August 16, 2007

« حرف‌ام را پس می‌گيرم! | صفحه‌ی اصلی | تبریکات وبستانی برای بالاترين؛ و هفتان با تأخير »

محبوبِ من وطن

ديشب تا چهار صبح بيدار بودم و مشغول کار. بانو روی لپ‌تاپ خودش صفحه‌ی مرا باز کرده بود و فايل‌های طربستان را يکی يکی گوش می‌داد. آخرين فايلی را که قبل از رفتن باز گذاشته بود «محبوب من وطن» بود که شهرام ناظری خوانده و آهنگ‌اش را مشکاتيان ساخته است. اين تصنیف دو سه ساعتی پس‌زمينه‌ی کارم بود و تا به خودم آمدم ديدم سر از ايران در آورده‌ام، از تهران، از گرمای تابستان‌اش، از سحرش، از زمستان‌های‌اش و برف‌های‌اش. حال عجيبی دارند این آهنگ‌ها. انگار بعضی از این‌ها را فقط بايد در ایران گوش بدهی. اين‌جا هم که می‌شنوی‌شان تمام هوش و حواس‌ات می‌رود پی ايران. من همين‌جور می‌شنيدم که:
ديری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک
محراب عشقِ من!‌ کی آماده‌ی منی؟
من با نماز عشق تو هشيار می‌شوم
من با وضوی مهر تو بیدار می‌شوم
در چشم‌های‌ توست که من شعله می‌کشم
از آه‌های توست که من غرق آتش‌ام
محبوبِ من وطن!
ای مانده در نگاه تو بهت نگاه شب
ای خفته در دهان تو حرف دهان صبح
ديری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک،
کی آماده‌ی منی؟

در مشام‌ام بوی خاک می‌پيچد و عطر سحرگاهانِ خيابان‌های نياوران. ياد شب‌های شوريدگی و شيدايی. آن يکی دو سال آخر، فقط روزگار ديوانگی و مستی و عاشقی نبود. فرصتی بود، شايد نعمتی بود که مجال فراخی داشتم و گروهی شوريده و سوخته را فراوان می‌ديدم. وقتی اين تصنيف را ديشب گوش می‌دادم، با خود فکر کردم که هنوز هم می‌شود در ایران تصنيف وطنی ساخت. هنوز هم هر که دل داشته باشد، می‌تواند سخت دلبسته‌ی وطن‌اش بماند. هميشه اما به خودم تلنگر می‌زنم که عقايد دینی‌ام را به جغرافيای زادگاه‌ام گره نزنم. مگر پيامبر اسلام دين را برای يک محدوده‌ی خاص جغرافيايی آورده بود؟ اما چه می‌شود که هنوز اين تصنيف‌ها آدم را تکان می‌دهد؟ هنرمند چطور می‌تواند هنرمند بماند؟ چطور می‌تواند آتش به جان شنونده‌اش بيندازند؟ پاسخ‌اش از نگاه من يک چيز است و بس: «تا نسوزد بر نيايد بوی عود / پخته داند کاين سخن با خام نيست». بايد سوخته باشی. بايد دردی داشته باشی. بايد جايی ويران شده باشی. همين ويرانی، همين خرابی و سوختگی سخن‌ات را و نوای‌ات را در دل می‌نشاند. مشکاتيانی که من می‌شناسم با تمام قوت‌ها و ضعف‌های‌اش، يک چيز درخشان دارد: سخت شوريده و عاشق است. مغرور است و در عين حال دلداده‌ای ويران است. اين ويرانی و خرابی گويی در سرشت اوست. من به جوانب اجتماعی ماجرا کاری ندارم. از منظر وجودی، اين تجربه‌ی بنيان‌کن درونی، اين حال سرآسيمه‌گی و حيرانی، حال غريبی است. اين خرابی، دشمن خودکامگی است. و من حيران‌ام که چطور می‌شود موفق بود و تأثيرگذار و از دام تکبر در امان ماند؟ اين نخوت بالاخره جايی دست و پای آدم را می‌بندد. کی و کجا می‌شود از دست خودمان رها شويم؟ ديگران پيشکش، امان از خود چگونه می‌توان داشت؟ اين اژدهای سرکش را که هيچ وقت نمی‌ميرد، چطور می‌شود رام کرد؟

ديشب دل‌ام پر کشيده بود برای سحرهای آن روزها. برای ايران. برای تهران. يعنی من واقعاً‌ دوست دارم خارج از خاک ايران بميرم؟ اصلاً نمی‌دانم . . . الآن همکاری تلفن زد و گفت اين‌جا را ببينم. شما اگر آن تصنيف بالا را (از نغمه‌ی روز بشنويد) گوش بدهيد و اين وب‌سايت و اين عکس را ببينيد، چه حالی به‌تان دست می‌دهد؟


من مانده‌ام با اين نوستالژی چه کنم؟ هوشياری حالتی است، مستی هم حالتی. ولی اين خاطره‌ها ما را می‌سازند. اين گذشته‌ها کنار حالِ ما نشسته‌اند و آينده‌ی ما را رنگ‌آميزی می‌کنند. مهم نيست کجا باشی و کجا بميری، رنگ‌ِ واپسين‌ات، همين رنگ وطن است. می‌ترسم بيست سال ديگر مرزی نباشد و زمينی نباشد و اصلاً برويم سياره‌ای ديگر. آن وقت چه خاکی بايد به سر کنيم؟ فکرش را کرده‌ايد که مثلاً توی کره‌ی مريخ بنشينيد و سنتور مشکاتيان يا سه‌تار عبادی گوش بدهيد؟ فکرش را کرده‌ايد که توی سفينه‌ی فضايی شجريان گوش دادن يعنی چه؟ اصلاً فکرش را بکنيد، روی کره‌ی مريخ يک گوشه نشسته‌ايد داريد سوره‌ی الرحمن می‌خوانيد: فبأی آلاء ربکما تکذبان . . . راستی ما کدام‌ها را تکذيب می‌کنيم؟ زير کدام يک از اين نعمت‌ها می‌زنيم؟ فکر خوبی است. بروم الرحمن بخوانم. ياسين بخوانم. شايد حال‌ام خوش شد!

(676 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

نظرها (1)

من هم هر موقعه دلم می گیرد، یه سر به این فایل های صوتی شما می زنم. بی نهایت از تلاش هاتان در زمینه بودن مسلمان مدرن، متشکرم

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats