May 12, 2007

« ای زبان تو بس زيانی مر مرا! | صفحه‌ی اصلی | از سرسری خوانان بیزارم »

حالا چرا؟

خوب. گفته بودم درباره‌ی تونی بلر می‌نويسم؟ حرف‌ام را پس می‌گيرم. درباره‌ی بنان می‌نويسم. اصلاً بگذاريد برای‌تان قصه بگويم. چیزی شبيه بيوگرافی. من اساساً تا شانزده هفده سالگی هيچ ميانه‌ی خوبی با موسیقی نداشتم. يعنی داشتم ولی تا آن موقع جدی به آن فکر نکرده بودم. یکی دو سال اول دبيرستان‌ام که دوره‌ی شکل‌گيری فکری‌ام بود، عملاً شيوه‌ی زاهدانه‌ای اختیار کرده بودم و هیچ نوع موسيقی‌ای گوش نمی‌دادم. بالاخره با هزار زور و زحمت خودم را راضی کرده بودم موسيقی سنتی گوش بدهم! بماند که گشوده شدن راه موسيقی، آن هم با حساب و کتاب، همان و رفتن تا آخر خط همان!

القصه، اولين آلبوم موسيقی سنتی که شنيدم «يادگار دوست» ناظری بود که بعد از آن تا مدت‌ها ديگر هرگز ناظری گوش ندادم. بعد از آن «بيداد» شجريان را گوش دادم. به دنبال‌اش «مرکب‌خوانی» را و «دستان» را و «آستان جانان»‌ را. دانشجوی ریاضی که شدم، يکی از هم‌دوره‌ای‌های‌ام، حسين کوهجانی، که هر کجا هست خدايا به سلامت دارش، به اصرار می‌خواست من ناظری گوش بدهم و سراج. جان‌اش به لب رسيد تا مرا قانع کرد. وقتی هم دل سپردم به اين‌ها دل سپردنی خوب بود و با آلبوم‌هايی خوب‌تر.

اما بنان در همان ميانه از راه رسيد. سال‌های اول دانشجويی بود و اوج عاشقی و شيدايی. خاطرم هست که هر تصنيفی از بنان می‌شنيدم، مرا می‌برد به سال‌های بسيار بسيار دوری که هرگز نديده بودم. هر کدام جوری مرا تکان می‌داد. «حالا چرا» را که گوش دادم (و الآن در نغمه‌ی روز است و همين الآن هم دارم گوش می‌دهم‌اش)، در همان بار نخست، سخت گريستم. گريستم برای خودم. گريستم برای شهريار. گريستم برای بنان. احوال بسيار خوشی بود. اصولاً آن روزها با تکان خوردن برگی هم اشک‌ام سرازير می‌شد. بسيار آتشين مزاج بودم آن روزها (الآن خيلی خيلی متعادل شده‌ام؛ اگر کسی آن روز مرا ديده باشد می‌داند چه می‌گويم). سرم پر بود از سودای مجادله‌های کلامی و دينی و در عين حال، شوريده سر بودم و شيدا. ولی سخت آبگينه‌دل بودم. يادم هست يک روز توی خيابان دانشگاه مشهد، به عادت هميشگی‌ام، کتابفروشی‌ها را شروع کرده بودم به جوريدن. آن اواخر رسيده بودم به کتابفروشی خرامانی. رفته بودم سراغ بخش شعر. «سياه مشق» سايه را برداشتم. بازش کردم و شروع کردم به خواندن. هر چه بيشتر می‌خواندم زانوهای‌ام بيشتر شل می‌شد. پاک به سرم زده بودم. کتاب را خريدم. مثل ديوانه‌ها شده بودم. داغ بودم. خون به مغزم دويده بود. نمی‌دانم دقيقاً چه سالی بود. پای همان نسخه‌ی کتاب که آن روز خريدم تاريخ‌اش هست. کتاب الآن مشهد است. ولی بايد اوايل دهه‌ی هفتاد شمسی باشد. و سايه از آن روز دمخور و دمساز عاشقی‌ها و شوريدگی‌های من شد.

کمی جبران مافات کردم. نه؟ خوب بس است ديگر. برويد خودتان همين «حالا چرا» را از طربستان، از نغمه‌ی روز گوش بدهيد. سعی می‌کنم بيشتر به همين موسيقی‌ام برسم و طربستان. اين روزها دل و دماغ حرف‌های علمی و انتقادی زدن مثل اين‌که دست نمی‌دهد!

(477 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

نظرها (5)

سلام
در تعجبم که چرا پیغام های من نمیرسه به شما ؟!خوب ما باید چطور برای مطالب شما نظر بدیم.هر چند من لیاقت اظهارنظر درمورد مطالب شما رو ندارم،چون امکان داره مطلب رو طور دیگه ای بفهمم!
تازه تامیخواد دانلود بشه هم یک ساعتی باید حرص بخوری ...
***
پيغام‌های شما می‌رسد، منتشر هم می‌شود. مگر اين‌که يا ربطی به مطلب نداشته باشد يا منتشر نشدنی باشد.

حالا چرا عصباني شديد. درست است كه فارسي نوشتيد ولي خودتان يكبار اين جمله را بخوانيد " اولين آلبوم موسيقی سنتی که شنيدم «يادگار دوست» ناظری بود که بعد از آن تا مدت‌ها ديگر هرگز ناظری گوش ندادم." شايد به دليل كلمه هرگز اين مفهوم به ذهن مي آيد كه از آن يكبار گوش كردن آن كافي بوده و ديگه ميلي به گوش كردن به ناظري نداشتيد!!
اين هم درست است كه به من ربطي ندارد شما خوشتان آمده باشد يا نيامده باشد. اصلاً خيلي چيزها به ما هيچ ربطي ندارد!! متاسفم برايت ديگر نظر نميگذارم.
***
شما چقدر زود احساس «تأسف» به‌تان دست می‌دهد. آدم وقتی حرفی می‌زند و جواب‌اش را می‌شنود که نبايد قهر کند! وقتی شما می‌نويسد از سليقه‌تان متأسف‌ام يا چيزی شبيه به اين، اين جمله شبيه به اين نيست که مثلاً بگوييد «ديوار چين خيلی بلند است». شما داريد درباره‌ی من، درباره‌ی سليقه‌ی من نظری می‌دهيد هم غلط است هم غير منصفانه. از آن بدتر نوشته را دقيق هم نخوانده‌ايد. چه توقعی داريد؟ به جای قهر کردن، به جمله‌ای که نوشته بوديد (و به همين جمله‌ی آخری که نوشتيد) دوباره فکر کنيد. دوست داشتيد نظر بدهيد، دوست هم نداشتيد ندهيد. کسی مجبورتان نمی‌کند.

سلام- از سليقه تان در خصوص شهرام ناظري نااميد شدم. فقط دو ماه من هيچ چيزي جيز آلبوم يادگار دوست را نميتوانستم گوش بدهم. از چي اون خوشتون نيومد واقعا؟
***
دوست عزيز،
من هم از وبلاگ‌خوانی شما سخت نااميد شدم! يک بار ديگر بخوانيد مطلب را لطفا. من کجا گفتم از آلبوم يادگار دوست خوش‌ام نيامد؟! من هميشه يادگار دوست را دوست داشته‌ام و هنوز هم دوست دارم. يک بار ديگر با حوصله بخوانيد يا يادداشت را. اين‌که تا مدت‌ها ديگر ناظری گوش ندادم اصلاً معنای‌اش اين نيست که از آن آلبوم خاص خوش‌ام نيامده است! خوب است که به فارسی نوشته‌ام اين‌ها را!

اما يک نکته‌ی ديگر را هم بيفزايم. فرض را بر اين بگيريم که من از اين آلبوم خوش‌ام نيامده باشد. خوب که چی؟ خوش‌ام نيامده است ديگر! ربطی ندارد به کسی. حتی اگر خوش‌ام هم نمی‌آمد باز من کاملاً حق داشتم حتی در خوش نيامدن، حتی بی دليل، چه برسد به اين‌که خوش‌ام هم آمده است و شما همين‌جوری برای خودتان تفسير می‌کنيد.

چه جالب که شما هم مثل من ریاضی خوانده اید
موسیقی همیشه جاری است
اگر توانستید صدای باد پرنده ها آب رودخانه و ... را حذف کنید. آنوقت می توانید ادعا کنید که هرگز گوشتان موسیقی را نشنیده
***
من کی گفتم هرگز گوش‌ام موسیقی نشنيده است؟ دوست عزیز، من داشتم روايت می‌کردم. حکم کلامی که صادر نکرده بودم. مگر من گفتم از موسیقی بدم می‌آيد؟

در تعجبم كه بي موسيقي چگونه مي توان زيست.تحمل بار تن و رنج بودن بي موسيقي چيزي شبيه محال است.اما موسيقي كه ما را با خودمان آشتي دهد.نوايي كه وجودمان را (ونه گوشمان را )فرا گيرد. چشمانمان رابه دوردستهامهمان كند.با موسيقي مي توان به توازن رسيد.جان آدمي ظربناك خواهد شد اگر صداي اشنايي بشنود.روح به پرواز درمي ايد اگر به سرزمين بلند موسيقي دعوتش كنيم.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats