درس‌آموز را نوشتم. اما، ديشب به بانو هم گفتم که بعد از يکی دو ساعت حرف زدن، تنها حسی که نسبت به او و تمام افراد شبيه به او داشتم، دلسوزی بود. حس شفقت. حس رنج بردن از نادانی مردم. جوانک هيچ سوء نيتی ندارد. هر چه می‌گويد از سر نادانی است. جاهلانه صادق و صميمی بود و همين جهلِ او بود که وضعيت دنيا را بغرنج‌تر کرده است. جهل او و امثال او وضعيتِ مسلمان را پيچيده کرده است و جهل همتايان او در اردوی – به قول خودش – ضد مسلمانان دقيقاً همين نقش را در آن سوی ماجرا داشته است. و من از نادانی نادانان ساده‌لوح هر دو سو رنج می‌برم.

(520 کلمه)

مطالب مرتبط

تکنولوژی زغالی

اين هم ديار پروس

آبراهه‌ی خليج فارس

شهری مدرن با روحيه‌ی قبيله‌گی

وايرلس ايرانی از نوع مهرآبادی!

آخر الزمان اروپا

روزنامه‌ی فخيمه‌ی هرالد تريبيون

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats