February 25, 2007

« کيارستمی به روايتِ حافظ | صفحه‌ی اصلی | شايد که چو وابينی، خيرِ تو در اين باشد »

گوش‌ام چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

مگر اين عقل موهبت الهی نيست؟ مگر نمی‌گويند که پيامبران برای شوراندن گنجينه‌های عقول مردم آمده‌اند؟ مگر اين خوان برای ميهمانان گسترده نشده است؟ پس چرا گوش‌مالی؟

من نسبت عقل و خدا را مانند نسبت مهمان و خداوند عالم می‌بينم. خدا، اين عقل را به مهمانی در عالم فرستاده است و خوان کرم هم گسترده. و خودِ او دستِ‌ اين عقل را باز گذاشته است که گوشه‌ی نان در ضيافتِ‌ خودِ او بشکند. اين عزت و منزلت را خودِ خدای اين عالم به اين عقل داده است. باور عميقِ من اين است که عمده‌ی محدوديت‌هايی که برای عقل در طول تاريخ اسلام فراهم شده است و بيشتر تقابل‌های مشهور، محصول دخالتِ متوليان رسمی دين بوده است، نه نتيجه‌ی ذات و گوهرِ دين. همچنين معتقد نيستم که هدف و غرض شارع اين بوده است که عقل را معزول کند. بر عکس هدف شارع بيشتر رونق بخشيدن به بازار عقل بوده است نه تعطيل کردنِ آن: دليل‌اش آشکار است وحی نبوی، با رفتن شخص خاتم الانبيا ممهور و مختوم می‌شود و استمرار ندارد. وقتی خاتميتی در ميان است، عقل به گوشه‌ی عزلت نمی‌رود.

شنيده‌ايم که مولوی می‌گفت: «عقل قربان کن به پيش مصطفی / حسبی‌ الله گو که الله‌ام کفی». اول اين‌که بايد کسی عقل داشته باشد، عقل سنجش‌گر و توانا تا بتواند جای لازم قربانی‌اش کند. قربانی‌ای اگر بايد، قربانی فربه و زورمند بايد. آن که عقلی توانا ندارد، قربان کردن عقل‌اش هم چندان وزنی ندارد. اين قربانی از سر عجز است، نه از سرِ عشق و ايمان. دوم اين‌که مصطفايی بايد برای قربان کردن! به قول ناصر خسرو: «ما جرم چه کرديم نزاديم بدان وقت / محروم چراييم ز پيغمبر و مضطر؟». اگر مصطفايی حاضر است و موجود، آن وقت بايد سنجيد که او خود اين قربانی کردن عقل را می‌طلبد يا نه؟ اگر هم اين مصطفا (مصطفای معنوی و باطنی؛ نه لزوماً مصطفای ظاهری) موجود نيست و حضوری در ميان خلايق ندارد، اصل مسأله منتفی است.

بدون هيچ شکی من عقل را گوهری ارجمند می‌دانم در زندگی ظاهری و باطنی بشر. نه خداوند عالم و نه شارع هيچ انگيزه‌ای برای معزول کردن عقل ندارند. البته آن نزاع پر تناقض هميشه پيش می‌آيد که تفاوت «عقل» و «وسوسه و شیطنت» چی‌ست؟ اين پرسش‌ها حاشيه‌ی مسأله است. دین اقلی کثرت‌گرا که دغدغه‌اش حفظ ذاتيات و گوهر معنوی دين است، نمی‌تواند به عقل بی‌اعتنا باشد و مشی خلاف عقل داشته باشد.

(389 کلمه)

مطالب مرتبط

پشمينه‌پوش تندخو . . .

از شگفتی‌های علی

چرا دين اقلی با ولايت سياسی قابل جمع نیست؟

نقيضِ دينِ اقلی!

ولايت حقيقی و حقوقی

دين حداقلی است يا حداقلی می‌خواهيم‌اش؟

«تفسير به رأی»: کدام رأی؟

نظرها (2)

این گوهر شما را اما عارفان بیش از فقها گوئی گوش‌مالی داده‌اند. خودم شخصا عقل را تکیه گاه دل می‌دانم. حداقل نقطه‌ی اتکائی برای شروع حرکت. چه کنم که عقل را یارای همراهی همیشگی‌ام نیست؟ چه کنم که همه جا همراه نمی‌آید؟ ما می‌خواهیم؛ او نمی‌آید یا نمی‌تواند. تقصیر از من نیست. وقتی می‌آید هم عیشِ دل خراب‌کن است. لاجرم به خودش واگذاشتم که از رو برود و به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود که هرجا را مجال او نیست!

گفته شده عقلی که در نهاد همه به عاریت گذاشته شده و از آن در بالغ ترین شکلش برهان و فلسفه می تراود عقلی نیست که مرکب خوبی برای راهبری ما به سرمنزل مقصود باشد. نمی دانم نظر شما در این رابطه چیست اما شاید نفی عقل ازین منظر طرح شده باشد. این عقل که امانت الهی و مهمان خداوندی است خدمتکاری باکفایت است آنجا که روح پادشاهی کند و بیدار کردن این روح مقدمه ایمان و عشق واقعی است که ازش یاد کردید. با این وجود در عرصه تاریخ و اجتماع و بحث و نقل، همین عقل بهترین ابزاری است که می توان به کمکش معارف ناب را از غیر ناب شناخت و شناساند و به زبان حال که به قول دکتر سروش هنر متولیان دین است به دست آیندگان سپرد

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats