December 24, 2006

« عموزادگان شمال شرق و زبان فارسی | صفحه‌ی اصلی | صدای بال ققنوسان »

از خوراک فرشتگان تا کارخانه‌ی شعر

آن‌ها که ذهن و زبان مولوی آشنا هستند و در وادی بيکرانه‌ی خيالِ او گامی زده‌اند و بال در بالِ او آسمان‌های معنا را پيموده‌اند، خوب می‌دانند که وقتی او به سخن می‌آيد، کمتر کسی حريف هم‌آوردی با اوست. حتماً اين بيت مولوی را خوانده يا شنيده‌ايد که:
سخن‌ام خور فرشته است، اگر سخن نگويم
ملک گرسنه گويد که بگو خمش چرايی!
آن کشش درونی را که مولوی حس می‌کرد برای سخن گفتن و وقتی هم که سخن می‌گفت، دريايی مواج و گهرزا بود، در وجود کمتر کسی می‌توان يافت. آن‌ها هم که سخنان دلنشانی دارند یا در محضر کسی چون او بوده‌اند يا از سرچشمه‌های سيرابی او نوشيده‌اند.

اين مقدمه را گفتم برای اين‌که بگويم شعر گفتن چقدر سخت است و چقدر اتفاقاً آسان. سخت است برای کسی که شعر از درون‌اش نمی‌جوشد و آسان است برای آن‌که جان‌اش و خيال‌اش با شعر گره خورده است. راه ميانه‌ای هم البته هست که خواهم گفت. گه‌گاهی شايد ديده باشيد که من در وبلاگ‌ام چيزهايی به اسمِ شعر می‌نويسم. خواستم صادقانه اعتراف کنم که من خودم را شاعر نمی‌دانم و زبان‌ام لال هرگز ادعای شاعری ندارم. چرا؟ چون نزدِ من شاعر کسی مثل مولوی است که الفاظ و معانی از سپهری متعالی در جان‌اش فرو می‌ريزند و او بدون حساب و کتاب اين گوهرها را بر آدميان و ملائک نثار می‌‌کند. کار آدمی مثل من حداکثر ورز دادن کلمات است. همين و بس. آن هم یکی مثل من که ذهن‌اش پر است از شعر «خراسانی»! آن قدر اخوان خوانده‌ام که ناخودآگاه وزن شعر گفتن‌ام می‌شود مثل آن خدابيامرز. بس که در ادبيات عرفانی غوطه خورده‌ام و با اساطير زندگی کرده‌ام، کلمات اسطوره‌ای يا عرفانی خيلی عادی و راحت به شعرم راه پیدا می‌کنند – نه که به آن‌ها بی‌اعتقاد باشم يا خدای ناکرده به لقلقه‌ی زبان آورده باشم‌شان - در حالی که شعر خوب و استخوان‌دار می‌تواند حتی درباره‌ی کارگری باشد که نيمه‌شب دارد قطارهای زيرزمينی لندن را تعمير می‌کند؛ يا می‌تواند درباره‌ی لبخندهای بانو باشند که برای من جهانی می‌ارزند و هر بار لبخند می‌زند احساس می‌کنم هزاران سال است در عالم هيچ جنگی نبوده است!

خلاصه کنم که من چيزی شبيه شعر می‌نويسم. اين را نوشتم که اين شبهه پيش نيايد که اين آدم چقدر از خود متشکر است که ادعا می‌کند شعر می‌گويد! خيلی کسان هستند که شعر می‌گويند،‌ خوب شعر می‌گويد و شعر از درون‌شان می‌جوشد؛ ذهن و زبان‌شان موسيقی دارد. من هميشه چنين نيستم. خيلی اوقات شعر را حافظه و ضمير ناخودآگاهم قبلاً نوشته‌اند و تحويل‌ام می‌دهند! گه‌گاهی دو سه خطی جايی نوشته‌ام که خودم هم خوش‌ام آمده است و اهل ذوق هم پسنديده‌اند. باقی همين کارهای عادی است. و اگر رخصت دهيد به طريق اولی، چندان به شاعران معاصر خوش‌بين نيستم و شاعران معاصر طراز اول را بسيار اندک‌شمار می‌دانم (درباره‌ی شاعرانی که شعرهاشان زيادی سپيد است که مشخص است چه فکر می‌کنم!). خدا از گناهان‌مان بگذرد!

(472 کلمه)

مطالب مرتبط

...

کتاب، ناموس آدم کتاب‌باز است

چند سياست‌مدار عصبی در آمريکا

چاک جهل و حمق . . .

پازل تاريخ و چند حاشيه‌ی ديگر

دو حاشيه

در فضيلت شجاعت و صراحت

نظرها (2)

سلام
جالب بود
این را هم اضافه کنید که افغانی ها وقتی می خواهند بپرسند فلان چیز را کجا گذاشتی، اگر حالت مجهول داشته باشد می گویند مثلا "پیچ گوشتی کجا شد?" و اگر خطاب به شخص خاصی بگویند خواهند پرسید: "پیچ گوشتی را کجا کردی؟"
موفق باشی

سلام. بعضی وقتا شاعر شدن برای اونایی که شعر از وجودشون نمی جوشه هم آسونه!! شاید شما از این شاعرها و شعرها ندیده باشید اما من دیدم. باور کنید خیلی هم زیاد. موفق باشید و سربلند... خام بدم پخته شدم. سوختم...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats