در صفحهی نيلگون زمانه، مطلبی از عبدی کلانتری آمده است دربارهی نقد آرامش دوستدار به «فلسفهی اسلامی». من عجالتاً کاری ندارم محتويات اين صفحه روايت است يا شرح اعتقاد و نقد حال. برای من مهم نيست قايل به اين سخنان عبدی است يا آرامش دوستدار. نفس اين به اصطلاح «نقد» است که برای من مهم است. چند نکته را به اشاره بازگو میکنم تا اگر فرصت بحثی دست داد، بيشتر به جزييات آن برسم.
عبدی اين يادداشت را با درآمد نسبتاً خوبی آغاز میکند: «تا پيش از ورود انديشهء يوناني به جهان اسلام ، اسلام فاقد فلسفه بود. آنچه اسلام داشت ، تفسير گفته هاي خدا و پيامبر بود («علم کلام» و تفسير احاديث) و مجموعهء احکام و وظايف ديني (فقه). نخستين تلاش ها براي تدوين و سيستماتيزه کردن آموزه هاي اسلام به شکل تئولوژي يا علم کلام ، در مواجهه و مقابله با انتقادات دهريون ، مانويان ، مسيحيان ، و يهوديان صورت گرفت. پيدايش مکتب معتزله در قرن هفتم ميلادي نمايانگر نخستين کوشش ها در توليد بحث هاي «منطقي» يا «استدلالي» در جهت دفاع از آموزه هاي اسلام محسوب مي شود». آری، اسلام به آن معنايی که عبدی از فلسفه میفهمد يعنی يک «ابداع» يونانی، بدون شک فاقد فلسفه بود. اما «آنچه اسلام داشت» واقعاً فقط «تفسير گفتههای خدا و پيامبر بود («علم کلام» و تفسير احاديث) و مجموعهء احکام و وظايف دينی (فقه)» بود؟ اين اشکال بزرگ عبدی در ورود به بحث است. من میپرسم: اسلام يعنی چه؟ اسلام چیست؟ آيا اسلام قول به لا اله الا الله است؟ آيا اسلام اقرار به رسالت محمد است؟ آيا اسلام مجموعهی حوادث تاريخی و اعتقادات يک ميليارد انسان است؟ آيا اسلام آيين همان چند ده نفر نخستی است که به محمد ايمان آوردند؟ اسلام کدام يک از اينهاست؟ عبدی مقصودش از اسلام روشن و دقيق نيست. کافی نيست بگوييم اسلام همانی است که همه میفهمند. نخست اينکه اسلام را همه يک جور نمیفهمند و ميان اسلام تاريخی و فرهنگی تفاوت زياد است. اسلام به جز تفسير قرآن و احاديث و علم و کلام و فقه (که عمدهی اينها سالها پس از وفات پيامبر اسلام شکل گرفتند) چيزهای ديگری هم داشت: اسلام در جامعهی عربی رشد کرده بود و سنتها و آيينهای عربی هم در آن اثر نهاده بود، ادبيات عرب هم در انديشهی مسلمانهای صدر اسلام وجود داشت. اسلام به هر دياری که رفت، لباسهای تازهای به تن کرد. در نتيجه اينکه بگوييم اسلام همين کلام و تفسير و حديث و فقه است، سخنی است کلیگويانه. آری، در اسلام، مجموعهی عقايد دينی و باورهای مذهبی را اينها میسازد، ولی اسلام «فقط» اينها نيست. به اعتقاد من اين يکی از مدخلهای ورود صاحب عقيدهی «امتناع تفکر» به بحث است.
آرامش دوستدار میگويد: «فلسفهء يوناني در تقليب اسلامي خود، ويژگي اصلياش را که همان پرسشگري باشد ، از دست ميدهد و تسليم جزم انديشي يا «دين خويي» ميگردد». فرض را بر اين میگيريم ادعای آرامش دوستدار درست است. من اين همانی را درک نمیکنم: متوقف شدن «پرسشگری»، فلسفهی يونانی را (يا فلسفهی اسلامی را) تسليم «جزمانديشی» میکند که نام ديگر آن برای دوستدار، همان دينخويی است. جزمانديشی=دينخويی! عبدی به درستی روايت کرده است که در جهان اسلام، جبههی بزرگی در برابر فيلسوفان شکل گرفت: فقيهان متشرع و حتی صوفيان سخت فيلسوفان را به سخره گرفتند و حتی آنها را تکفير و تهديد کردند. اين از واقعيتهای مسلم جهان اسلام است. اما خدشهی بزرگ اينجاست که برای آرامش دوستدار هر چه که سزاوار آن هست که نام «انديشه» به آن اطلاق شود بايد حتماً يونانی باشد. حتماً شکاکيت داشته باشد. آرامش دوستدار بعضی مرزها را با هم خلط میکند. برای او فرقی ميان حوزهی دين و علم نيست. علم تجربی با متافيزيک برایاش فرق چندانی ندارند. و گرنه همان فيلسوفان مسلمانی که او اطلاق نام فيلسوف را بر آنها روا نمیدانست تنها به سبب پرسشگری، به خاطر شک کردن در باور رايج و عاميانهی مردم، تکفير میشدند. چه شده است که در اين ميانه فارابی، کندی، ابن سينا، ناصر خسرو و ابن خلدون ناگهان شأن و مرتبهشان از حيث «انديشيدن» از رازی فروتر رفته است؟ دليلاش لابد اين است که رازی قايل به قدمای خمسه بود و اديان را اسباب شر و جنگ در عالم میدانست. يعنی تمام درخشندگی انديشهی رازی در شورشی بودن در برابر دين است؟ تمام عظمت انديشهی او در گردن ننهادن به دين است؟ آيا رازی تنها کسی بود که باور دينیاش نه تنها باور دينی عاميانه نبود، که اساساً مسلمان نبود؟
عبدی مینويسد: « با ورود افکار يوناني به جهان اسلام ، به ويژه از قرن نهم ميلادي به بعد ، از همان ابتدا ، روح پرسشگري و کنجکاوي فلسفي ، زنگ خطري را براي اصولگرايانِ آن دوران به صدا درآورد. از همان بدو کار ، جبههء قويِ ضدفلسفه اي شکل گرفت که تا همين امروز به شکلي قدرتمند به حيات خود ادامه مي دهد. متفکر قرن يازدهم ميلادي ، غزالي (وفات ۱۱۱۱ ميلادي) در تحکيمِ اين جبهه نقشي محوري داشت.
اما آن بخش کوچکي نيز که مي خواست با جديّت تفکر يوناني را وارد جهان بيني اسلامي کند (به ويژه در شکل نوافلاطوني در تلفيقي با عناصر انديشهء ارسطويي) خود مقهور نوع ديگري از جزم انديشي ديني شد. بنا به گفتهء آرامش دوستدار ، اين {به اصطلاح}«فلسفه» از همان ابتدا پايه را به نحوي گذاشت که جستار فلسفي هرگز ايمان دينيِ پيش ـ فلسفي و اقتدار مکاشفات پيامبرانه يا «وحي» را خدشه دار نکند. روالي که از بنياد با روال يوناني تعارض دارد. به عبارت ديگر، کساني چون کندی ، فارابي ، ابن سينا ، و ابن رشد ، «فلسفه» را از آن رو مي خواستند که براي ايمان ديني خود نظامي «استدلالي» برپا بدارند».
نخست اينکه آيا افکار يونانی بودند که «روح پرسشگری و کنجکاوی فلسفی» را در ميان مسلمانان انداختند؟ من قبول دارم که اصولگرايان (اگر اطلاق تعبير «اصولگرايان» که اصطلاحی سياسی و پديد آمده در روزگار ماست، به آن دوران از اساس درست باشد) يا به تعبير دقيقتر متشرعه پرسشگری و کنجکاوی فلسفی را بر نمیتابيدند. صوفيه هم بعداً مشکل مشابهی را با «فلسفه» داشتند. عبدی به روايت از دوستدار میگويد آن بخش کوچکی که میخواست تفکر يونانی وارد جهانبينی اسلامی شود (اينها بيشتر اخوان الصفاء بودند و اسماعيليان، به ويژه اسماعيليان دورهی فاطمی و تازه نه اسماعيليان دورههای بعدتر)، مقهور «نوع ديگری از جزمانديشی دينی» شدند. نخست اينکه دوستدار، و به تبع او عبدی، هرگز نمیگويد اصلاً تعريفاش از «جزمانديشی دينی» چیست و چند نوع جزمانديشی دينی وجود دارد که اینها مقهور «يک نوع ديگر» از آن شده باشند. ديگر اينکه فهم دوستدار و عبدی از اين به اصطلاح «جستار فلسفی» خالی از اشکال نيست. بله، يک مسلمان، يا مؤمن به هر دينی، به اقتضای باور دينیاش، «ايمان»اش پیش فرض ورودش به فلسفه میشود در جايی که فلسفه تضاد منافع با دين پيدا میکند: آنچه را که پيامبر گفته است نمیشود نقض کرد. در نتيجه، عدهای از آن به اصطلاح فلسفيون به «تأويل» روی آوردند تا مشکل تضاد ظاهری شريعت را به مبانی عقلی حل کنند. جز اين اگر قرار بود وارد مسأله شوند، اساساً چيزی از دينداریشان باقی نمیماند. اما از جنبهی معرفتشناسی، آن هم در مقولاتی ما بعد الطبيعی چه معضل و تناقضی در اين روش هست؟ اين را دوستدار البته توضيح نمیدهد يا حداقل در يادداشت عبدی توضيح رسايی برای آن نيست.
اما، اگر رخصت دهيد، شاهکار اين مقالهی عبدی اين بند است:
«همان چيزي هم که نام «فلسفه» به خود گرفت در سده هاي بعد رو به افول گذاشت و مقهور دو جريان ديگر شد. ناممکن شدن انديشيدن ، از جمله انديشيدنِ فلسفي ، تا آستانهء دوران مدرن و سپس اغتشاش و سردرگمي هاي روشنفکري در عصر تجدد در کشورما ، همه برايندي از آن شکست هاي اوليه بوده است که آرامش دوستدار به آن ممتنع بودن يا «امتناع تفکر» در فرهنگ ديني مي گويد».
آرامش دوستدار تعريف روشنی از «انديشيدن» به دست نمیدهد که ما بفهميم ناممکن شدن و امتناع آن يعنی چه؟ ممتنع بودن انديشه يعنی چه؟ اينکه يک نفر مسلمان باشد يا باور دينی داشته باشد، چطور میتواند مانع «انديشيدن»اش باشد؟ بیشمار افرادی بودهاند که هم مسلمان بودهاند و هم مسلمانهای معتقد و ملتزم و مقيدی بودهاند. در عين مسلمانی هم تکاندهندهترين و تأثيرگذارترين «انديشه»ها را داشتهاند که تنها در حد انديشه و «تئوری» باقی نماندهاند و به عالم عمل نيز رفتهاند. ظاهراً مراد دوستدار، و عبدی، از «انديشه»، «انديشهی فلسفی» است. و انديشهی فلسفی هم برای آنها آن نوع انديشهای است که پروای دين را ندارد. يعنی نفياً يا اثباتاً باورهای دينی را در سير حرکت خود دخيل نمیکند. اين سرراستترين معنايی است که میشود از جملات پيچيده، دشوار فهم و عصبانی دوستدار فهميد. اما آيا اين تقرير خالی از اشکال است؟ اين روايت چه اندازه به حقيقت نزديک است؟ دوستدار به ويژه به آن انتخاب عنوانهای ضعيف و بیسليقهاش از همان ابتدا با طعنه و تفرعن و تبختر وارد بحث میشود و دريغ که هر چه جلوتر میروی، تعريفها مبهمتر و نويسنده نابردبارتر میشود. دوستدار که خود عالم را متهم به بیانديشهگی میکند و انديشه را در عالم اسلام ناممکن میداند، و بزرگترين ويژگی جهان دينی را «امتناع تفکر» در آن میداند، خود انديشهای دارد به غايت ممتنع و سرشار از تناقضهای لفظی و معنايی. نمونه: «امتناع انديشه» يعنی چه؟ انسانها، فارغ از دين، نژاد، مکان جغرافيايی، جنسيت يا رنگ پوست، توانايی انديشيدن دارند. البته درجات انديشهی انسانها بسته به شرايط فرق میکند. برای دوستدار، مسأله، مسألهای معرفتشناختی و انسانی نيست. مسألهی او مسألهی خرد نيست. مشکل او «ايدئولوژی» است و ورودش به بحث نيز از پنجرهی ايدئولوژی است. دوستدار با يک ايدئولوژی دارد به ايدئولوژی ديگر میتازد. اما در اين ميانه هم ايدئولوژی خودش سلاحی است سخت نابرا و ضعيف و هم مخاطب و آماج حملات فکری او روشن نيست. او ظاهراً فارابی و ابن سينا را هم متهم به داشتن امتناع انديشه (واقعاً نمیدانم چطور میشود نظر دوستدار را به لفظ آورد، بس که پريشان فکر میکند و پريشان مینويسد) میکند، اما شايد واقعاً مقصودش کسانی مثل غزالی متشرع و کافرتراش باشد. ولی به غزالی هم که برسيم، نه غزالی پس از توبه، همان غزالی حجة الاسلام، همان خادم خلافت بنی عباس، مگر آن غزالی هم «فاقد تفکر» بود؟ او هم صاحب انديشهای بود، او هم مغزش کار میکرد و استدلال برای خود داشت. مهم نيست متعلق استدلال شما چه باشد. مهم نيست چه هدفی را برای استدلال کردن دنبال میکنيد. همين که استدلال شما به هر دليلی در برابر استدلال ديگری تاب میآورد و بر پای خود میايستد، نشان از قوت آن تفکر دارد.
بگذاريد از منظری صرفاً علمی به قضيه نگاه کنيم. در اوايل قرن گذشته که هنوز فيزيکدانها بر سر ماهيت ذرات اتمی نزاعها داشتند، دانشمندانی بودند که برای ساختار ذرات الگويی داشتند که عامهی فيزيکدانان برجستهی آغاز قرن بيستم آن را به تمسخر میگرفتند. اما بعدهاً روشن شد که آن الگوها تا چه اندازه به واقعيت نزديک بوده است (کسانی که تاريخ علم میدانند و فيزيک خواندهاند میتوانند در يادداشتهای اين مطلب جزييات تازهای به آن بيفزايند). غرضام از ذکر اين مثال اين بود که هيچ يک از فيزيکدانان آن دوره گروه ديگر را متهم با ناتوانی در انديشه کردن يا امتناع انديشه نکرده بود. عجيب است که آرامش دوستدار که از رونق و بالندگی انديشه و فلسفه در يونان سخن میگويد، آن قدر به اين نکته التفات ندارد که الگوی زمينمرکزی عالم، از دل همين انديشهی يونانی زاييده شد که به قول او روح پرسشگری در آن هست و شکاکيت (واقعاً جای پوپر خالی است که بگويد افلاطون چه خدمتی به انديشه و تفکر انتقادی کرده است!). و غافل از اينکه دقيقاً کسانی گاليله را میخواستند بکشند که هم فلسفه میورزيدند و هم دينخو بودند و هم مسلمان نبودند؟ من اين همه تناقض فکری را آخر کجا ببرم؟! طرفهتر اينکه نظام فکری کپرنيکی در الگوی عالم را نه میتوان مسيحیاش خواند و نه اسلامی. نمیدانم اين همه اصرار دوستدار بر فاقد خرد خواندن مسلمانان و دينداران از کجا میآيد؟ در حالی که خودِ او که با اين زور و قوت هيچ انديشمندی را در جهان از افاضات خويش بینصيب نگذاشته است، اين اندازه در «انديشيدن» و توجه به تاريخ انديشه، تاريخ فلسفه و تاريخ علم ناتوان است. خواندن کتابهای دوستدار اگر اتلاف وقت گرانمايه نباشد، حداقل آينهی خوبی از پريشانی فکری انسانی است که اولويتهای سياسی و ايدئولوژيگاش را از اولويتهای علمی و فلسفیاش تميز نمیدهد و مدام مرزها اين دو را در هم میآميزد. آرامش دوستدار، اگر اطلاق نام فيلسوف با اين تفاسير بر او روا باشد، فيلسوفی است با انديشهای سخت پريشان و متناقض و انسانی است به غايت عصبانی و تندخو.
پینوشت: واکنشهای بعضی از دوستان باعث شد اين تکمله را بيفزايم. آرامش دوستدار در پيشگفتار نسخهای از کتاب که من دارم، سعی کرده است تناقض آن عنوان «امتناع تفکر» را حل کند، اما به واقع فقط آن را پيچيدهتر کرده است با توضيحاتی مغلقتر از قبل. امروز داشتم برای يافتن چيزی در کتاب آن را ورق میزدم و دوباره به پيشگفتارش مراجعه کردم. در صفحهی ۲۲ کتاب جملاتی هست که شاهکارند. نمونههايی برجسته از تبختر و نخوت نويسنده که خود را قطب و محور عالم میشمارد و کشف خود را گويی بزرگترين کشف بشری میداند. خودتان بخوانيد و قضاوت کنيد. نمونههايی را میآورم با جملاتی در کروشه. رسمالخط از آن من است.
«تز يا دعوی اين کتاب چندان چيزی از دارايیها و اتکاهای حياتی فرهنگ ما باقی نمیگذارد و اين پرسش را که نکند انبوه مفاخر فرهنگی و پايههای استوارنمای آنها پوک و پوچ باشند تا اعماق تاريخ ما پيش میبرد. اين کاويدن پيشرونده فقط نازايی فرهنگی ما را در برهنگیاش نشان نمیدهد، بلکه بیشکلی، بدبرشی و نامرغوبی جامههای فاخر و پوشندهی آن را نيز آشکار میسازد. طبيعتاً کمتر کسی میتواند روی محتويات اين کتاب صحه بگذارد و خودش را نبازد، از دست ندهد. شُک آن برای فلج کردن کافی است.» [خودخواهی را ملاحظه میکنيد؟ شُک کتاب برای فلج کردن کافی است!]
« . . . اين بیشرمی و دريدگی را داريم که به فردوسی بیادبی کنيم. و تازه حق تقدم اين فرومايگی در همان آغاز انقلاب از آنِ يک جانی ديوانه بوده است». [ملاحظه میکنيد دوستدار چقدر عصبی است؟ به فردوسی بیادبی کردن يعنی چه؟ حالا چرا نمیشود فقط به فردوسی بیادبی کرد؟ میشود به حافظ يا ابن سينا يا ناصر خسرو بیادبی کرد ولی نمیشود به فردوسی بیادبی کرد؟ اين پيشگفتار کتاب به جای اينکه درآمدی بر يم نقد فلسفی باشد، يک بيانيهی سياسی است. ولی پيشگفتار کتاب، سخت خواندنی است، خواندنیتر از خود متن. مقدمهای است که آينهی تمام نمای ذهن عصبی و پريشان دوستدار است.]
نمونهی اين جملات و خللهای لفظی و معنايی آنها در سراسر کتاب پراکنده است. برای نقد آرامش دوستدار تلاش زيادی لازم نيست. کافی است جملات خود او را بياوريد و از دل همانها سؤال بيرون بکشيد. اما بگذاريد اين نکته را هم بگويم و بروم. کسی میداند از ديد آرامش دوستدار «حقيقت» چیست يا «عقل» چیست؟ واقعاً فلسفه از زمان ارسطو و افلاطون تا امروز چه تحولاتی را در فهم «حقيقت» پشت سر نهاده است؟ آرامش دوستدار مسألهاش را در مبادی حل نکرده لاف رسيدن به مقاصد میزند.

نظرها (11)
برای این به اصلاح خودت "نقد" که شما نوشتی فقط یک بیت معروف از مولانا کفایت می کند که گفته: "در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید وسلام"
تینا | دوشنبه، ۲۴ فروردین ۱۳۸۸، ۰۳:۳۶
یکم
من از نوشته ی شما نقدی را بر ارامش دوستدار نفهمیدم.
جز به قول خودتان پریشان گویی
دوم
تز دین خویی و فرهنگ دینی در اثار دوستدار به شکلی غامض مطرح شده ولی اگر با حوصله خوانده شود به کمانم
میتوان به اسانی به معنای ان پی برد و البته به اسانی ان را نقد کرد.نه مانند شما که حتی هنوز نفهمیده اید که او چه می گوید
و سوم
این که قیافه ی حق به جانب می گیرید و غزالی را هم صاحب اندیشه می دانید و در این روزگار پر بلا دوستدار را نقد می کنید که چرا می گوید جانی دیوانه و نظر می پراکنید در نفی سکولاریسم
نشان میدهد که پشت نقاب نقد پنهان شده اید برای اینکه لحظه ای حتی کسی به ذهنش خطور نکند که در این 30 سال چه فتنه ای اغاز شده
محمد | پنجشنبه، ۱۴ آذر ۱۳۸۷، ۲۱:۱۵
در ادامهی نظری که خدمتتان ارسال کردهبودم و بعد از خواندن جواب ِ شما، دوباره چیزی نوشتم، که گویا به شما نرسیده است.
"من نمیدانم منظور شما از معرفت شناسی(اِپیستمولوژی؟)چیست، که عدم شناختِ دوستدار از نوع ِمدرن ِآن،که شما ادعا میکنید، چه باشد؟اگر منظورتان اِپیستمولوژی است، که ربطی ندارد به حوزهی کار دوستدار، که میتوان آن را تبارشناسی امتناع تفکر در محدودهی فرهنگ دین خوی ایرانی نامید. اگر هم به همان مثال نادرست شما از الگوی علمی متوسل شوم، باید بگویم که پریشانی شما و جهانی ملاک رد یا اثباتِ اندیشهای فلسفی نمیتواند باشد."
دوباره که به مطلب شما رجوع کردم، وپی نوشتتان را خواندم، به خصوص آنجا که مینویسید:" برای نقد آرامش دوستدار تلاش زيادی لازم نيست. کافی است جملات خود او را بياوريد و از دل همانها سؤال بيرون بکشيد." دیدم که بیهوده مصدع اوقاتتان شدهام. همین ندیدن ِ لزوم به تلاش ِ زیاد برای نقد،امتناع تفکر نام دارد.
***
دوست عزیز،
من هم بيهوده مصدع اوقات شما نمیشوم، ولی تلاش داريم تا تلاش. ضريب هوشی داريم تا ضريب هوشی. بعضیها برای فهميدن و يافتن تناقض يک استدلال بايد سالها وقت صرف کنند. بعضیها هم به طرفة العينی خلل يک حرف را میفهمند. اتفاقاً اگر امتناع تفکری که دوستدار میگويد همين است که شما مثال آن را آورديد و من توضيحاش را دادم، نقد آرامش دوستدار خيلی خيلی کمتر از آنچه من گفتم نياز به تلاش دارد! اگر همهی مدافعان آرامش دوستدار مثل شما باشند، بيچاره کارش خيلی زارتر از اينهاست.
سیروس بهآیین | چهارشنبه، ۹ خرداد ۱۳۸۶، ۰۰:۳۱
Dear Friend, I would appreciate if you answer my questions based on the same Aramesh Doustdar critiques,
Has Islam introduced any new philosophy for the past 1000 years?
At 3rd and 4th century which Islamic world was ahead than the rest of the world in science, medicine and philosophy, how many of those Scientists were Arabs, according to one of our contemporary idiots – Ayatollah Motahary "MUTUAL SERVICES BETWEEN IRAN AND ISLAM".
I just wanted to know, which kind of services were served from Islam for Iranians, as I know the majority of the scientists were Iranians which before Islam also used to create magnificent edifices and proliferate science.
Muslims all the time Boast that “ISLAM created Algebra, Medicine, all those splendid mosques and Geometry”, just wanted to ask were “Ibn-Sina, Farabi, Khayyam, Birouni and …” Arabs or Iranians? Where were the Arab scientists? What kind of Mutual serves between Iran and Islam, wasn’t it only unidirectional from Iran to Arab world?
Even if it was ISLAM who created all those things, what happened then? Where is it now, where are Muslims, which ISLAMIC Country is living prosperously, having respect?
If everything is in Quran according to brilliant Muslims, why don’t Muslims take it out and relieve all the scientists in the world from hard work.
What has been the result of Islam for Iran apart from ADVERSITY and PREJUDICE?
My dear friends, what I mentioned does not mean that Iranians are better than Arabs or vice versa, just wanted to say that Arabs, who proliferated Islam themselves, didn’t do anything at that time apart from Killing, Raping and Enslaving. This Islam was not the reason for emerging of science for only 2 centuries. If it was, so what happened then? How come the only Islamic country who somehow publishes academic papers, ahead in medicine, having reputed universities is Iran? What happened to the rest of the ISLAM WORLD.
Islam kills everything controversial to herself, even Philosophy. In philosophy you should question, you should doubt everything, can Islam Tolerate??
***
دوست عزيز،
به محض اينکه فرصتی پيدا کنم و اکر لزومی داشته باشد، توضيح لازم را میدهم.
Ramin | سه شنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۶، ۱۹:۴۶
آقای محترم
پذیرش یک الگوی علمی منوط به نزدیکی آن به واقعبت نیست. اما حرفِ من بر سر آگاهی یا عدم آگاهی شما از این مقولات فلسفی نیست. امتناع تفکر در فرهنگ دینی بر پایهی بررسیهایی فلسفی از سوی دوسندار بنا شده است. واگر شما فقط وقت گرانمایهتان را بر سر خواندن مقدمهی کتابِ تلف کرده بودید، دست کم آنچه او از امتناع مراد میکند را درمییافتید.
***
دوست عزيز،
متأسفانه من وقت گرانمايه را با خواندن مقدمه و متن کتاب تلف کردم و هر چه بيشتر جستم کمتر يافتم آنچه را شما بررسی فلسفی میناميد. آرامش دوستدار ظاهراً هيچ آشنايی با معرفتشناسی مدرن ندارد. فرصتی حاصل شد، هم از مقدمه و هم متن بخشهايی را برایتان نقل میکنم تا شما هم بدانيد چرا اين تعابير آرامش دوستدار مايهی حيرت من و جهانی شده است!
سیروس بهآیین | سه شنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۶، ۱۵:۲۷
مبانی و پیش فرض های برساخته ی جناب آرامش دوستدار، آن قدر کم نیست که بتوان در یک یا دو تا نقد و نگاشته، ارزیابی شان کرد!دین ستیزان به مراتب از دین گرایان، پیش فرضهای راسخ تر و حتی هولناک تری دارند.کافی است به مطالعات و جهان زیسته ی اینان بنگرید تا تلقی آن ها از اسلام، برایتان روشن شود.یک بهایی که پدر و مادر بزرگوارش از نظامیان آن روزگار و در واقع از خادمان رضا قلدر بوده اند!سکولارهای بنیاد گرا، خشونت رضاخانی را می ستایند اما حاضر نیستند روشنفکران دینی میانه رو و صلح جو را با چشم مروت و انصاف بنگرند!این شخص، طبیعتن کفرخوست!آیا کفرخویی دیدگان را کور نمی سازد؟!بر فرض که دین خویی با این وصف موجود باشد حداقل اخلاقی و معنویتی در میان هست اما اینان که هرگز آسمانی به سرشان نیست، دیگر از بهاران صلح و ادب خبرشان هست؟یعنی اصلن نمی توانند به پدیده ی دین، منصفانه و با متد تاریخی بنگرند!من به دوست عزیزم جناب استاد کلانتری پیشنهاد می کنم نخست کمی زبان عربی و منطق ارسطویی/سینوی بیاموزند، سپس جهان اسلام و اندیشه ی فلسفی/کلامی مسلمانان را با دو تا پست بیست خطی به چالش جدی بکشند!تا شاهکارهایی چون یوقاتلون و قرداوی و عدویه و...پیش نیاید!روز خوش!داریوش جان
***
علیرضای عزيز،
بحث از بهايی بودن پدر و مادر آرامش دوستدار دخل چندانی به خلل منطقی انديشهاش ندارد. کسی میتواند بهايی باشد، اما منطق استدلالیاش مخدوش نباشد. خيلی مهم است در نقد انديشه کسی، پيشفرضهای عقيدتی و سياسیمان را کنار بگذاريم.
نکتهی اصلی اين است که هر نظام فکری، ناگزير محدوديتهايی را ايجاد میکند چه آن نظام دينی باشد چه غير دينی. اما شلوغ کردن ماجرا و سخن گفتن از «امتناع تفکر» مغالطهای بزرگ است. به هر حال، عبدی هم برای خودش موضعی دارد. من و شما میتوانيم به موضعِ او خدشهی عقلی وارد کنيم و به قدر کافی در نوشتههای عبدی زمينهی بحث وجود دارد. از بیدقتیهای لفظی و کلامی بگير، تا مغالطههای جدی فکری و عقلی. به هر حال به نظر من قضيه آن قدر پيچيده نيست. کافی است کسی کتابهای دوستدار را دقيق بخواند و جملات همين کتابها را کنار هم بگذارد. درک تناقضاتاش زياد پيچيده نيست.
علیرضا | سه شنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۶، ۱۱:۴۳
I forgot to tell you something else, you said that Islam changed its dress while entering any new place, I agree with you, the dress was suitable for only RAPING women and ENSLAVING men, I ask you a question, HOW ISLAM NURTURED, HOW ISLAM PROLIFERATED? wasnt it by SWORD and GHATELOOHOM FI SABILELLLAH "Bokoshid dar rahe khoda". come on man, go and read at least this Quoran. why we want to die some times but not to give up our wrong ideas. you call everyone and every mentality SICK, I should tell you that you yourself are SICK
***
پاسخ دادن به اينها که نوشتهايد کار آدم بيکار است. منتشرش میکنم برای خوانندگان تا نمونهای از انديشههايی را که ظاهراً طرفدار آرامش دوستدار هستند بخوانند و بدانند. بعيد میدانم آرامش دوستدار هم به اين صراحت سخن از تجاوز و قتل و کشتار بگويد.
ramin | دوشنبه، ۷ خرداد ۱۳۸۶، ۱۱:۳۷
Dear Friend, i have been reading your articles and comments about many stuff, from the time you used to argue with a Zoroastrian and now picking on Aramesh Doustdar critique, you better go and read about Islam a bit instead of all the time oppossing against different people. what you write is totally irrational and based on no history, what is the purpose of supporting something which you dont know, at least go and read some.
***
دوست عزيز،
اينها که من نوشتم حداقل دو سه مورد نمونهی تاريخی در خود داشت و خط استدلالیاش هم روشن بود. در همين چند خطی که شما نوشتهايد، چند استدلال هست؟ چند مثال تاريخی هست که مرا متهم به تاريخندانی میکنيد؟ شما خودتان دو کتاب از ابن سينا، ناصر خسرو، رازی يا ابن خلدون خواندهايد؟ کتابهای آرامش دوستدار را هم خواندهايد؟
شما حداکثر میتوانيد به من مخالف باشيد و استدلال مرا نپذيريد. ظاهراً شما از اين مرحله بسيار فراتر میرويد. من حقيقتاً مقصود شما را نفهميدم. استدلال درست و حسابی مخالف اگر داريد، بنويسيد. اگر هدفتان جدل است، از انتشارشان معذورم.
د. م.
ramin | دوشنبه، ۷ خرداد ۱۳۸۶، ۱۱:۳۱
قصدم توهين نيست. اما «احساس» میکنم که آقای کلانتری، اول تصميم میگيرد که به چه نتيجهای میخواهد برسد و سپس واژگان و جملات را رديف میکند و «استدلال» میآورد
اين برنامه خاص را دو بار شنيدم. (همين چند دقيقه پيش، بازپخش شد) من احساس میکنم جای آن «انديشه انتقادی» و «برخورد بیطرفانه» مورد لزوم و ادعا در بسياری از برنامههای «نيلگون» خالی است.
***
بهرنگ عزيز،
مسأله اصلاً توهين نيست. مسأله بازنمودن خللهای منطقی يک سلسله نوشتهی به ظاهر منطقی است. مطالب نيلگون، به ويژه آنها که به اسلام مربوط هستند، اغلب همين ويژگی را دارند که میگويی. من لزوماً از موضع دفاع از دين حرف نمیزنم. بسيار کسان هستند که منتقد دين هستند، اما زبانشان و ادبياتشان و نحوهی ورودشان به مطلب اين گونه نيست. به گمان من در فهم زبان عبدی و فهم منطق و اغراض نيلگون نبايد از بيوگرافی عبدی کلانتری غفلت کرد.
د. م.
بهرنگ | دوشنبه، ۷ خرداد ۱۳۸۶، ۰۱:۳۲
آرامش دوستدار و دوستدارانش، از جمله عبدی کلانتری و نيکفر و مابقی، اهل هياهو و سفسطه اند. چيزی در چنته ندارند جز همان تکرار مکررات "دين خويی" و "موانع تفکر" و اين رطب و يابس ها. گهگاه راديو صدای آلمان (دويچه وله) يا يک دو رسانه ديگر (و اينک راديو زمانه) حرفهای بی سر و ته اين "فيلسوف ايرانی"!؟ را با صد ترفند و با عنوان های دهان پُرکن گوناگون، به بهانه "گفتگو" با او و يا "نقد آثارش" تکرار می کنند که نکند خدای ناکرده کسی فراموش کند که تمام ايرانيان، اعمم از عوام و خواص، "دين خوی مادرزاد" و "نادان و خرفت" از دنيا خواهند رفت و تنها جنابشان شاخ غول را شکسته و روشنفکری را از همان دوران کودکی با حب بهاءاللهی قورت داده اند. مطلب نيلگون زمانه هم در دنباله همين هياهو جهت عدم فراموشی است.
شما هم آقای داريوش خان هول شده و زياد شلوغ کرده ايد. کافی بود که اين هيأت سينه چاکان سکولاريسم را که هر چه پسوند و پيشوند دينی يا اسلامی داشته باشد، برايشان مصداق جن و بسم الله را دارد، حواله می کرديد به اين کتاب:
The Philosophy of the Kalam
by: Harry Austryn Wolfson
Harvard University Press, 1976
کامران | یکشنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۶، ۲۲:۵۴
حوصلهی جواب دادن ندارم به امثال ایشان. یا جناب عبدی یا هر کس دیگر واقعا نمیداند ماجرا از چه قرار است یا ستیزهجوئی میکند و چیزی مینگارند، بیاندیشهی خیانت به فهم درست. گویا فقط مینویسند که نوشته باشند. نتیجهی رودررو شدن با این افراد هم که حداقل برای برخی روشن و مبرهن است. چه حاصلی؟ جز اینکه: فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا؟ والسلام.
سوشیانت | یکشنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۶، ۲۱:۵۶