May 22, 2007

« اين گذشته‌ی پر آشوب | صفحه‌ی اصلی | جرثومه‌ی سياست »

این دلِ آبگينه . . . و این همه خون

آخر شب است، يعنی ديگر صبح سه‌شنبه است، و من مشغول کار. ناگهان فکری هجوم آورده است به مغزم و کارم را مختل کرده. هر چه با خودم فکر می‌کنم، می‌بينم يکی از هول‌ناک‌ترين چيزهايی که هميشه از آن گريزان بوده‌ام، «خشونت» بوده است. وقتی می‌گويم خشونت، تمامی مظاهرش، همه‌ی ابعادش، با هر کسی، هر چيزی و هر جايی را می‌گويم. خشونت پدر و مادر با بچه‌ها، خشونت مرد با زن، خشونت قدرت سياسی با شهروندان‌اش (يا با شهروندان‌ِ ضعيف‌تر و در حاشيه‌اش)، خشونت انسان با حيوان‌ها، خشونت انسان با طبيعت، خشونت کارفرما با کارمند . . . فهرستی دراز از اين خشونت‌ها دارم. باورم نمی‌شد که اين سال‌ها آن‌قدر به خشونت حساس شده‌ام که هر جا می‌بينم‌اش، مشمئز می‌شوم و چندش‌ام می‌شود از اين همه حماقت و نفرتی که در دل اين مظاهر خشونت هست. جايی که پدری يا مادری با خشم بر سر فرزند يکی دو ساله‌اش «تشر» می‌زند، جايی که مردی با اقتدار و صدای بلند زن‌اش را ساکت می‌کند يا به او امر و نهی می‌کند، جايی که انسانی خود را مالکِ جان يک حيوان می‌داند و به خود اجازه می‌دهد به آسانی آبِ خوردن جان‌اش را بگيرد - اصلاً چه جای جان گرفتن؟ حتی آزردن حيوانی - (چه آن حيوان پرنده‌ای باشد، يا خزنده‌ای يا چرنده‌ای يا درنده‌ای) حتی وقتی که آن حيوان کاری به کارت ندارد يا تو راهی بهتر سراغ داری که جان‌اش را نگيری و از چنگال‌اش برهی، جايی که قدرت سياسی اخلاق را زير پا می‌گذارد و به بهانه‌ی قانون خشن‌ترين برخوردها را با بی‌دفاعان تحت حاکميت‌اش می‌کند؛ اين‌جاها پست‌ترين و تاريک‌ترين نقاط کارنامه‌ی انسان هستند. اين‌ها مرا شرمسار می‌کند که نام عمومی گروهی از موجودات يعنی «انسان» را بر خود دارم که چنين شرم‌آور رفتار می‌کنند. اگر نبودند آن‌ها که رحمت و رأفت و بشردوستی از گفتار و کردارشان تراوش می‌کند، سزاوار بود بميرد اين آدمِ خشن، اين آدمِ «سفاک». آن عده از ما که در جاهايی، در کشورهايی، در شهرهايی زندگی می‌کنيم که خشونت، خون‌ريزی و درشتی با انسان‌ها، حيوان‌ها و طبيعت را نمی‌بينيم، يکی از بزرگ‌ترين موهبت‌های زندگی انسانی را داريم.

بارها با خودم فکر کرده‌ام که چه باعث شده است اين همه به خشونت حساس باشم، يا حساس‌تر شوم. نخستين دليل‌اش نوع خاص تربيت دينی‌ام بوده است که با آن‌چه در محيط‌ام آموخته‌ام و آن‌چه خود به خود تلقين کرده‌ام، خشونت را ضد-اخلاقی ديده‌ام هميشه. دومين و مهم‌ترين دلیل‌اش،‌ حضور و وجود پر نور بانو است که سخت از خشونت گريزان و بيزار است و مرا هم شديداً به خشونت زبانی، تصويری و عملی حساس کرده است. اين دلیل ديگر، اما، دليلی است که برای بعضی‌ها بدون شک قابل فهم نيست: اين مخمل، گربه‌ی زبان بسته و ناقلای خانه‌مان، سخت مرا به دردهای «حيوان‌»ها حساس کرده است! وقتی فکر می‌کنم که تصور درد کشيدن همين پسرکِ شيطانِ خانه چقدر روح‌ام را می‌آزارد، مقايسه‌اش با ساير خشونت‌ها ديگر معلوم است چه اثری در من می‌نهد. دليل ديگری هم البته دارد: زيستن در اروپا، که خود البته خالی از خشونت نيست، حساسيت مرا به خشونت افزون‌تر کرده است. آن‌ها که اين‌جا زيسته‌اند و در کشورهای جهان سوم، نه راه دور نرويم، در ايران خودمان زندگی کرده‌اند، می‌فهمند که هر چقدر غرب را بد بدانند و وطن را ستايش کنند، و هر چقدر در اروپا خشونت‌های مختلف باشد، خشونت‌هايی که هر روزه در ايران می‌بينم يا درباره‌اش می‌شنويم اين‌جا نيست. خشونت و ضعف يا فقدان دموکراسی رابطه‌ای تنگاتنگ با هم دارند، درست همان‌طور که خشونت و «وجود دموکراسی» هم با يکديگر رابطه دارند. باشد بحث فلسفی-سياسی ماجرا برای يادداشتی ديگر.

پ. ن. واقعاً لازم است بنويسم يکی از دلايل نوشتن اين يادداشت چه بود؟ دو روز است جلوی خودم را گرفته‌ام هيچ نگويم، نشد. آخر کار هم اين همه طفره رفته‌ام، به درها گفته‌ام که همه‌ی ديوارها بشنوند! اين يادداشت کوروش را بخوانيد شايد بعضی‌ها تکانی بخورند؛ يا اين يادداشت پرستو را.

(623 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

نظرها (5)

سیدمحمدی:
ببخشید. «خودم مقاله ی ...» درست است.

بسم الله الرحمان الرحیم
سلام علیکم
تو در لندن، چنانی. ببین ما چه می کشیم. ولی از فضل و معلومات و قلم شما انتظارات بیشتری دارم.
راستی. یک عذرخواهی بهت بدهکارم. خودت مقاله ی «تأثیرگذارترین ها» را با سرعت هشتصد برابر تو نوشتم! تو را موعظه کردم. خودم بدتر عمل کردم!
نه! گربه ندارم!

سلام...واقعا شرم آور است.معلوم نیست چه جوری روشون میشه این جوری رفتار کنن.اگر اسلام حجاب و این ها را با خشونت می خواست. مطمئن باشید با روش های غیر اخلاقی الان جلوتر بود.
به نظر من می توان راههای دیگری را برگزید. مثلا الان در شیراز از بدحجابان مدرک شناسایی گرفته و با شرکت آنها در کلاسهای اعتقادی کارتشان پس داده می شود. تا به حال هم کسی نبوده که بعد از این کلاس ها دوباری بد حجاب به خیابان بیاید. متشکرم...تابش

بسم الله الرحمان الرحیم
داریوش محمدپور
سلام علیکم
تعریف «خشونت» و پذیرفتن چه حدّ و حدودی از آن، محل مناقشه و بحث است. شما بیا بگو اقدام جدید از سلسله ی اقدامهای شریفه ی نیروی انتظامی ی ایران «مخالف قانون» است. (پلیس ایران این قدر بدذوق است، یا در واقع این قدر تحت اشعه ی ولایت است، که لباس پلسهای زن را «چادر» انتخاب کرده. شما این را داشته باش، بقیه اش طلبمان.) شما با تیتر «این دل آبگینه ... واین همه خون» و سخن گفتن از «تربیت دینی ی شخص خودت» و سخن گفتن از «اخلاق همسر گرامی ات» و ارجاع به مقاله ای که تصویرهائی از یک گربه است، و ارجاع به مقاله ای تلگرافی از کاف عین (با مقاله ی «تأثیرگذارترین ها»ی ایشان شاید بتوان کلاس فیلنامه نویسی برگزار کرد) می خواهی به کجا برسی؟
***
گویا کادری که دفعه ی قبل خدمتتان عرض کردم، دیگر نیست. زندگی شیرین شد!
با احترام
***

سيد محمدی جان!

به خدا به جای خاصی نمی‌خواهيم برسيم. يک مشت واگويه‌ است، چهار تا هذيان و بس. درد که لبريز می‌کند، می‌شود اين حرف‌ها. قصه‌ی ما و ويرانی‌های جهان‌مان است ديگر. تصويرهای گربه‌مان هم خوب تصوير گربه است ديگر. لابد تا به حال در خانه گربه نگه نداشته‌ايد. گربه داشتن هم برای خودش حکايتی است!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats