May 31, 2007

« پای استدلاليان و پای استدلال | صفحه‌ی اصلی | اعتدال در نقد »

زنده باد رازی، مرده‌ باد هر که ديگر!

يادداشتی که درباره‌ی آرامش دوستدار نوشته بودم، بر بعضی گران آمده است و احساس کرده‌اند من قدر اين گوهر ارزشمند و تابناک جهان فلسفه را ندانسته‌ام. من در آن يادداشت چيز زيادی از دوستدار نقل نکرده بودم. گفتم خوب است يکی از قطعات کتاب او را در اين‌جا بياورم تا خود ميزان پريشانی، عصبيت و نخوت دوستدار را در عين عبارات خودش ببينيد. اين قطعه از بخش پنجم کتاب دوستدار است و نمونه‌های شبيه به آن نيز در جای جای کتاب دوستدار مشاهده می‌شود. اين قطعه را ابتدا بخوانيد و به دنبال آن من نيز نکاتی را می‌افزايم.

«استثناهايی چون ابن مقفع، رازی، و به گونه‌ی خودش، چنان‌که خواهيم ديد، فردوسی لو دهنده‌ی اين تبانی همگانی و فطری‌شده در فرهنگ «شاعر منش» ما بر ضد انديشيدنند و تأثير و برد کلاً مسخ‌کننده‌ی آن را می‌نمايانند. يک شعر توفنده از ناصر خسرو، زارنده از عطار، سينه‌چاک از مولوی، پندآگين از سعدی و فسونگر از حافظ کافی است ما افليج‌های فرهنگی را چنان از درون مسدود نمايد که دیگر هيچ روزنه و درزی برای رخنه‌ی انديشه‌ی رازی در ذهن ما باز نماند، انديشه‌ای که در مباينت هزارساله‌اش با جريان مسلط فرهنگی ما تا همين امروز برای ما بيگانه مانده و همين بيگانگی به تنهايی فهميدن و پيگيری آن را در فرهنگ ما توانفرسا ساخته است. در برابر پرورندگان ناپرسايی و وابستگی و در برابر سدها [کذا] وکيل خانه‌زاد دينی که اين دو مائده را چنان يکبند به ما بازخورانده‌اند که مجال بالا آوردن آن را نيابيم، در واقع انديشه‌ی رازی تنها پرتگاه فرهنگی برای دين بوده است و خودِ او مآلاً تنها کسی که می‌بايست در فرهنگ ايران اسلامی به انديشيدن متهم و به اتهام اين جرم محاکمه و محکوم می‌شد. و عملاً‌ هم شده است: محکوم به اين‌که «فيلسوفان» ما در محدوديت ذهنی‌شان جايی برای روبه‌رو شدن با انديشه‌ی او نيابند، محکوم به اين‌که برخی به سبب سخنان‌اش در نفی دين به او ناسزا گويند و برخی ديگر به دفاع از او گفته‌های «ناشايست و نابايست منتسب به او» را جعل تزوير بدخواهانش بدانند، يعنی خيرخواهانه در اعاده‌ی حيثيت به او انديشه‌اش را که خودينگی و ناوابستگی شاخص آن است هتک نمايند، و سرانجام محکوم به اين‌که ما امروزيانِ نوجو و نوياب برای او هزاره بگيريم، اما انديشه‌های او را که با روند سراسری فرهنگ ما ناسازگارند و آن را نفی می‌کنند نبينيم، نفهميم و مآلاً نتوانيم به او بينديشيم. تازه اگر دل به دريا می‌زديم و به خاطر او از دين «قهر» می‌کرديم، لنگر فرهنگی‌ما را از دست می‌داديم و نمی‌توانستيم جای خالی شده‌ی اين پشت و پناه عنصری و ديرزی را با پاره کالايی که از فرهنگ غرب تا سرزمين‌مان می‌کشانيم پر سازيم، بی‌ آن‌که ساخت‌های ذهنی‌مان که از فرط قالب‌خوردگی‌های يکنواخت فرهنگی خشکيده‌اند بترکند و از هم بپاشند».
(«امتناع تفکر در فرهنگ دينی»، صص ۲۴۶-۲۴۷)

۱. کسی که ادعای تحليل فلسفه و نقد دارد، نخستين کاری که بايد بکند، کنار گذاشتن احساسات شخصی و عواطف قلبی خودش است (فرقی نمی‌کند منتقد مسلمانی باشد که بخواهد اسلام را نقد کند، يا منتقد غير مسلمانی که بخواهد اسلام را نقد کند). به قول مولوی: چون غرض آمد، هنر پوشيده شد. نقد کردن عالمانه و منصفانه، در درجه‌ی نخست بی‌طرفی سرد علمی می‌طلبد. مسلمانی که بخواهد اسلام را نقد کند و هر جا نام پيامبران و ائمه را ببيند، بلافاصله عليهم السلام و صلوات الله عليهم بنويسد، هر کاری بکند و هر چقدر نقدش متين باشد، باز هم تعلق خاطر قلبی‌اش بر نقدش سايه‌افکن است. اين کار را در جهت عکس‌اش، به شيوه‌ای بسيار زشت و آزاردهنده، آرامش دوستدار می‌کند. دوستدار هر کاری بکند، نمی‌تواند اين نفرت و انزجار را پنهان کند. من به کار دوستدار نمی‌گويم نقد علمی و فلسفی. کار دوستدار عقده‌گشايی است و ابراز خشم و نفرت.

۲. دوستدار سخنانی را درباره‌ی رازی می‌گويد که سخت عجيب است. من از سال‌ها قبل با انديشه‌ی رازی آشنا بودم. هرگز او را مسلمان نمی‌دانستم، هر چند دستگاه بيمار رسانه‌ای ما هميشه رازی را پزشکی مسلمان به ما قالب می‌کرد. اما تمام جفايی که به رازی شده همين بوده است. جز اين، انديشه‌ی رازی آن اندازه که سزاوار بوده است مطرح شده و اگر عالم‌گير نشده است، دليل‌اش سرکوب‌گری ساير فلاسفه نبوده است. مهم نيست متاعی که رازی عرضه کرده است، متاع ارزش‌مند، پرمحتوا و مفيدی بوده يا نه. نکته اين‌جاست که اين دعوت او نگرفته است. همين. به همين سادگی. دليل‌‌های عجيب تراشيدن برای ناکامی رازی در عالم‌گير شدن انديشه‌اش، کار آدم‌های پر سوء ظنی است که هميشه دنبال مقصر می‌گردند. آرامش دوستدار نمونه‌ی منسوخی از باورمندان به تئوری توطئه است. آرامش دوستدار توهم توطئه دارد (دقت کنيد: «تبانی همگانی»!). من می‌پذيرم که فرهنگ ما اساساً برای شاعران وزن و منزلت بالايی قايل بوده و هست. اما اين اندازه بغض نشان دادن به عطار، مولوی، ناصر خسرو و حافظ، از ذهنی متين و سالم تراوش نمی‌کند. برای آرامش دوستدار، اين عده در پا نگرفتن فلسفه، آن هم از نوع يونانی‌اش، در کشور ما تقصيرکارند. اين نکته که رازی را به غلط مسلمان می‌خوانند (و در متن بالا هم دوستدار سخت از آن آشفته است) چيز تازه‌ای نيست. من هم چند بار در همين وبلاگ از آن نوشته‌ام. اين تصورات غلط رايج در باور عامه فقط به رازی محدود نمی‌شود و فقط خاص فرهنگ‌های شرقی يا دينی نيست. نمونه‌هايی از اين قبيل در غرب هم فراوان است (خوب است يکی زندگی‌نامه‌ی داروين، محل تولد و محل دفن او را يادآوری کند!).

۳. دوستدار فکر می‌کند (اميدوارم خودش دچار امتناع تفکر نشده باشد!) که چون انديشه‌ی رازی رونقی نگرفته است يا عقايد ابن مقفع گسترش نيافته، پس اين‌ها خود نشانه‌ی دين‌خويی و جزم‌انديشی و سرکوب‌ شدن انديشه هستند. استدلال غريب و بی‌سر و تهی است. اگر باوری آن اندازه زور و قوت داشت که دوستدار برای‌اش قايل است، بدون شک می‌ماند و از همه‌ی سرکوب‌ها جان به در می‌برد. فهمی که دوستدار از تاريخ و سير تحولات فکری دارد، فهمی ايدئولوژیک است. تاريخ می‌توانست جور ديگری باشد. ديدن اين دست‌های پنهان پشت پرده‌ی تاريخ، تنها از ذهن کسانی مثل دوستدار تراوش می‌کند (اتفاقاً اين ذهن‌ها در ميان دين‌ورزان متشرع و افراطی هم فراوان است؛ دوستدار نمونه‌های مشابهی در طيف مخالف فکری خود دارد). دوستدار هرگز نمی‌بيند و نقل هم نمی‌کند که در همين فضای به قول او «رازی‌کش» و «ابن مقفع-خفه‌کن»، ابن سينا کتاب فلسفی می‌نويسد، شهرستانی در نقدِ او «مصارعة الفلاسفه» می‌نويسد و طوسی در پاسخ به شهرستانی «مصارعة المصارع». نکته‌ی شگفت‌انگيز اين است که ابن سينا در خانواده‌ای اسماعيلی متولد شد، اما هرگز ملتزم به مذهب اسماعيلی نبود و عملاً و رسمی دل در گرو هيچ مسلک دينی و مذهبی نداشت (پور سينا از بند تعصبات دينی بسی آزادتر از اين‌ها بود که گمان می‌رود). شهرستانی احتمالاً يک داعی اسماعيلی بوده است و علی‌رغم کتاب «نهاية الاقدام» که در کلام اشعری است، نشانه‌های بسياری دال بر گرايش او به تعليميان الموت هست. خواجه طوسی هم که مشخص است کتاب نقدش بر شهرستانی را در الموت و در ميان خود اسماعيلیان نوشته است! تناقض‌های ظاهری را می‌بينيد؟ دوستدار که حکم به تعطيلی عقل، مسکوت نهادن «پرسايی» و انتقاد می‌دهد، اين‌ها را هرگز نمی‌بيند و نمی‌خواهد ببيند. دوستدار هرگز نمی‌بيند و نمی‌خواهد ببيند که غزالی «تهافت الفلاسفه» می‌نويسد و ابن رشد «تهافت التهافت». دوستدار نمی‌خواهد بداند و در آثارش هم نمی‌نويسد که رازی را تنها ناصر خسرو (آن هم در زاد المسافرين) نقد نکرده است. زکريای رازی ملحد (بدون بار ارزشی می‌گويم؛ توصيفی می‌گويم ملحد تا جايگاه‌اش نسبت به دين روشن شود) با همشهری اسماعیلی‌اش، ابو حاتم رازی «مناظره» می‌کند (نه يقه‌درانی و ناسزاپرانی). حاصل مناظره‌ها را می‌توان در «اعلام النبوة» ديد. دوستدار سخنان ناصر خسرو خطاب به رازی را، يا خرده‌گيری‌های ناصر خسرو بر او را، ناسزاگويی می‌خواند. چرا؟ چون ناصر خسرو او را «ملحد» خوانده است. دوستدار توجهی ندارد که در روزگاری که ناصر خسرو را آواره می‌کنند و خانه‌اش را به آتش می‌کشند و به کوه و بيابان می‌رانندش (ناصر خسروی دين‌ورز و معتقد را)، همان رازی که او چنين بر فوت انديشه‌اش حسرت می‌خورد و اکنون به احيای دين‌ستيزی او برخاسته است، گرفتار آن همه تعقيب و آزار نشده بود. پس واقعاً اين همه خروش دوستدار از چی‌ست؟ ابو حاتم رازی، داعی اسماعيلی، که با رازی مناظره می‌کند، نه برای رازی فتوای قتل صادر می‌کند و نه حکم به مصادره‌ی اموال‌اش می‌دهد. پسر زکريا می‌گويد، ابوحاتم رازی هم می‌گويد: تنها مناظره‌ای در ميان است، نه جنگ و جدل. نه خفه کردن. نه زورچپان کردن عقيده.

۴. دوستدار ما را به خاطر تعلق خاطر داشتن به ناصر خسرو، عطار، مولوی، حافظ و سعدی، «افليج‌های فرهنگی» می‌خواند! ما از شعر اين‌ها انباشته شده‌ايم و «مجال بالا آوردن» اين‌ها را نداريم! اين هم نمونه‌ای از انديشه‌ی درخشان حضرت فيلسوف! اين هم شمه‌ای از ادب استادی! برای دوستدار، شعر خواندن و انديشه‌ی عرفانی را خواندن، پسنديدن و فهميدن، مترادف است با تعطيلی «پرسش‌گری»! شعر پارسی از نظر دوستدار سمی است مهلک که هر چقدر بيشتر در جان‌ات اثر کند، عقل‌ات را ناتوان‌تر می‌کند و قوه‌پرسشگری را بيشتر از تو می‌ستاند. در اين ادعای گزاف دوستدار دو مغالطه‌ی بزرگ هست. نخست اين‌که دوستدار برای اين ادبيات عرفانی شخصيت و هويتی قائم به ذات قايل است چنان‌که انگار اين‌ها دست و پا دارند و قوه‌ی قهريه. نخست کسی بايد که اين‌ کتاب‌های شعر را به دست بگيرد و بخواند. تازه وقتی خواند بايد به آن‌ها ميل کند و آن‌ها را بپذيرد. وقتی هم پذيرفت باز هيچ تضمينی نيست که عقل‌اش هرگز بر اين‌ها شورش نکند. اگر چنين بود، نه در گذشته و نه در حال، هيچ انسان ايرانی مسلمانی، هرگز تغيیر و تحول پيدا نمی‌کرد. اگر ادعای دوستدار راست بود، ناصر خسرو بايد همان ناصر پيشين باقی می‌ماند و از خواب چهل ساله بيدار نمی‌شد. چنين اگر بود، غزالی نبايد هرگز از خدمت در دستگاه عباسيان و مسند افتاء روی‌گردان می‌شد. اگر چنين بود، اکبر گنجی امروز بايد همان اکبر گنجی بيست سال پيش باقی می‌ماند. چنين اگر بود، سروش امروزی بايد سروش بيست و پنج سال پيش می‌بود. چنين اگر بود، سعيد حجاريان امروز، همان حجاريان بيست سال پيش بود. برای دوستدار شخصيت انسان‌ها ثابت است و مرعوب و بنده‌ی کتاب‌ها و محيط‌ها. لابد می‌توانيد بفهميد که دوستدار با اين طرز تفکر خودخواهانه و طعنه‌زن، بايد قايل به اين باشد که اين آدم‌ها هرگز از آن حيث که او می‌گويد تغيير نکرده‌اند و همان «ناپرساهای هميشگی» هستند. نقض اين مدعای کار سختی نيست. تنها کسی که سال‌هاست دارد در موضع خودش در جا می‌زند، همين شخص آرامش دوستدار است. بسياری از افراطيون و متشرعه و تندروها و راديکال‌های فکری، دينی و سياسی، از «ناپرسايی» خويش به در آمده‌اند و خودشان دست به نقد خودشان زده‌اند، الا خود آرامش دوستدار که هنوز پا را توی يک کفش کرده است و همه را «ناپرسا» می‌داند جز شخص «پرسا» و بلندمرتبه‌ی خودش!

۴. انديشه، از آن منظر که من می‌بينم‌اش، چه انديشه‌ی دينی باشد، چه انديشه‌ی غير دينی، سرنوشت يکسانی دارد. نخست بايد حساب مردم عادی را از انديشمندان و کسانی که کار علمی می‌کنند، جدا کرد. مردم عادی، فرقی نمی‌کند دين‌دار باشند يا غير-دين‌دار. عوام، هميشه عوام‌اند. اما سرنوشتی که بر يک نفر مسلمان، يک کمونيست، يک مسيحی، يک ليبرال، يک لاييک، يک بوديست رفته است، کمابيش صفات مشترک مشابهی دارد. همه‌ی اين‌ عقايد و مکاتب، در جامعه‌هايی بشری رشد کرده‌اند. هيچ کدام از مريخ نيامده‌اند. همه از ميان انسان‌ها و برای انسان‌ها بوده‌اند. نگاه دوستدار به دانش، به فلسفه،‌ به عقل و به «پرسش‌گری» سخت تقليل‌گراست. تقليل‌گرايی دوستدار تا حدی است که آن قدر دايره‌ی «پرسش‌گری» و «انتقاد» و «روشنفکری» و «عقل» را تنگ می‌کند که آخر کار کسی جز خود او در اين حلقه باقی نمی‌ماند. و اين يعنی تبختر و نخوت. اين يعنی اعتبار ندادن به تکثر معرفتی و اجتماعی انسانی. اين همان کاری است که حاکمان ايدئولوژيک دينی می‌کنند. آن‌ها «خودی» و «غير خودی» دارند، دوستدار هم «پرسا» و «ناپرسا». محمد رضا پهلوی «عضو حزب رستاخيز» داشت و «مخالف حزب رستاخيز»، دوستدار هم «دين‌خو» دارد و «آزاد». دوستدار، فرق چندانی با ساير مرتجعان بزرگ تاريخ در گذشته و واپسگرايان امروزی ندارد. تنها های و هوی و قيل‌ و قال‌اش از بقيه بيشتر است و تظاهرش به فلسفه‌خوانی و فلسفه‌دانی.

۵. نکته‌ی ديگری که می‌خواهم بيفزايم اين است که ما امروز از نوک قله‌ی قرن بيست و يکم داريم به قعر دره‌ی تاريخ در قرون چهار و پنج هجری اسلام نگاه می‌کنيم. بايد ببينيم اگر آرامش دوستدار خود در همان زمان می‌زيست، چه انديشه‌ای می‌داشت و چگونه می‌بود. قطعاً‌ او نمی‌تواند ادعا کند که اگر در قرن چهارم هجری زندگی می‌کرد، پيرو رازی يا هم‌عقيده با او می‌بود. معلوم نيست دوستدار آن زمان، يا هر کسی ديگری که به گذشته پرتاب شود، چه موجودی از آب در می‌آيد. لذا قهرمان ساختن از رازی و ابن مقفع و اهريمنی (در اين‌جا «ناپرسا») قلمداد کردن  ابن سينا، مولوی، عطار و حافظ و سعدی و ناصر خسرو، ادعايی آرمان‌خواهانه و چه بسا خيال‌بافانه است. خصلت طبيعی فکر بشری نه در ايران که در هيچ جای دنيا چنين نبوده است که دوستدار می‌بيند. به هر حال، از اين قبيل آشفتگی‌ها و تناقضات شديد فکری در آرامش دوستدار فراوان است. اگر باز فرصتی شد و لازم بود، قطعات ديگری از اين کتاب او (يا کتاب‌های ديگرش) را نقل خواهم کرد تا بيشتر اين نادره‌ی دوران (!) را بشناسيد.

(2151 کلمه)

مطالب مرتبط

فاصله‌ی افسانه تا واقعيت

اعتدال در نقد

انديشه‌ی پريشان آرامش دوستدار

نظرها (9)

آرامش دوست دار ، سخنان و افكارش و نيز نگاه او به فرهنگ ديني ايران زمين كنجكاوي مرا بسيار برانگيخته است
تصور مي كنم سخنانش به شدت سنجيده و متين هستند .
از جناب عليرضا بسيار سپاسگزارم براي پيوندي كه به متن pdf جناب ناصر اعتمادي در جهت نقد كلام آرامش دوستدار و حلاجي سخنان ايشان ارائه كرده اند.

آقای داریوش میم
شما با این سه پست اخیرتان مکتب دوستدار را به کلی افشاگری کردید به طوری که هیچ چیز از آن باقی نماند. کارتان به واقع عالیست. حتما ادامه بدهید و اگر میتوانید بقیه همفکرانتان را هم به این جهاد مقدس دعوت کنید تا به حول الهی کار تا همین یکی دو ماه آینده یک سره شود.
براوو!
***
خيلی خوشمزه بود کلنگ جان! روزمان را خوش کردی با لطيفه‌های‌ات!

Hey, I have fund very nice web log if you like have look.
http://sheykhrezaee.blogspot.com/

All the best
Banoo

مثل احمد کسروی می مونه! حیف وقت که آدم توی این حال و احوال بذاره واسه خوندن این ها!

ان مقاله را خوانده بودم که پارادکس های بسیاری دارد که بر خلاف ظاهرش تخصصی نیست. hlh از قضا بدنیست حداقل! مانند نویسنده ی ان مقاله نوشته ی دوستدار را بخوانید. پاراگراف اخر ان نکته ای در بر دارد. موفق باشید.

سخت با شما موافق ام به تازگی در تهران نسخهای از درخششهای تیره به دستام افتاد و قدری آنرا در مطالعه گرفتم آن مقدار که خواندم به نظرم بیشتر لفاظی عصبانیت آمیز آمد تا نقد و نظر. در میان اینها نیکفر از همه جدیتر است. آقای ملکیان هم باری این سخن را تایید کرد.

نه زبان عربی خواندن دارد و نه چشم مسلمان دیدن.چشم ها و گوش ها ، بسته.دل سپرده به نقل کج و معوج چند مستشرق کلاسیک!این کفرخویی جناب آرامش دوستدار پیش رونده است و فراوان برنده .حتی زبان ایرانی را نیز بر نمی تابد.برادر عزیز!آن جا که عرض کردم بهایی هست و اصالتا مرید رضا قلدر، نظرم به همین حضور پررنگ قضاوت های پیشین و کورکورانه بود .نوشته ات بسی نیک بود، اما شاید بسامد آماری واژه ی اسماعیلیه، چشم گیر بود.به ویژه در باب خواجه!! روزت نورانی

داریوش عزیز
من هم ماند شما معتقدم پرستیدن اثری یا خالق ان از اندیشه بدور است. نگاه انتقادی که با شرط پیشین خوانش دقیق و درست به فهم ما منجر میگردد زمینه ساز این است مرز های حفظ کردن متنی و متعاقبا تایید ان نوشتار یا انطرفش برنتابیدن و رد ان را پشت سر بگذاریم. هریک از ین دو افتی است که مای خواننده ممکن است دچارش باشیم و مهم نیست در کدامیک جای میگیرم گرچه حفظ مطلبی ممکن است زمینه ساز مرور ذهنی ان و جرقه ای در اینده برای خوانشی بهتر شود ولی این حتمی رخ نمیدهد و شاید بندرت.
اشکالاتی که من در متن شما بر نوشتار او دیدم به حتم اشکالاتی است که از دیدگاه شمای فرد به نوشتاری دوستدار وارد است. شخصن بر این نظرم پاسخ بسیاری از انها را نه در کتاب سوم اوبلکه کمی اشکارتر در دو کتاب دیگرش میابید. اگر این برای خواننده ی دیگری پاسخی به شما باشد ممکن است مطمئنن برای شما اطلاق نگردد ولی مسلما موضع دید دوستدار رابه مطالب کاملا برای شما تعریف و مشخص میکند انگاه حتما میتوایندبه تفاوت موضع و نگاه خود به ان بپردازید. بسیاری ابهامات( منظورم ابهامی که از تفاوت دید و تصور خواننده از کلمه ای با دید دوستدار ممکن است پیش اید) در اثر خواندن روشن میشود.
بنظرم مشخص شدن تفاوت اولین قدم است. مثلا گاه انچه او بر صاحب نامان تاریخ ایران وارد میکند شاید عد م دریافت منظور او را برای خواننده بهمراه بیاورد. ابن سینا. بیرونی و ناصر خسرو و و و انسانهای صاحب بینش در زمینه های مشخصی که حتی غرب در ان زمان به پایشان نمیرسید بودند. من فکر میکنم ایرادات و تعریف برچسب های وارد شده از اندیشه و فسلفه وغیره بر بزرگان از دید یک خواننده و دوستدار میتواند کاملا متفاوت باشد و این تفاوت در دو کتاب با تعریف نقطه شروع و بر چسب ها بیشتر باز شده است. غیراین من به نقد که از نگاه انتقادی بر میخیزد کاملا باور دارم. اگر من نقدی بر متن او ندارم چون فقط تحلیل دوستدار را انجا درست میدانم و کاری به دیدگاه و از کجا میاید ندارم. اما این گونه نقد که شما در نوشته ی خویش به ان اشاره داشتید به حتم من نیز و هر کس نیز میتواند فوری با داشتن دیدگاه دیگر انرا برگزیند. به کلامی دیگر شاید نقد نباشد. مثال پست قبلی درباره ی صفحه پانزده یا به عبارتی متن دوستدار حتما میتواند توسط هر کس یا شما نقد شود منظورم تحلیل دوستدار است ولی انچه شما اشاره کرده بودید از خوانش اشتباه متن و برداشت اشتباه مفهوم کلمات بکار برده شده ناشی میشد که البته برای هر خواننده میتواند رخ دهد چه مخالف چه موافق. این در موارد بظاهر عامی تر مثل برچسب های وارده ی دوستدار هم میتواند صدق کند. ازینرو من گمان میکنم برداشت ها یا تصورات از بسیاری کلمات میتواند اشتباه باشد( اشتباه به این معنی منظور نویسنده درک نشود). از طرفی من بر گمانم ممکن است دیدگاه و نوع خوانش ما باعث گردد به این تفاوت ارزش قایل نباشیم. بنظرم اول میبایست به توصیفات مفاهیم بکار برده شده پرداخت و اگر غلط است توانایی انرا داشته باشیم انرا نقد کنیم.

برای پرداختن یا نقد اینگونه متنها پایه فلسفی نیاز است ومسلما بسیار زمانگیر اینرا اگر من تایید کنم و یا شما چیزی را عوض نمیکند و اگر حتی همه قابل رد باشند باید انگونه پرداخت. شما میتوانید در خصوص دوستدار از افرادی که شاید بیطرفترند مانند داریوش اشوری بپرسید. منظورم درباره ی اینکه ایا دوستدار بی فلسفه نوشته یا نه غلط یا درست نوشتنش بماند. درباره ی مثال هایی که درباره ی گسترش نگاه و اندیشه افراد چون گنجی و سروش زدید باید به مفهومی که بر گمانم شما ز دین خویی به اشتباه از کلام دوستدار فهمیده اید در نوشته های ان دو کتاب بیشتر بپردازید. پرداختن به سروش و تعیین میزان تغییرات او حتما باید میان بعد اجتماعی و بعد عقاید او تفاوت قایل شد. در باره ی گنجی نیز من هنوز مثل شما به نتیجه اصلا مشخصی نرسیده ام و در اشوب سیاست زیاد برای شخص من مشخص نیست.

غیر این من نقد و عدم و حفظ و تایید بیجا را درست میدانم ولی متاسفانه هنوز کسی موفق به نقد تحلیل های ارامش دوستدار نشده است. چون با شروع کمی دانش فلسفی و پرداختن به تحلیل یا نقد دوستدار متوجه میشویم توان ادامه نداریم. بهمین دلیل نیز بیشتر نقد ها در سطح بیش نمیمانند. من زیاد به جمع خوانی معتقد نیستم و به کار فردی باور دارم. اینکه با فرا خواندن ما و شما بگوییم ببینیم و بخوانیم و تایید کنیم و یا اشکالی را صحت نهیم با اندیشیدن جور در نمیاید.

منتقد خوب کارش را انجام میدهد و کاری به این کارها ندارد و جایگاهش را بهر حال زمانی میابد واین خصوصیت در نوشتار اغلب افراد نیست به کلامی دیگر متوسل به یکدیگر میشویم.
چاپ و انتشار به به گفتنها بنظرم همانقدر مسخره میشود که بر نتابیدن. هر تاییدی و هر نقدی بنظرم میبایست پایه ی تحلیلی داشته باشد اینهم نظر شخص من اینست که اشنایی خود ما با بسیاری از مفاهیم فلسفی میخواهد . بهر من امیداوارم نقدی منتشر شود و کار خوبی باشد که بتوان به این موضوعات بیشتر پرداخت وگرنه تنها چیزی که درین وسط برای خواندن میماند بیان معمولی دیدگاهها است و متعاقبا از همه مهمتر احترامی که به موجودیت دیدگهای یکدیگر ضروری است. عدم موجودیت این احترام به دیدگاهها ( نه خود دیدگاه) این ذهنیت را القا میکند که موجودیت دیدگاه مقابل باعث خطر موجودیت دیدگاه خودمان میگردد. درغیبت این گونه نگاه بنظرم به طرف جزم گرایی حرکت میکنیم. نه اشتباه پذیرفته میشود و نه دیدگاههای خویش را مرتب مرور میکنیم و این بر خواندن و درک ما اثر میگذارد. غیراین مسلما هر کس توجیهات خویش رادارد بنظر من اینکه توجیهات خویش را بهم پاس دهیم فقط حالت تدافعی میشود. درین کمنت هم من نخواستم برای شما توجیه کنم دوستدار حق دارد درست میگوید یا شما غلط میگویید یا حتی بخواهم غیر مستقیم بگویم. این تصور همانقدر اشتباهی میتواند باشد. چکیده ی ان فقط نوع پرداختن به متنهاو تفاوت مفاهیم و باز کردن انها انهم نه سرسری بلکه با اشنایی با ابزار مربوطه است وگرنه میشود فقط دیدگاه. شاید خواننده دیگری به موجودیت دیدگاه شما احترام نگذارد ولی من میگویم این دیدگاه شماست و من به موجودیتش احترام میگذارم و برای نقد انتظار بالاتری برای خویش طلب میکنم. این تمام مطلب است.
***
عجب سخنرانی درازی! پاسخ به همه‌ی اين‌ها يک سخنرانی به همين اندازه می‌طلبد. مختصر بگويم که شايد پاسخ برخی از اين‌ها که طرح کردی، در يادداشت «چيرگی بر دين‌خويی» که در جستار داريوش آشوری منتشر شده، آمده باشد. باز هم اگر حاجت به توضيح بيشتر بود خواهم نوشت.

اين آدم آنقدر پرت است و پوچ گوی که نمی داند و يا نمی خواهد بداند که مثنوی مولانا کتابی برای انديشيدن است. يا گلشن راز و حق اليقين شبستری زبده و چکيده حکمت نظری است با زبان شعر. فقر آگاهی دوستدار از گستره معارف دينی باعث هراس او از نزديک شدن به اين پهنه است و برای پنهان کردن اين ضعف، آگاهان و آشنايان با اين گستره پهناور را "دين خو" می نامد. همين امر يکی از علل ناسزاگويی های او به کسانی چون دکتر نصر و دکتر سروش و دکتر محمد شبستری است که علاوه بر اشراف بر انديشه های متفکران و حکمای شرق، فلسفه ی غرب را نيز خوب می شناسند. بگذريم که چشم ديدن تأليفات کسانی چون دکتر جواد طباطبايی را هم ندارد. اصلاً چشم ديدن هيچ انديشمند ايرانی را ندارد. همه را "دين خود و خرفت" می داند و به اين "دانش" خود مفتخر است.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats