July 9, 2007

« رگبارهای تابستانی لندن | صفحه‌ی اصلی | از پاکستان تا ایران: سياست‌های دوگانه »

آن سال کجا بودم؟

يادداشت ۱۸ تيرانه‌ی خوابگرد را که ديدم، از خودم پرسيدم روز ۱۸ تير ۷۸ کجا بودم؟ تهران، ميدان فاطمی! درست در اوج درگيری‌ها من تهران بودم و در کانون حادثه. اما آن روزها در عوالمی سير می‌کردم ميان زمين و آسمان. خانه‌ای داشتيم حوالی ميدان فاطمی با دو سه نفر از دوستان و زندگی دانشجويی لنگ در هوايی داشتيم. چند ماه پيش درس رياضی را در دانشگاه فردوسی رها کرده بودم و آمده بودم تهران. روزگاری بود که مطبوعات اصلاح‌طلب از زمين و آسمان می‌باريدند و ما تشنه‌ی روزنامه خواندن. آن روزها به جز کتاب خواندن، موسيقی گوش دادن و اندکی دوندگی به دنبال نان، فقط برای روزنامه خريدن و غذا از خانه بيرون می‌آمدم. از آن روز، به خوبی اين ماجرا را به ياد دارم که جمعی سوار بر مينی‌بوس شعار می‌دادند که: «ای ملت آزاده! دانشجويت کشته شد!» و از ميدان فاطمی به سمت کوی می‌رفتند. يکی دو روز بعد هم فضای اطراف ميدان ولی‌عصر و کل آن منطقه فضايی بود شديداً امنيتی. کسی اگر دنبال دردسر نبود، آن طرف‌ها آفتابی نمی‌شد. من هم که کنج عزلت را بر دردسرهای سياسی ترجيح می‌دادم و فقط ناظر مبهوت آن همه خشونت و قساوت بودم. شما يادتان می‌آيد روز ۱۸ تير و روزهای بعدش کجا بوديد؟

ماجراهای آن روزها را من تنها از روزنامه دنبال می‌کردم. و نکته‌ی جالب اين‌جاست که زمانی که مهم‌ترين بحران‌های دوره‌ی رياست جمهوری خاتمی رخ می‌داد من هيچ وقت در زادگاهم نبودم. يا تهران بودم و يا سرخس (همان مدت کوتاهی که در پالايشگاه خانگيران کارم تدريس بود). تهران که بودم قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد و ماجراهای بعد آن، هجده‌تير، ترور حجاريان و ده‌ها بحران ديگری که به قول خود خاتمی تاوان کشف قتل‌های زنجيره‌ای بود. ماجرای تعطيلی فله‌ای مطبوعات که پيش آمد سرخس بودم. آن روزها وبلاگی در کار نبود و اگر می‌بود امروز عجب تصوير شفاف‌تر و دست‌اول‌تری از آن روزها داشتيم. کاش حافطه‌ام ياری می‌کرد که همه‌ی رخدادهای آن روزها را بنويسم. آن‌ها که در جريان ماجراهای کوی بوده‌اند و روايت‌های شخصی دارند، چقدر خوب می‌شود روايت دست اول‌شان را بنويسند.

(337 کلمه)

مطالب مرتبط

...

کتاب، ناموس آدم کتاب‌باز است

چند سياست‌مدار عصبی در آمريکا

چاک جهل و حمق . . .

پازل تاريخ و چند حاشيه‌ی ديگر

دو حاشيه

در فضيلت شجاعت و صراحت

نظرها (1)

من فوق لیسانس رو تمام کرده بودم داشتم تو ستاد نیروی دریایی سپاه بغل فدراسیون اسب دوانی نزدیک سرخه حصار خدمت می کردم. اون موقع کنترل مناطق تهران رو تقسیم کرده بودند و منطقع دور و بر میدون امام حسین افتاده بود به نیروی دریایی سپاه و این همکارهای ما (رسمیهای سپاه) رو می بردند اونجا. بعد دوباره روز بعدش می اومدند و تعریف می کردند و بگو بخند بود تو پادگان. خیلیهاشون نمی خواستند بروند ولی خوب مجبور بودند برند. واسه همین چون دوست نداشتند که شناخته بشوند بعضیهاشون روشون رو می پوشوندند. خود همکارم می گفت که روز اول یک وانت چوب و چماق هم آوردند تو پادگان بینمون تقسیم کردن. یک روز هم تو همون هفته درگیری من بعدازظهرش رفتم جلو دانشگاه خر تو خر شد نزدیک بود یک چماق توپی بخورم. شانس آوردم. بی وجدانها می زدند ها. اگر خودم نمی دیدم باورم نمی شد. ولی کلا ملت ما سریع جو می گیردشون. خیلیها خیلی کارها می کنند بدون اینکه بدونند دارند چکار می کنند، برای چی می کنند و چه نتیجه ای ممکنه بده.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats