August 20, 2007

« نقد زمانه | صفحه‌ی اصلی | بيراه‌های گنجی »

آی آدم‌ها، آدم شويد!

يک داستانی خوانده‌ام، برای چندمين بار، از نويسنده‌ای که خوب می‌شناسم‌اش. جسته گريخته از وسط‌اش، آخرش، اول‌اش، هی خوانده‌ام و دوباره خوانده‌ام. حال‌ام خراب شده است از يادآوری بعضی اتفاق‌ها. چيزهايی که به گذشت زمان، يا عبور زندگی، آگاهانه يا ناآگاهانه به باد فراموشی می‌دهيم‌شان. اين حافظه‌ی ماست؟ حافظه‌ی تاريخ است؟ حافظه‌ی کشور است؟ با خودم فکر کردم که مردم فراموش می‌کنند، تاريخ هم که راحت تحريف می‌شود (هميشه می‌شده است الآن هم کماکان تحريف‌شدنی است)، ولی طبيعت هم تحريف می‌شود؟ می‌شود اين کهکشان را، اين کيهان را هم تحريف کرد؟ ما شده‌ايم ملتی، طايفه‌ای، نوعی تحریف شده. اصلاً اصل‌مان کدام بوده که حالا تحريف شده‌مان اين است؟ شجريان دارد الآن می‌خواند که:
بس که شستيم به خوناب جگر جامه‌ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

و من هنوز دل‌ام خوش است به اخلاق، به انسانيت، به ذره‌ای مروت و پاکی، به اندکی صفا (فرقی نمی‌کند روستايی باشد يا شهری). هنوز اميد دارم به آن خردک شرری که در کنج دل‌ دو نفر مؤمن کم‌گناه‌تر از بقيه زبانه می‌کشد. شايد فرجی شد! همه دارند از هم انتقام می‌گيرند. بی‌خدا از با خدا. با خدا از بی‌خدا. کمونيست از ليبرال. چپ از راست. راست از چپ. من از تو. تو از من. در دارد از دیوار انتقام می‌گيرد. آسمان دارد از زمين‌ کين‌خواهی می‌کند. بعد خودش زار زار سر اين کشته‌ها خون گريه می‌کند. چرا اين‌جوری شده‌ايم؟ مگر شما لامصب‌ها چقدر تاريخ داريد؟ چقدر عمر داريد؟ از زمان آدم؟ تاريخ دين سن‌تان را چقدر نشان می‌دهد؟ شناسنامه‌های داروينی هم به هر حال سنی برای‌تان رقم زده است. هنوز بزرگ نشده‌ايد؟ هنوز «آدم» نشده‌ايد؟ هنوز . . . بگذريم. بعضی حرف‌ها ياسين است به گوش . . . لعنت بر شيطان!

دل‌ام تنگ است برای يک شاعر، يک نوازنده، يک خواننده. يکی که بزند، بخواند، کمی آدم دل‌اش باز بشود. از هر چه نفرت و نفرين و لعنت است بيزارم. شايد بشود مرض اين انتقام‌جوها را با محبت درمان کرد. اين انتقام‌جوها همه‌شان از يک جنس‌اند. لباس‌هاشان فرق دارد. شعارهاشان کمی رنگارنگ‌تر است. و گرنه همه‌شان ته ماجرا دنبال انتقام‌اند. هيچ کدام‌شان نمی‌خواهند آدم بشوند. نمی‌خواهند بفهمند يک روزی می‌آيند توی اين خراب شده. بزرگ می‌شوند. شايد درس بخوانند. کاری دست و پا کنند. شاد می‌شوند. غمگين می‌شود. عاشق می‌شوند. جگرشان آتش می‌گيرد از سوز عاشقی. يک روزی هم می‌ميرند. همه‌شان مثل هم. همه‌شان می‌ميرند. همه‌تان می‌ميريد! پس چه مرگ‌تان است خرخره هم را می‌جويد؟ دو دقيقه هم که شده آدم شويد! آن «از ديو و دد ملول‌ام . . .» اصلاً پيشکش. مثل آدم، يک خورده آدم باشيد!

(423 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

نظرها (2)

به قول معلم دوران دبیرستانمان آقای ظهیری : آدم باید آدم باشد. امیدوارم حدمان (همان limit )به سمت آدمیت میل کند وقتی که t (همان زمان) به سمت صفر میل می کند.

آدم ِ ناراضي : رضايت ، ارمغانش نيست

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats