June 8, 2007

« ما همه متهم‌ايم | صفحه‌ی اصلی | ترديد »

ای شادی آزادی . . .

مدت‌ها پيش می‌خواستم - يا وعده داده بودم که اين شعر سايه را در ملکوت بياورم. شعری است آرمان‌خواهانه و سرشار از درد. شعری شيوا و رسا. توضيح اضافه نمی‌دهم. شعر را در ادامه‌ی مطلب بخوانيد.

ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی كه تو باز آيی،
با اين دل غم پرورد
من با تو چه خواهم كرد؟

غم‌هامان سنگين است.
دل‌هامان خونين است.
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونين،
ما سرتاپا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.

وقتی كه زبان از لب می‌ترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
می‌كنديم.

وقتی كه در آن كوچه‌ی تاريكی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سكوتش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.

وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يكجا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.

از می، از گل، از صبح،
از آينه، از پرواز،
از سيمرغ،از خورشيد،
می‌گفتيم.

از روشنی، از خوبی،
از دانايی، از عشق،
از ايمان، از اميد،
می‌گفتيم.

آن مرغ كه در ابر سفر می‌كرد،
آن بذر كه در خاك چمن می‌شد،
آن نور كه در آينه می‌رقصيد،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژده‌ی ديدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در ميدان،
در زندان، در زنجير،
ما نام تو را زمزمه می‌كرديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!


آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت و حشت زا،
آن شب‌های كابوس،
آن شب‌های بيداد،
آن شب‌های ايمان،
آن شب‌های فرياد،
آن شب‌های طاقت و بيداری،
در كوچه تو را جستيم.
بر بام تو را خوانديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پيروزی
برخواهم داشت.
وين بيرق خونين را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
اين خون شكوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ريخت.
وين حلقه‌ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آويخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است ...

ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟...

تهران، ۳ اسفند ۱۳۵۷

(425 کلمه)

مطالب مرتبط

بهارِ صبر و ظفر

شأنِ شعر

«در» به «در»ی!

در شط شفق جاری

آستينی نگرفتم که ببوسم دستی

حافظ و صوفيان

پرده‌ی پرهيز

Free counter and web stats